• داستان همسر عزیز مصر و یوسف صدیق علیه السلام (1) از رؤیای صادقانه تا مکر و حسد برادران

    داستان همسر عزیز مصر و یوسف صدیق  علیه السلام (1)

    از رؤیای صادقانه تا مکر و حسد برادران

    این داستان در قرآن کریم در سوره ی یوسف آمده است:

    ﴿إِذْ قَالَ يُوسُفُ لأَبِيهِ يَاأَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ[ياد كن] زمانى را كه يوسف به پدرش گفت اى پدر من [در خواب] يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم، ديدم [آنها] براى من سجده مى‏كنند (4)، قَالَ يَا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشّيْطان لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ[يعقوب] گفت اى پسرك من خوابت را براى برادرانت‏حكايت مكن كه براى تو نيرنگى مى‏انديشند زيرا شيطان براى آدمى دشمنى آشكار است (5) ، وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَى آلِ يَعْقُوبَ كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ و اين چنين پروردگارت تو را برمى‏گزيند و از تعبير خوابها به تو مى‏آموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام مى‏كند همان گونه كه قبلا بر پدران تو ابراهيم و اسحاق تمام كرد در حقيقت پروردگار تو داناى حكيم است (6)

    و اینک خود داستان:

    سیدنا یعقوب علیه السلام دوازده پسر داشت که نوادگان بنی اسراییل همه منسوب به آنها می باشند که شریف ترین و بزرگترین و بلندمرتبه ترین آنان سیدنا یوسف علیه السلام بود و جمعی از علما بر این باورند که در بین آنان غیر از او به هیچکدام وحی نیامده است که ظاهر کردار و گفتار آنان در این داستان نیز درستی این قول علما را تأیید می کند. کسانی که برای اثبات پیامبری آنان به این آیه استدلال می کنند: ﴿قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ﴾(بگوييد ما به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل شده) و چنین می پندارند که اسباط همان برادران یوسف علیه السلام اند، استدلالشان قوی نیست زیرا در این آیه منظور از اسباط ملت های بنی اسراییل است که در بینشان پیامبرانی وجود داشته که به آنها وحی می آمده است. والله اعلم.

    یکی از دلایلی که تایید می کند که تنها یوسف علیه السلام دارای مقام رسالت و نبوت بوده است، این است که هیچ نصی درباره ی نبوت دیگر فرزندان یعقوب علیه السلام نیامده است.  این سخن امام احمد نیز با این گفته همخوانی دارد که فرموده : حَدَّثَنا عبد الصمد، حَدَّثَنا عبد الرحمن، عن عبد الله بن دينار، عن أبيه، عن ابن عمر، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: "الكريم ابن الكريم ابن الكريم ابن الكريم يوسف بن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم".( عبدالصمد از عبدالله بن دینار و او از پدرش و او از ابن عمر روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود" بزرگوار فرزند بزرگوار فرزند بزرگوار فرزند بزرگواری دیگر یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم است" امام بخاری نیز به تنهایی این روایت را از عبد الله بن محمد وعبدة عن عبد الصمد بن عبد الوارث نقل کرده که ما طرق حدیث را در داستان حضرت ابراهیم ذکر کرده ایم و در اینجا نیازی به تکرار آن نیست.

    مفسران و دیگر دانشمندان فرموده اند: یوسف علیه السلام در دوران کودکی،  قبل از اینکه به سن بلوغ برسد در خواب دید که یازده ستاره که اشاره به برادران دیگرش دارد به همراه ماه و خورشید که اشاره به پدر و مادرش دارد، برای او سجده کرده اند. هنگامی که از خواب بیدار شد این خواب را برای پدرش بازگو کرد، پدرش علیه السلام دانست که او به منزلت عالی و جایگاه بلندی در دنیا و آخرت خواهد رسید به حدی که پدر و مادر و برادرانش در برابر او تعظیم خواهند نمود. به همین دلیل به او دستور فرمود که خوابش را کتمان کرده، برای برادرانش بازگو ننماید تا به او حسادت نورزند و دردسر نیافرینند و با انواع حیله ها و ترفند ها علیه او توطئه نکنند.

    این هم دلیل بر درستی سخنی بود که قبلاً بیان کردیم. از این روست که در بعضی از روایت ها آمده که "استعينوا على قضاء حوائجكم بكتمانها فإن كل ذي نعمة محسود" :(برای برآورده شدن حاجات خود از کتمان، بهره گیرید زیرا هر صاحب نعمتی هدف حسادت حاسدان قرار می گیرد)

    به زعم اهل کتاب، یوسف علیه السلام این خواب را برای پدر و برادرانش تعریف کرده است که این ادعای آنان اشتباه است. ﴿وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ﴾ یعنی همانگونه که این رویا و خواب عظیم را به تو نشان داده، اگر آن را کتمان کنی، ﴿يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ﴾ خذاوند تو را با انواع  لطف و رحمت های خود اختصاص خواهد داد و﴿وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ﴾ : یعنی معانی سخن و تعبیر خواب را به تو خواهد آموخت که غیر از تو کسی آنها را نخواهد دانست.

