• داستان یوسف صدیق علیه السلام و همسر عزیز مصر (3) از مکر زنان تا تعبیر رؤیا

    داستان یوسف صدیق علیه السلام و همسر عزیز مصر (3)

    از مکر زنان تا تعبیر رؤیا

    ﴿وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلالٍ مُبِينٍ، فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَاعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَقَالَتْ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ، قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونَ مِنَ الصَّاغِرِينَ، قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنْ الْجَاهِلِينَ، فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾

    ( [دسته‏اى از] زنان در شهر گفتند زن عزيز از غلام خود كام خواسته و سخت‏خاطرخواه او شده است به راستى ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم (30) پس چون [همسر عزيز] از مكرشان اطلاع يافت نزد آنان [كسى] فرستاد و محفلى برايشان آماده ساخت و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردى داد و [به يوسف] گفت بر آنان درآى پس چون [زنان] او را ديدند وى را بس شگرف يافتند و [از شدت هيجان] دستهاى خود را بريدند و گفتند منزه است‏خدا اين بشر نيست اين جز فرشته‏اى بزرگوار نيست (31) [زليخا] گفت اين همان است كه در باره او سرزنشم مى‏كرديد آرى من از او كام خواستم و او خود را نگاه داشت و اگر آنچه را به او دستور مى‏دهم نكند قطعا زندانى خواهد شد و حتما از خوارشدگان خواهد گرديد (32) [يوسف] گفت پروردگارا زندان براى من دوست‏داشتنى‏تر است از آنچه مرا به آن مى‏خوانند و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد (33) پس پروردگارش [دعاى] او را اجابت كرد و نيرنگ آنان را از او بگردانيد آرى او شنواى داناست (34)).

    در اینجا خداوند تعالی ، آنچه را از جانب زنان شهر روی می دهد بازگو می فرماید، زنان امرا و دختران بزرگان، زبان به طعنه و نارواگفتن به زن عزیز می گشایند، و درخواست او از نوکر خود و عشق شدید  به او  را بسیار شرم آور و شنیع می دانند و می گویند که آن غلام اصلاً در حد و اندازه ی زلیخا نیست. سپس می گویند ﴿إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلالٍ مُبِينٍ﴾ (ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم) زیرا ظلم کرده و چیزی را در غیر محل آن به کار برده است.

     ﴿فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنّ﴾: وقتی طعنه ها و بدگویی و عیب جویی و مذمت هایشان را به خاطر عشق به غلام خود(سیدنا یوسف علیه السلام) شنید، در حالی که آن زن در واقع معذور بود، دوست داشت که به آنان بفهماند که این جوان چنان که آنان می پندارند و از جنس جوانانی که آنان در اختیار دارند نیست و او واقعاً معذور بوده است. سپس آنها را به منزل خود،دعوت کرد و ضیافتی در شأن آنان ترتیب داد و در بین پذیرایی میوه ای مانند ترنج را که لازم بود با چاقوپوست بکنند، جلویشان گذاشت، و به هرکدام از آن زنان نیز کاردی داد، و قبل از این نیز یوسف را آماده کرده و بهترین لباس ها را بر او پوشانده بود که در اوج طراوت و شادابی جوانی بود، سپس به او دستور داد که با همین حالت جلوی چشم آنها ظاهر شود؛ یوسف علیه السلام خارج شد، خوبرویی زیباتر از ماه تابان!

    ﴿فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ﴾: وقتی او را دیدند او را بسیار زیبا و بالاتر از تصور انسان بودن یافتند و فکر نمی کردند که انسانی این چنین زیبا در بین بنی آدم وجود داشته باشد، چنان محو تماشا گشتند که از خود بیخود شده، با کاردها شروع به بریدن دستهای خود نمودند و چنان غرق در جمال خداداد یوسف بودند که درد و زخم دستهایشان را احساس نمی کردند. و(گفتند منزه است‏ خدا اين بشر نيست اين جز فرشته‏اى بزرگوار نيست)﴿وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ﴾.

