• داستان یوسف صدیق علیه السلام و همسر عزیز مصر (2) از چاه ظلمت تا قصر عزیز مصر

    داستان یوسف صدیق علیه السلام و همسر عزیز مصر (2)

    از چاه ظلمت تا قصر عزیز مصر

    وَجَاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يَا بُشْرَى هَذَا غُلامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ، وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا فِيهِ مِنْ الزَّاهِدِينَ، وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَنْ يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ، وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ:( و كاروانى آمد پس آب‏آور خود را فرستادند و دلوش را انداخت گفت: مژده اين يك پسر است و او را چون كالايى پنهان داشتند و خدا به آنچه مى‏كردند دانا بود (19) و او را به بهاى ناچيزى، چند درهم فروختند و در آن بى‏رغبت بودند (20) آن كس كه او را از مصر خريده بود به همسرش گفت نيكش بدار شايد به حال ما سود بخشد يا او را به فرزندى اختيار كنيم و بدين گونه ما يوسف را در آن سرزمين مكانت بخشيديم تا به او تأويل خوابها را بياموزيم و خدا بر كار خويش چيره است ولى بيشتر مردم نمى‏دانند (21) و چون به حد رشد رسيد او را حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش مى‏دهيم (22)) الله تعالی ماجرای یوسف علیه السلام را هنگامی که در چاه نشسته بود و منتظرگشایش خداوندی و لطف او بود بیان می کند که ناگهان مسافرانی از راه می رسند، که به گفته ی اهل کتاب بارشان پسته، صنوبر و بنک (پسته ی کوهی) بوده و از شام  راهی دیار مصر بودند، که تعدادی آمدند تا از آن چاه آب بکشند، و هنگامی که یکی از آنها سطلش را به داخل چاه سرازیر کرد، یوسف خود را به آن آویزان نمود. وقتی آن مرد او را دید گفت: ﴿قَالَ يَا بُشْرَى﴾ مژده باد! ﴿هَذَا غُلامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً﴾  این پسری است! و او را هم از جمله ی دارایی و برده های خودشان حساب کرده، پنهان نمودند.  ﴿وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ﴾: خداوند به آنچه برادرانش در حق او کردندآگاه است. و همچنین می داند که یابندگان او خوشحالند و فکر می کنند او را پنهان کرده اند امّا خداوند این حالت و این پندار آنان را تغییر نمی دهد زیرا حکمت عظیمی در عاقبت این کار نهفته بود، و این قضای مبرم الهی بود، و رحمتی برای اهل مصر زیرا کارهایی وجود داشت، که قرار بود خداوند به دست این کودک که به صورت اسیر و برده به آنجا می رفت، انجام دهد و سپس درگیر ودار حوادث پادشاه آنان می شود و خداوند به وسیله ی او چنان فایده های دنیوی و اخروی به آنان می رساند که بیان آنها از حد و اندازه و توصیف بیرون است.

    هنگامی که برادران یوسف خبردار شدند که مسافران او را برده اند، خود را به کاروان رساندند و ادعای مالکیت او کردند، و گفتند غلام ماست که از دستمان گریخته ، سپس او را به بهای بسیار اندکی فروختند ﴿دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا فِيهِ مِنْ الزَّاهِدِينَ﴾( او را به بهاى ناچيز چند درهم فروختند و در آن بى‏رغبت بودند).

    ابن مسعود، ابن عباس، نوف بکالی ، امام سدی، قتاده و عطیة العوفی می فرمایند: یوسف را به قیمت بیست درهم فروختند، و آن را بین خود تقسیم کرده به هر کدام دو درهم دادند امام مجاهد نیز فرموده: او را به قیمت 22 درهم فروختند و عکرمه و محمد بن اسحاق  گفته اند: او را به قمت 40 درهم فروختند و الله اعلم [1]

    عزیز مصر:

    ﴿وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ﴾( و آن كس كه او را از مصر خريده بود به همسرش گفت نيكش بدار) با او نیکی کن﴿عَسَى أَنْ يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدا﴾( شايد به حال ما سود بخشد يا او را به فرزندى اختيار كنيم) این نیز نشانه ی لطف و رحمت الله و احسان او با یوسف است  و مشیت او بر آن است که یوسف را برای خوبیهای دنیا و آخرت آماده فرماید.