     ﴿وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ﴾ و نعمت خود را با ارسال وحی خداوندی به سوی تو تمام خواهد کرد ﴿وَعَلَى آلِ يَعْقُوبَ﴾ و برخانواده ی یعقوب نیز به سبب تو خیر دنیا و آخرت نصیب خواهد گشت. ﴿كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ﴾: با نعمت نبوت بر تو احسان خواهد فرمود همچنان که این نعمت را به پدرت یعقوب ، پدر بزرگت اسحاق و پدر پدربزرگت حضرت ابراهیم خلیل علیهم السلام بخشیده بود. ﴿إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ﴾(بی گمان پروردگار تو بی نهایت دانا و بی نهایت حکیم است) این فرموده مانند آیه ی زیر است که می فرماید: ﴿اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾(الله بهتر می داند که رسالت خود را کجا و به که بدهد). از این روست که هنگامی که از رسول الله صلی الله علیه وسلم پرسیدند شریف ترین و بزرگوارترین مردم کیست؟  فرمودند: یوسف پیامبر خدا فرزند پیامبر خدا فرزند پیامبر خدا فرزند خلیل (دوست) خدا " نجیب زاده ترین انسانها است.

    ابن جریر و ابن ابی حاتم در تفاسیر خود و ابویعلی و بزاردر مسندهایشان از حدیث حکیم بن ظهیر- که ائمه ی حدیث آن را ضعیف دانسته اند-  از سدی از عبدالرحمن بن سابط از جابر روایت نموده اند که فرمود: مردی از یهود نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد که به او بستانه ی یهودی می گفتند ،سپس گفت: ای محمّد به من بگو نام آن ستارگانی که یوسف در خواب دیده بود  که برای او سجده کرده اند چیست؟ گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم سکوت فرمودند و جوابی ندادند ، بعد از مدتی  جبرئیل نازل شدند و نام آنها را به حضرت صلی الله علیه وسلم گفتند و بعد پیامبر دنبال آن مرد فرستادند و به او فرمودند: آیا اگر نام آآآنها را به تو بگویم ایمان خواهی آورد؟  مرد گفت: آری. سپس پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود نامهایشان:  جريان، طارق، الذيال، ذو الكتفان، قابس، وثاب، عمودان، الفيلق، المصبح، الضروح، ذو الفرع. الضياء، والنور است  یهودی گفت: آری به خدا قسم اینها همان نام ها هستند. در روایت ابو یعلی آمده است که هنگامی که برای پدرش بازگو کرد گفت: این چیزی پراکنده است، خورشید (ضیاء) پدر او و ماه (نور) نیز مادر اوست.

    الله تعالی می فرماید:( لَقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَاخْوَتِهِ آيَاتٌ لِلسَّائِلِينَ، إِذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ، اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوْ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صَالِحِينَ، قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ﴾( به راستى در [سرگذشت] يوسف و برادرانش براى پرسندگان عبرتهاست (7) هنگامى كه [برادران او] گفتند يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما كه جمعى نيرومند هستيم دوست‏داشتنى‏ترند قطعا پدر ما در گمراهى آشكارى است (8) [يكى گفت] يوسف را بكشيد يا او را به سرزمينى بيندازيد تا توجه پدرتان معطوف شما گردد و پس از او مردمى شايسته باشيد (9) گوينده‏اى از ميان آنان گفت:‏يوسف را مكشيد اگر كارى مى‏كنيد او را در نهانخانه چاه بيفكنيد تا برخى از مسافران او را برگيرند (10)).

    الله تعالی به این امر تذکر می دهد که در این داستان آیات و نشانه ها و حکمت ها و راهنمایی و پند و اندرزها و دلایل روشن وجود دارد. سپس حسادت برادران یوسف را بر محبت پدرشان با او و برادرش – یعنی بنیامین برادر تنی یوسف – که فکر می کردند به این دو بیشتر محبت می کند در حالی که آنها  می گفتند ما جماعتی جوان و مرد هستیم و حق این بود بیشتر به ما محبت کند چون تعدادمان از این دو بیشتر است﴿إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ﴾ : ( همانا پدرمان در گمراهی آشکاری است) چون محبت آن دو را بر ما مقدم داشته است.

     بعد ازآن، با هم درباره ی قتل یوسف یا دور کردن و فرستادن او به سرزمینی که دور از چشم پدر باشد، و محبت پدر نسبت به او کم شود و در عوض بیشتر به آنان محبت کند مشورت کردند و گفتند که بعد از این گناه دیگر توبه می کنیم.