    در حدیث اسراء آمده است که حضرت فرمودند : "فمررتُ بيوسف وإذا هو قد أعطي شطر الحسن"(آنگاه در سفر معراج یوسف را دیدم، که نصف زیبایی به او داده شده بود.). امام سهیلی و دیگر امامان فرموده اند، معنای این فرموده رسول صلی الله علیه وسلم این است که خداوند به سیدنا یوسف عليه السلام نصف جمال سیدنا آدم عليه السلام را عطا فرموده بود، زیرا الله تعالی آدم علیه السلام را با دست خود خلق فرموده و از روح خود در او دمیده و آنحضرت در بالاترین درجه جمال انسانی قرار داشته است به همین علت است که اهل بهشت با قامتی به اندازه ی قامت حضرت آدم علیه السلام و با زیبایی به اندازه ی خلقت او به بهشت وارد می شوند که یوسف علیه اسلام نیز به اندازه ی نصف سیدنا آدم علیه السلام زیبا بوده است، و در بین این دو هیچ کس زیبا تر از آنان وجود نداشته همانگونه که بعد از (مادرمان) حواء هیچ زنی به اندازه ساره همسر سیدنا ابراهیم خلیل علیه السلام  به او شبیه نبوده است.   

    ابن مسعود رضی الله عنه فرموده: سیمای یوسف همانند برق می درخشید، و هرگاه زنی برای حاجتی پیش او می آمد صورت خود را می پوشاند، و کسانی غیر از ابن مسعود گفته اند: یوسف علیه السلام بیشتر اوقات برقع بر صورت داشته تا مردم او را نبینند. به همین دلیل وقتی که  زن عزیز مصر عذر خود در عشق به سیدنا یوسف را برای آن زنان اظهار نمود، و آنچه برای او پیش آمده بود بر سر آنان نیز آمد، و آنقدر از دیدن یوسف متعجب و شگفت زده و شیفته و دل باخته شدند که  دستهای خود را بریدند و با کارد مجروح ساختند، و متوجه نشدند آنگاه  :(زليخا] گفت اين همان است كه در باره او سرزنشم مى‏كرديد) ﴿قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ﴾ سپس او را با عفت کامل و تمام می ستاید و می گوید (آرى من از او كام خواستم و[لكن] او خود را نگاه داشت):﴿وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ﴾  یعنی او از ناپاک شدن خودداری فرمود.  (و اگر آنچه را به او دستور مى‏دهم نكند قطعا زندانى خواهد شد و حتما از خوارشدگان خواهد گرديد)﴿وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونَ مِنَ الصَّاغِرِينَ﴾.  

    دیگر زنان بعد از این ماجرا یوسف علیه السلام را به سمع و طاعت و شنیدن سخن بانوی خود تشویق کردند که حضرت به شدت این درخواست را رد فرمود و رویگردان شد، زیرا او از سلاله ی پاک پیامبران الهی است سپس دعا کرد و در فریاد خود به سوی رب العالمین فرمود: (پروردگارا زندان براى من دوست‏داشتنى‏تر است از آنچه مرا به آن مى‏خوانند و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد)﴿رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنْ الْجَاهِلِينَ﴾ یعنی اگر مرا به خودم واگذاری ، می دانی که در نفس من جز ناتوانی و ضعف چیزی وجود ندارد و من برای نفس خود هیچ فایده و ضرری نمی توانم داشته باشم، مگر آنچه الله بخواهد، من ضعیفم مگر تو مرا قدرت دهی و پاک نگاه داری و محفوظ کنی و با حول و قوه ی خود بر من احاطه داشته باشی.

     از این سبب حق تعالی می فرماید: (پس پروردگارش [دعاى] او را اجابت كرد و نيرنگ آنان را از او بگردانيد آرى او شنواى داناست (34) آنگاه پس از ديدن آن نشانه‏ها به نظرشان آمد كه او را تا چندى به زندان افكنند (35)

    و دو جوان با او به زندان درآمدند [روزى] يكى از آن دو گفت: من خويشتن را [به خواب] ديدم كه [انگور براى] شراب مى‏فشارم و ديگرى گفت من خود را [به خواب] ديدم كه بر روى سرم نان مى‏برم و پرندگان از آن مى‏خورند به ما از تعبيرش خبر ده كه ما تو را از نيكوكاران مى‏بينيم (36) گفت غذايى را كه روزى شماست براى شما نمى‏آورند مگر آنكه من از تعبير آن به شما خبر مى‏دهم پيش از آنكه [تعبير آن] به شما برسد اين از چيزهايى است كه پروردگارم به من آموخته است من آيين قومى را كه به خدا اعتقاد ندارند و منكر آخرتند رها كرده‏ام (37) و آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نموده‏ام براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم اين از عنايت‏خدا بر ما و بر مردم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى‏كنند (38) اى دو رفيق زندانيم آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر (39) شما به جاى او جز نامهايى [چند] را نمى‏پرستيد كه شما و پدرانتان آنها را نامگذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر [حقانيت] آنها نازل نكرده است فرمان جز براى خدا نيست، دستور داده كه جز او را نپرستيد اين است دين درست ولى بيشتر مردم نمى‏دانند (40) اى دو رفيق زندانيم اما يكى از شما به آقاى خود باده مى‏نوشاند و اما ديگرى به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از [مغز] سرش مى‏خورند امرى كه شما دو تن از من جويا شديد تحقق يافت (41)) ﴿فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ، ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا رَأَوْا الآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ، وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَقَالَ الآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَرَاكَ مِنْ الْمُحْسِنِينَ، قَالَ لا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمَا ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ، وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ، يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمْ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ، مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ، يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ﴾.