    آورده اند که: منظور آیه از کسی که از مصر بوده و یوسف را خریداری کرده، همان عزیز مصر است، یعنی همان وزیری که مسئولیت خزانه داری به عهده ی اوست، ابن اسحاق می گوید: نام او «أطفير بن روحيب» بوده و در آن زمان پادشاه مصر نیز «ريان بن الوليد»، مردی از طایفه ی عمالیق بوده است همچنین گفته اند که نام زن عزیز «راعيل بنت رعاييل» بوده و بعضی دیگر گفته اند نامش «زلیخا» بوده امّا قول ظاهر این است که زلیخا لقب او بوده است. بعضی نیز نام او را "فكا" بنت ينوس گفته اند.( رواه الثعلبي عن ابن هشام الرفاعي) محمد بن اسحاق از محمد بن السائب از ابی الصالح و وی نیز از حضرت عبدالله بن عباس روایت می کند که نام شخصی که یوسف علیه اسلام را به مصر برده در آنجا فروخت، مالک بن ذعر بن نويب بن عفقا بن مديان بن إبراهيم، بوده است و الله اعلم.

    همچنین ابن اسحاق از ابوعبیده و او از ابن مسعود رضی الله عنه روایت می کند که فرمود: با فراست ترین مردم سه کس بوده اند، یکی عزیز مصر که به زنش گفت او(یوسف) را گرامی بدار، زنی که درباره ی موسی علیه السلام به پدرش گفت﴿يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنْ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الأَمِينُ﴾(پدرجان او را استخدام کن، زیرا ، همین مرد قوی و امانت دار بهترین کسی است که استخدام می کنی.) و سومی ابوبکر صدیق که عمر بن الخطاب (رضی الله عنهما) را جانشین خود فرمود.

    گفته اند: عزیز او را به قیمت دویست دینار ، یا هم وزن خودش مشک یا ابریشم، یاهم وزنش  نقره خرید. و الله اعلم

    ﴿وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ﴾( و بدين گونه ما يوسف را در آن سرزمين مكانت بخشيديم): مراد این است که همانگونه که دل عزیز و زنش را برای نیکی به  او نرم کردیم تا مواظب او باشند، همانطور هم او را در سرزمین مصر قدرتمند و توانگر نمودیم و تمکن دادیم ﴿وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ﴾  تا تعبیر خواب و سخن را به او بیاموزیم ﴿وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ﴾،  یعنی اگر خداوند کاری را بخواهدانجام دهد، اسباب و اموری را برای آنها آماده می فرماید که به ذهن بندگان نمی رسد، از این رو فرموده  ﴿وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ﴾.(اما بیشتر مردم این حقیقت را نمی دانند).

    (چون به حد رشد رسيد او را حكمت و دانش عطا كرديم) ﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ﴾ دلالت بر این دارد که تمام ماجراهایی که قبلاً ذکر شد، همه قبل از رسیدن به نهایت بلوغ عقلی  یعنی سن چهل سالگی سیدنا یوسف بوده است،که غالباً در همین سن الله تعالی به بندگان خاص خود یعنی انبیاء علیهم الصلاة والسلام وحی می فرستد.  علما در سن بلوغ کامل اختلاف دارند، مالك وربيعة و زيد بن أسلم وشَّعبي می گویند: منظور رسیدن بلوغ جنسی و جسمی  است، و سعيد بن جبير فرموده: سن هجده سالگی است، امام ضحاک فرموده: بیست سالگی است، و عکرمه بیست و پنج سالگی را سن بلوغ کامل می داند، ابن عبَّاس ومجاهد وقتادة معتقدند سی و سه سالگی است،  اما حسن بصری آن را سن چهل سالگی می داند و با این آیه برای فرموده ی خود استدلال می آورد: ﴿حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً﴾(زمانی که به سن رشد و چهل سالگی رسید.).‏

    زن عزیز مصر

     ﴿وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتْ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ، وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ، وَاسْتَبَقَا الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ، قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنْ الْكَاذِبِينَ، وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنْ الصَّادِقِينَ، فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ، يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنْ الْخَاطِئِينَ﴾: ( و آن [بانو] كه وى در خانه‏اش بود خواست از او كام گيرد و درها را [پياپى] چفت كرد و گفت بيا كه از آن توام [يوسف] گفت: پناه بر خدا او آقاى من است به من جاى نيكو داده است قطعا ستمكاران رستگار نمى‏شوند (23) و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود آهنگ او مى‏كرد چنين [كرديم] تا بدى و زشتكارى را از او بازگردانيم چرا كه او از بندگان مخلص ما بود (24) و آن دو به سوى در بر يكديگر سبقت گرفتند و [آن زن] پيراهن او را از پشت بدريد و در آستانه در آقاى آن زن را يافتند آن زن گفت كيفر كسى كه قصد بد به خانواده تو كرده چيست؟ جز اينكه زندانى يا [دچار] عذابى دردناك شود (25) [يوسف] گفت او از من كام خواست و شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد اگر پيراهن او از جلو چاك خورده زن راست گفته و او از دروغگويان است (26) و اگر پيراهن او از پشت دريده شده زن دروغ گفته و او از راستگويان است (27)) پس چون [شوهرش] ديد پيراهن او از پشت چاك خورده است گفت بى‏شك اين از نيرنگ شما [زنان] است كه نيرنگ شما [زنان] بزرگ است (28). اى يوسف از اين [پيشامد] روى بگردان و تو [اى زن] براى گناه خود آمرزش بخواه كه تو از خطاكاران بوده‏اى (29) )