    وقتی به توافق و نتیجه ی نهایی رسیدند، یکی از آنان( که به قول امام مجاهد شمعون و به قول امام سدی یهودا و به قول قتاده و محمد بزرگترین برادرشان یعنی روبیل بوده) گفت:  ﴿لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ﴾ (یوسف را نکشید بلکه او را در ته چاهی اندازید تا رهگذری او را بیابد و با خود ببرد) سیاره یعنی مسافر و رهگذر ﴿إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ﴾ اگر آنچه می گویید حتماً باید انجام شود، پس همین کار را بکنید که من می گویم زیرا این کار به همه شبیه است هم به قتل و هم به تبعید و هم به دور فرستادنش.

    همه بر این رأی به توافق رسیدند، درآن هنگام (گفتند اى پدر تو را چه شده است كه ما را بر يوسف امين نمى‏دانى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم (11) فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى كند و ما به خوبى نگهبان او خواهيم بود (12) گفت اينكه او را ببريد سخت مرا اندوهگين مى‏كند و مى‏ترسم از او غافل شويد و گرگ او را بخورد (13) گفتند اگر گرگ او را بخورد با اينكه ما گروهى نيرومند هستيم در آن صورت ما قطعا [مردمى] بى‏مقدار خواهيم بود (14)):﴿قَالُوا يَا أَبَانَا مَا لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ، أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ، قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ، قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخَاسِرُونَ﴾. از پدرشان خواستند که برادرشان یوسف را با آنان بفرستد و چنین وانمود کردند که می خواهند او نیز  پیش گوسفندان رفته بازی و تفریح کند و شاد و خوشحال گردد، و در دل آنچه را که خدا می دانست پنهان داشتند.

     آن پیر فرزانه( علیه افضل الصلاة و التسلیم) در جوابشان فرمود: ای فرزندانم حتی یک ساعت جدا شدن از او برایم سخت است، از طرفی می ترسم شما مشغول بازی و سرگرمی خود باشید و ناگهان گرگ بیاید و او را بخورد و نتواند به دلیل غفلت شما و کم سن و سال بودن از خود دفاع کند.

     (گفتند اگر گرگ او را بخورد با اينكه ما گروهى نيرومند هستيم در آن صورت ما قطعا [مردمى] بى‏مقدار خواهيم بود)﴿قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخَاسِرُونَ﴾ یعنی اگر گرگ بیاید و از بین همه ی ما او را بخورد، یا اگر ما که یک جماعت جوان هستیم  مشغول به کار خود باشیم و منتظر باشیم که این اتفاق بیفتد، دیگر ما زیانکار و بدبخت و ناتوان هستیم.

    اهل کتاب بر این باورند که : حضرت یعقوب ، یوسف را به دنبال آنان فرستاد تا به آنان ملحق شود، او نیز راه راه را گم کرد، تا بالاخره مردی او را به طرف آنها راهنمایی کرد، این هم اشتباهی از طرف خود آنان و خطایی در دستور کلام است چون یعقوب علیه السلام دوست نداشت او را با آنان بفرستد، پس چگونه راضی می شود که وی را به تنهایی بفرستد.

    فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ، وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ، قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ، وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ﴾( پس وقتى او را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانخانه چاه بگذارند [چنين كردند] و به او وحى كرديم كه قطعا آنان را از اين كارشان در حالى كه نمى‏دانند با خبر خواهى كرد (15) و شامگاهان گريان نزد پدر خود [باز] آمدند (16) گفتند اى پدر ما رفتيم مسابقه دهيم و يوسف را پيش كالاى خود نهاديم آنگاه گرگ او را خورد ولى تو ما را هر چند راستگو باشيم باور نمى‏دارى (17)).

    مرتب به پدرشان اصرار می کردند تا بالاخره راضی شد که یوسف را با آنان بفرستد، و به محض اینکه از چشم پدر پنهان شدند، با گفتار و کردار خود شروع به دشنام دادن و توهین به او کردند و با هم به توافق رسیدند که وی را در قعر چاه و قسمت تاریک  آن بیندازند که همان سنگی است که در وسط چاه قرار دارد و فرد آب کش روی آن می ایستد تا در مواقعی که آب کم می شود، آب را از قعر چاه بیرون بکشد.  وقتی که او را در چاه افکندند، خداوند به او وحی فرستاد که حتماً فرج و راه خروجی از سختی که تو در آن هستی ، خواهد بود و تو بدون شک در آینده آنان را در حالی از این کار بدشان آگاه خواهی نمود، که تو عزیز و بلند هستی و آنان به تو محتاج و از هیبت و شوکت  تو در ترس خواهند بود. ﴿وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ﴾. مجاهد و قتاده رحمهم الله می فرمایند: یعنی اینکه آنان از این خبر خداوند به تو اطلاعی ندارند. از ابن عباس رضی الله عنه روایت است که: مراد ﴿وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ﴾این است که : آنان نمی دانند که تو در آینده این موضوع و ماجرا را به یادشان خواهی آورد در حالی که آنان تو را نمی شناسند.(ابن جریر از ابن عباس  روایت کرده)   