    الله تعالی بیان می دارد که عزیز مصر و زنش هنگامی که پاکی یوسف برایشان ثابت و محرز گشت، تصمیم گرفتند او را برای مدتی به زندان افکنند تا کمی از حرف و حدیث مردم در باره ی این موضوع کاسته شود، و آتش ماجرا بخوابد و به مردم وانمود کنند که او(یوسف علیه السلام) از زلیخا تقاضای نفسانی کرده، به همین علت او را با ظلم همچون دشمن، به زندان افکندند.

    امّا این هم مقدر الهی بود که برای او پیش آمد و قسمتی از حفاظت خداوندی برای او بود زیرا با رفتنش به زندان از معاشرت و نشست و برخاست با آنان دور می شد. همانطور که امام شافعی نقل می کند، بعضی از صوفیه از همین مورد استنباط کرده اند که : « ظاهر نشدن تو در یک جا(محل گناه) نوعی حفاظت و مصونیت از گناه است! »

    الله می فرماید: ﴿وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانِ﴾  گفته اند یکی از آن دو ساقی پادشاه و نامش "نبوا" بوده، و دیگری نانوا(خبّاز) پادشاه،  یعنی کسی که مسئول خوراک پادشاه بوده است ، که در ترکی او را (جاشنكير) می نامند، و آورده اند که نامش "مجلث" بوده. پادشاه به خاطر کارهایی آنان را متهم کرده و به زندان انداخته بود، و وقتی یوسف را در آنجا دیدند از راه و رسم و گفتار و کردار و عبادت بسیار او برای پروردگار خویش و نیکوکاریش با بندگان خدا تعجب کردند. هر کدام از آن دو خوابی مناسب حال خود دیدند. علمای تفسیر گفته اند : هر دو این خواب ها را در یک شب دیده بودند، ساقی در خواب دید که  از سه قسمت یک شاخه ی درخت ،خوشه های انگور براق و درخشان و تازه آویزان شده بود، که آنها را چید و آبشان را گرفت، در جام پادشاه ریخت و به او نوشاند. خبّاز نیز درخواب دید که سه سبد نان بالای سرش گذاشته و حمل می کند، که در آن هنگام دسته ای پرنده آمدند و از نان های درون سبد بالاتر خوردند.

    هر دو این خوابها را برایش تعریف کردند، و از او خواستند که تعبیر آن را برایشان بازگو نماید؛ گفتند که (ما تو را از نيكوكاران مى‏بينيم)﴿إِنَّا نَرَاكَ مِنْ الْمُحْسِنِينَ﴾ او نیز به ایشان فرمود که تعبیر خواب را بسیار خوب می داند و در این کار بسیار خبره  و چیره دست است : (غذايى را كه روزى شماست براى شما نمى‏آورند مگر آنكه من از تعبير آن به شما خبر مى‏دهم پيش از آنكه [تعبير آن] به شما برسد)﴿قَالَ لا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمَ﴾. گفته اند: مراد آن است که: هر خوابی که ببینید، قبل از اینکه واقع شود تعبیرش را به شما خواهم گفت ودر آینده درست همان خواهد شد که من تعبیر کرده ام. بعضی نیز فرموده اند که معنای آیه این است که قبل از اینکه غذایی پیش شما بیاید من طعم آن را چه شیرین و چه ترش یا هر طعم دیگری که داشته باشد به شما خواهم گفت همانگونه که سیدنا عیسی علیه السلام فرمود: ﴿وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ﴾(من شما را به آن چیزی که می خورید یا در خانه ذخیره می کنید خبر می دهم.). همچنین یوسف علیه السلام به آن دو مرد فرمود این علم، را خداوند به من یاد داده  است، زیرا من به او ایمان دارم و تابع دین پدران بزرگوارم یعنی ابراهیم خلیل و اسحاق نبی و یعقوب پیامبر (علیهم السلام) هستم (براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم اين از عنايت‏خدا بر ما)﴿مَا كَانَ لَنَا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنَا﴾ که ما را به این دین هدایت فرموده  (و لطفی بر مردم است)﴿وَعَلَى النَّاسِ﴾ که به ما دستور فرموده است که آنان را به سوی آن دعوت نموده راهنمایی و ارشاد کنیم که اصل دین در فطرت خود انسانها موجود است و در نهاد آنها قرار دارد (ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى‏كنند)﴿وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ﴾.