    الله تعالی درخواست و تمنای نفسانی همسر عزیز از یوسف را مطرح می کند  کاری که لایق شأن و حالت و مقام آن بانو  نیست، زنی جوان در نهایت زیبایی و مال و مکنت و مقام ، چگونه درها را روی خود و یوسف قفل می کند ، آماده می شود، خود را آرایش کرده، بهترین و فاخر ترین  لباس هایش را می پوشد، در حالی که زن عزیز مصر و خواهرزاده ی (ملک ریان) پادشاه مصر نیز هست.  با این که یوسف علیه السلام نیز جوانی بسیار زیبا و دلربا است ، امّا پیامبری است از سلاله ی پاک انبیاء علیهم السلام، چنین است که پروردگارش او را از فحشا پاک ، و از مکر زنان مصون  نگه می دارد. او سرور هفت گروه عالی مقام با تقوایی است که  از زبان خاتم پیامبران  صلی الله علیه وسلم در «صحیحین » از آنها سخن گفته شده ، در آن حدیث  که می فرماید:  : "سبعة يظلهم الله في ظله يوم لا ظل إلا ظله إمام عادل ورجل ذكر الله خالياً ففاضت عيناه ورجل معلق قلبه بالمسجد إذا خرج منه حتى يعود إليه ورجلان تحابا في الله اجتمعا عليه وتفرقا عليه ورجل تصدق بصدقة فأخفاها حتى لا تعلم شماله ما تنفق يمينه وشاب نشأ في عبادة الله ورجل دعته امرأة ذات منصب وجمال فقال إني أخاف الله".(هفت گروه از انسانها را در  آن روز که هیچ سایه ای جز سایه ی رحمتش وجود ندارد، خداوند زیر سایه ی خود جای می دهد:  رهبر عادل، مردی که که تنها خدا را یاد می کند و اشک از چشمانش جاری می شود، مردی که دلش همیشه وابسته به مسجد باشد وقتی از آن خارج می شود دوست دارد دوباره به مسجد بیاید، دو مردی که به خاطر رضای خدا با هم محبت دارند، و به خاطر او با هم گرد می آیند و به خاطر او از هم جدا می شوند، مردی که در هنگام صدقه دادن چنان آن را پنهان می کند که دست چپ او نمی داند که با دست راست چه صدقه کرده، جوانی که در طاعت خداوند پرورش یافته باشد، و مردی که یک زن زیبا و دارای مقام و با خانواده او را دعوت به عمل فحشا کند و او در جوابش بگوید که من از خدا می ترسم (که این کار بی عفتی را انجام دهم) ).

    مراد این است که آن زن او را به این کار دعوت نمود و با تمام حرص و شوق خواست با او این کار را انجام دهد، امّا یوسف علیه السلام فرمود﴿مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي﴾ : پناه برخدا، عزیز سرور و صاحب من است. ﴿أَحْسَنَ مَثْوَايَ﴾ او به من نیکی کرده و مرا گرامی داشته است﴿إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ﴾ (قطعا ستمكاران رستگار نمى‏شوند)

    ﴿وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾( و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود آهنگ او مى‏كرد) که در این باره  به اندازه ای که کافی و قانع کننده باشد سخن گفته ایم. که بیشتر اقوال مفسران در این باره از کتاب های یهود و نصاری مأخوذ است، که دوری و روی گرداندن از این اقوال برای ما اولی تر است.

    آنچه که باید بدان معتقد بود این است که الله تعالی سیدنا یوسف را پاک نگه داشت و او را مبرّا و منزّه از اعمال فحش و ناشایست گرداند و از آنها مصون و محفوظ داشت. به همین علت حق تعالی فرموده: ﴿كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ﴾.

    ﴿وَاسْتَبَقَا الْبَابَ﴾که از دست آن زن فرار کرد، تا از در خارج شود، آن زن نیز به دنبال او دوید، ﴿وَأَلْفَيَا﴾ هردو سرور آن زن را نزدیک در دیدند و به او برخوردند، که زن عزیز او را با این سخن تحریک به انتقام از یوسف می کند و می گوید: (گفت كيفر كسى كه قصد بد به خانواده تو كرده چيست جز اينكه زندانى يا [دچار] عذابى دردناك شود)﴿قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾. او یوسف را متهم می کند در حالی که خود متهم حقیقی است ، امّا آبروی خود را محفوظ می دارد و ساحت خود را پاک نشان می دهد، از این رو سیدنا یوسف می فرماید: ([يوسف] گفت او از من كام خواست)﴿هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي﴾ یوسف در اینجا نیاز به گفتن حق داشت.