    هنگامی که او را در آن چاه انداختند و برگشتند و پیراهنش را با مقداری خون آغشته کرده، شب گریه کنان نزد پدر آمدند، گویا بر مرگ برادر ناراحت و غمناک اند، به همین دلیل بعضی از سلف رحمهم الله فرموده اند: (لا يغرّنك بكاء المتظلم فربَّ ظالم وهو باك،)  (گریه ی تظلم کننده تو را نفریبد زیرا بسیاری ظالمان هستند که ظلم می کنند و گریه هم می کنند!) سپس گریه ی برادران یوسف را ذکر کرده و می فرماید:  وقد جاءوا أباهم عشاءً يبكون: در تاریکی شب پیش پدر آمدند تا غدری که کرده اند، واقعی تر جلوه کند نه اینکه عذرشان موجه تر نشان داده شود.

    ﴿قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا﴾ یعنی او را نزد لباسهایمان گذاشتیم ﴿فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ﴾ در غیاب ما که در حال مسابقه با هم بودیم. و این گفته ی آنان که  : (ما را هر چند راستگو باشيم باور نمى‏دارى)﴿وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ﴾اگر ما در نظر تو متهم نیز نمی بودیم، سخن ما را باور نمی کردی، حال چه برسد به اینکه از قبل به ما شک داشته باشید؟

     تو از این بیم داشتی که گرگ او را بخورد، و ما هم تضمین کردیم که چون تعدادمان زیاد است گرگ او را نخواهد خورد، پس ظاهراً به نظر تو ما دروغگو هستیم، و تو هم حق داری در این وضعیت گفته ی ما را باور نکنی. ﴿وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ﴾( پيراهنش را [آغشته] به خونى دروغين آوردند)، خونی دروغین و ساختگی ، چون آنان بره گوسفندی را که ذبح کرده بودند ، از خون آن بر پیراهن یوسف ریختند تا چنین وانمود کنند که او  را گرگ خورده است. گفته اند: آنان یادشان رفته بود که پیراهن را حد اقل پاره کنند. همانطور که می فرمایند (آفت دروغ گویی فراموشی است) و هنگامی که علایم شک درکار آنها آشکار شد، پدرشان به آنان اطمینان نکرد زیرا دشمنی آنان را با یوسف درک می کرد و می دانست که نسبت به محبت بسیار به یوسف از بین فرزندان، به او حسادت می ورزند، زیرا در همان دوران کودکی  نیز نشانه های شکوه و عظمت در وجودش مشهود بود چون خداوند او را به نعمت رسالت و پیامبری خویش مخصوص گردانیده بود.

      بعد از بردن یوسف بلافاصله او را از صحنه محو و سر به نیست و از دید پدر ناپدید کردند و  گریه کنان پیش او باز گشتند و نقشه خود را عملی کردند  به همین دلیل حضرت یعقوب فرمود: ﴿قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ﴾( يعقوب] گفت [نه] بلكه نفس شما كارى [بد] را براى شما آراسته است اينك صبرى نيكو [براى من بهتر است] و بر آنچه توصيف مى‏كنيد خدا يارى‏ده است).

    اهل کتاب داستان را چنین روایت کرده اند: روبیل گفته بود که یوسف را در چاه بیندازند  و خود تصمیم داشت، بدون اطلاع برادران، یوسف را از چاه در آورده پیش پدر برگرداند، امّا آنان او را غافلگیر کرده، به آن قافله فروختند. و هنگامی که روبیل سر شب برگشت تا یوسف را از چاه بیرون آورد، او را نیافت، بانگی بر آورد و پیراهن خود را پاره کرد. برادران هم بزی را آوردند و ذبح کرده، با خون آن پیراهن یوسف را رنگی کردند. وقتی که یعقوب این ماجرا را شنید، لباسهایش را پاره کرد و دستاری سیاه بر سر نهاد، و چندین روز در ماتم فرزندش فرو رفت. که البته چنین بیان زشتی از داستان، نشان از خطای آنان در داستان سرایی و به تصویر کشیدن درست ماجرا دارد.

    IslamQT.Com 

     اسلام-قرآن و تفسیر

    ============

     

    منبع: پایگاه اینترنتی (القصة في القرآن الكريم)

     

     


    بازگشت به ابتدا

    بازگشت به نتايج قبل

     

    چاپ مقاله

     
    » بازدید امروز: 886
    » بازدید دیروز: 772
    » افراد آنلاین: 3
    » بازدید کل: 75223