     سپس ایشان را به توحید الهی فرا خواند، و به بدگویی عبادت غیر الله عزَّ وجلّ پرداخت، و بت ها را تحقیر فرموده و ناتوان شمرد و فرمود: (اى دو رفيق زندانيم آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر، شما به جاى او جز نامهايى [چند] را نمى‏پرستيد كه شما و پدرانتان آنها را نامگذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر [حقانيت] آنها نازل نكرده است فرمان جز براى خدا نيست دستور داده كه جز او را نپرستيد اين است دين درست ولى بيشتر مردم نمى‏دانند)﴿يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمْ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ، مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ﴾ یعنی خداوند آن ذاتی است که در مخلوقات خویش تصرف  می کند و فعّال مایرید است و هرچه بخواهد انجام می دهد و هرکه را بخواهد هدایت فرموده و هر که را اراده کند، گمراه می فرماید. ﴿أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ﴾ یعنی  امر فرموده تنها او را بدون شریک و انباز پرستش کنید، و (اين است دين درست)﴿ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ﴾، یعنی دین  مستقیم و راست است ،(ولى بيشتر مردم نمى‏دانند)﴿وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ﴾ مراد این است که به سوی این دین پاک هدایت نمی یابند با اینکه بسیار و اضح و روشن است.

    این دعوت یوسف از آنها به سوی ایمان در غایت کمال بود، زیرا روانهایشان او را بزرگ می داشت و برای قبول آنچه او می فرمود آماده شده بودند، پس حضرت مناسب دید که آن دو را به سوی چیزی دعوت دهد که برایشان سودمندتر از چیزی که خواستند و سوالی که کردند، باشد. سپس بعد از ادای وظیفه(که دعوت الی الله) و راهنمایی آنان به سوی حق و حقیقت ، فرمود: ﴿يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً﴾( اى دو رفيق زندانيم اما يكى از شما به آقاى خود باده مى‏نوشاند) که منظورش همان ساقی بود.

    ﴿وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ﴾( و اما ديگرى به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از [مغز] سرش مى‏خورند) گفتند: او خباز است.( امرى كه شما دو تن از من جويا شديد تحقق يافت) ﴿قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ﴾. چیزی که از آن سوال می کنید بدون شک اتفاق خواهد افتاد و در هر حالت روی خواهد داد از این روی در حدیث شریف است که "الرؤيا على رِجْلِ طائر ما لم تعبر فإذا عبرت وقعت"( خواب، تا تعبیر نشده، مانند پرنده ای بر سر انسان است، اگر تعبیر شود واقع خواهد گشت.)  

    از ابن مسعود رضی الله عنه و مجاهد وعبدالرحمان بن زید بن اسلم رضی الله عنهم روایت شده که  بعد از تعبیر خواب (از گفته خود پشیمان شدند و) گفتند: خوابی ندیده بودیم؛ فرمود ﴿قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَان﴾.دیگر آنچه پرسیدید واقع خواهد شد. ([يوسف] به آن كس از آن دو كه گمان مى‏كرد خلاص مى‏شود گفت مرا نزد آقاى خود به ياد آور و شيطان يادآورى به آقايش را از ياد او برد در نتيجه چند سالى در زندان ماند)﴿وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشّيْطان ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ﴾. در این آیه الله تعالی می فرماید که یوسف به مردی که فکر می کرد، نجات خواهد یافت، یعنی ساقی پادشاه، فرمود: (نزد آقایت از من یاد کن)﴿اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ﴾ یعنی اوضاع من و زندانی بودنم، بدون هیچ جرمی  را پیش پادشاه بازگو نما. این آیه دلیل بر جایز بودن سعی در به کارگیری اسباب برای رسیدن به مقصود است. که هیچ منافاتی نیز با توکّل بر ذات ربّ الأرباب جل شانه ندارد.