    ﴿وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَ﴾( شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد): در این باره گفته اند که  ابن عباس رضی الله عنه فرموده:  این شاهد نوزادی در گهواره بوده است . این قول را از ابوهریره و ، هلال بن يساف، حسن بصري، وسعيد بن جبير، وضحاك  نیز روایت کرده اند و ابن جریر نیز همین قول را ترجیح داده است و حدیث مرفوعی را در این باره از ابن عباس نقل نموده و دیگران نیز حدیث موقوفی را از غیر ابن عباس نقل کرده اند.

    همچنین آورده اند که: آن شاهد مردی از خویشاوندان شوهر زلیخا (اطفیر) بوده و بعضی گفته اند که از نزدیکان آن زن بوده، از جمله کسانی که فرموده اند آن شاهد مرد بوده عبارتند از عبَّاس وعكرمة ومجاهد والحسن وقتادة والسُّدِّي ومُحَمْد بن إسحاق وزيد بن أسلم.

    سپس آن شاهد می گوید:  (اگر پيراهن او از جلو چاك خورده زن راست گفته و او از دروغگويان است)﴿إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنْ الْكَاذِبِينَ﴾.زیرا در آن صورت او (یوسف ) خواسته با او نزدیکی کند، اما او دفاع نموده و پیراهنش از جلو پاره شده، ﴿وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنْ الصَّادِقِينَ﴾( و اگر پيراهن او از پشت دريده شده زن دروغ گفته و او از راستگويان است) زیرا در این صورت یوسف از او گریخته و آن زن دنبالش کرده و پیراهنش را گرفته که در نتیجه پیراهن از پشت پاره شده است ، که حقیقت امر نیز همین را نشان می داد از این سبب الله تعالی فرمود: (پس چون [شوهرش] ديد پيراهن او از پشت چاك خورده است گفت بى‏شك اين از نيرنگ شما [زنان] است كه نيرنگ شما [زنان] بزرگ است):﴿فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ﴾ این مکر شما زنان است، تو خود از یوسف درخواست عمل ناشایست کرده ای، آنگاه خود نیز به دروغ، او را متهم به بی عفتی  کردی؟

    سپس شوهر آن زن، از این موضوع روی بر می تابد و می گوید:  ﴿يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا﴾( اى يوسف از اين [پيشامد] روى بگردان): یعنی برای کسی بازگو مکن زیرا کتمان این گونه امور بهتر و شایسته تر است، سپس به زنش دستور داد که از خدا طلب آمرزش کند و استغفار نماید؛ و توبه کند زیرا بنده ای که توبه کند الله تعالی توبه اش را خواهد پذیرفت.

    مردم مصر گرچه بت پرست بودند، این حقیقت را می دانستند و به آن ایمان داشتند که خداوند تنها کسی است که می تواند گناهان انسان را عفو نماید یا او را مواخذه و مجازات نماید، و در این کار یگانه اسن و شریکی ندارد.

    به همین دلیل شوهر زلیخا به او چنین گفت و او را از چند جنبه معذور دانست، زیرا آن زن چنان مرد زیبایی دیده بود، که تا آن زمان چنین مخلوق زیبایی را هیچ چشمی به خود ندیده بود، امّا این مرد زیبا پاکدامن، و سالم و پاک هم بود. این بود که به زلیخا گفت: (و تو [اى زن] براى گناه خود آمرزش بخواه كه تو از خطاكاران بوده‏اى)﴿وَاسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنْ الْخَاطِئِين﴾.

     

    IslamQT.Com 

     اسلام-قرآن و تفسیر

    ============

    منبع: پایگاه اینترنتی (القصة في القرآن الكريم)

     

     



    [1] (این موضوع چندان اهمیتی ندارد زیرا خداوند فرموده (کم)، حالا بیست درهم بوده یا چقدر بوده، دانستنش هیچ فایده ای ندارد و ندانستنش نیز هیچ ضرری ندارد به همین دلیل الله تعالی از ذکر آن مبلغ خودداری فرموده اند. زیرا دانستن آن،(علم لاینفع و جهل لایخطر) است مترجم)


    بازگشت به ابتدا

    بازگشت به نتايج قبل

     

    چاپ مقاله

     
    » بازدید امروز: 509
    » بازدید دیروز: 559
    » افراد آنلاین: 3
    » بازدید کل: 76525