    در آیه ﴿فَأَنسَاهُ الشّيْطان ذِكْرَ رَبِّهِ﴾، : شیطان از یاد آن مرد نجات یافته برد که توصیه ی یوسف علیه السلام را نزد آقایش بیان کند، این قول از امامان تفسیرمجاهد ومُحَمْد بن إسحاق و بیش از یک نفر از اهل تفسیر روایت شده است و قول صواب نیز همین است ، نص اهل کتاب نیز با این توافق دارد. {﴿فَلَبِثَ﴾یوسف﴿فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ﴾} یوسف چندین سال در حبس ماند، البته بضع را در زبان عرب از سه تا عدد نه گفته اند. بعضی نیز تا پنج یا هفت دانسته اند. و برخی دیگر فرموده اند کمتر از ده را در عربی بضع می گویند.( ثعلبی روایت کرده) در عربی گفته می شود: بضع نسوة. وبضعة رجال امام فراء استعمال بضع را برای اعداد پایین تر از ده ممنوع قرار داده است. و فرموده در این حالت تنها باید از کلمه ی «نيّف» استفاده شود. الله تعالی فرموده اند: ﴿فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ﴾ که  عبارت ﴿فِي بِضْعِ سِنِينَ﴾ فرموده ی فرّاء را ردّ می کند.

    همچنین فراء می گوید: گفتن بضعة عشر، وبضعة وعشرون تا عدد 90 تسعین رایج و درست است امّا بضع ومائة، وبضع وألف، نادرست است، جوهری در عدد بیش از بضعة عشر، با فراء مخالفت کرده و گفته بضعة وعشرون تا بضعة و تسعین ممنوع می باشد. امّا در حدیث صحیح وارد شده است که "الإيمان بضع وستون شعبة"، در روایتی دیگری آمده است که "بضع وسبعون شعبة وأعلاها: قول لا إله إلا الله، وأدناها: إماطة الأذى عن الطريق"(ایمان هفتاد و چند شعبه دارد که پایینترین آنها دور کردن چیزهای آزار دهنده از سر راه مردم است.).

    قول کسانی که می گویند : مرجع ضمیر(ه)  در این فرموده ﴿فَأَنسَاهُ الشّيْطان ذِكْرَ رَبِّهِ﴾ یوسف است ضعیف است هرچند از ابن عباس و عکرمه نیز روایت شده باشد. از طرفی حدیثی که ابن جریر در این قسمت روایت نموده از هر جهت ضعیف است، اسناد آن تنها به ابراهیم بن يزيد الخوري المكي می رسد که متروک است و حدیث مرسل حسن و قتاده نیز قابل قبول نیست که در اینجا به طریق او ل و دوم غیر قابل قبول است. والله أعلم.

      اما فرموده ی ابن حبان در صحیحش  درباره ی دلیلی که باعث  ماندن طولانی  یوسف علیه السلام شد چنین است: ( مسدد بن مسرهد از خالد بن عبدالله، از محمد بن عمرو از ابوسلمه و او ازابوهریره برایمان روایت کرده است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند : ("رحم الله يوسف لولا الكلمة التي قالها "اذكرني عند ربك" ما لبث في السجن ما لبث، ورحم الله لوطاً، إن كان ليأوي إلى ركن شديد، إذ قال لقومه "لو أن لي بكم قوة أو آوي إلى ركن شديد" قال: فما بعث الله نبياً بعده إلا في ثروة من قومه") { رحمت خدا بر یوسف باد اگر این جمله "اذكرني عند ربك"(مرا نزد آقایت یا کن) را (به آن جوان نمی گفت) این همه مدت در زندان باقی نمی ماند، و رحمت خدا بر لوط، اگر به رکن شدید پناه نمی برد و نمی گفت: "لو أن لي بكم قوة أو آوي إلى ركن شديد"، خداوند هیچ پیامبری را بعد از او بدون ثروت و مکنت در بین قوم خود نمی فرستاد.} این حدیث از این طریق منکر است، ومُحَمْد بن عمرو بن علقمة نیز احادیث منکری دارد که تنها او آنها را نقل کرده که این گفته منکرترین و شدیدترین الفاظ اوست و آنچه در صحیحین آمده، اشتباه بودن این قول او را ثابت می کند. والله أعلم.

     

    IslamQT.Com 

     اسلام-قرآن و تفسیر

    ============

    منبع: پایگاه اینترنتی (القصة في القرآن الكريم)

     

     


    بازگشت به ابتدا

    بازگشت به نتايج قبل

     

    چاپ مقاله

     
    » بازدید امروز: 491
    » بازدید دیروز: 559
    » افراد آنلاین: 2
    » بازدید کل: 76507