گردیم! گفتیم که قارون از بنی‌اسراییل بود که در مصر زندگی می‌کردند، ولی او از آنان جدا و با آنان متفاوت بود. چون او مثل آنان به بندگی و بردگی فرعون گرفتار نشده بود. به راستی قدرت مال و ثروت موجب انحراف عقیده‌ی او شده بود. او هم راه و روشی مثل فرعون داشت. خود را از دیگران بزرگ‌تر می‌پنداشت و دست به ظلم و ستم و نافرمانی زد. مردمان فقیر و بی‌نوا را به بردگی و بندگی می‌گرفت و آنان را در جهت خدمت به امیال و شهوات درونی خود به کار می‌گرفت.
«إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسَى فَبَغَى عَلَيْهِمْ» (قصص: 76).
«قارون از قوم موسی بود و (بر اثر داشتن دارایی فراوان) بر آنان فخرفروشی کرد...».
قارون آن قدر ثروت‌مند شد که ثروتش به وسعت رودنیل در سرزمین مصر بود. او در میان قوم خود ثروت‌مندترین و تواناترین آنان بود. بنابراین بر موسی علیه السلام واجب بود که قارون را به راه راست هدایت و روش صحیح را به او نشان دهد.
موسی علیه السلام روش دعوت و نصیحتش را برای قارون بر دو پایه استوار کرد:
موسی علیه السلام دید که قارون سرمست غرور و شادمانی است. احساس ثروت‌مندی تمامی حواس و افکارش را تسخیر کرده و همیشه در حال خوش‌گذرانی است. او از دیدن طلا و جواهرات خوش‌حال می‌شود و هرگاه فلزی یا سنگی گران‌بها را ببیند، از شادی در پوست خود نمی‌گنجد. او همیشه با صدای بلند می‌خندد و صندو‌ق‌هایش را از طلا و نقره پر می‌کند. انگشت‌هایش را با انگشتری‌های گران‌بها و قیمتی می‌آراید و از گوش‌هایش گوش‌واره‌های ارزش‌مند آویزان می‌کند و همچون مستی که مرتب و منظم شراب می‌خورد و نه زیادی بی‌هوش است و نه تمام بیدار و سرحال می‌ماند.
وقتی که موسی علیه السلام دید قارون این چنین منحرف و مغرور است، به همراه گروهی از عاقلان و مؤمنان بنی‌اسراییل نزد او رفت و به او گفت:
«لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ» (قصص: 76).
«... (مغرورانه) شادمانی مکن، به راستی خداوند شادمانان (سرمست از غرور را) دوست نمی‌دارد».
زیاده‌روی مکن و تکبّر و زورگویی مکن، بیش از حد خوش‌گذرانی مکن. به حالت غرور و غیرطبیعی شادمانی مکن و حقیقت را از مسیر خود خارج مساز. به این ترتیب موسی علیه السلام او و یارانش را نصیحت کرد و یادآور شد که عذاب پروردگار به زودی فرا خواهد رسید. اما سخنان ایشان هیچ نتیجه‌ای در بر نداشت، جز این که قارون به کلی از حقیقت غافل شده بود و عقلش از هرگونه هدایت و راهنمایی روی‌گردان بود و برطغیان و نافرمانی‌اش پافشاری می‌کرد.
«وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا» (قصص: 77).
«... بهره‌ی خود را از دنیا فراموش مکن...».
موسی علیه السلام به قارون گفت: ای قارون! خداوند مال و ثروتی بی‌اندازه فراوان به تو داده است و سرمایه‌ای به تو بخشیده که در گذشته چنین چیزی را ندیده‌ای و این بخشش پروردگار به تو، به خاطر این است که تو را بیازماید که آیا سپاس‌گذار هستی یا ناسپاس؟
آن‌چه را که به دست آورده‌ای، باید درمصرف  آن دقت کنی. باید میان زندگی دنیوی و حیات آخرت موازنه‌ای برقرار باشد. آدم دارا و ثروت‌مند، باید از اموالش درجهت خیر و نیکی بهره بگیرد و در راه خدا از ان انفاق کند.
ای قارون! باید به اندازه‌ی نیاز (طبیعی و معین) خودت بسنده کنی و در تهیه‌ی لباس و غذا و نوشیدنی‌ها اسراف و زیاده‌روی ننمایی. اگر چنین کردی و نتیجه و میوه‌‌ی آن را در جهان آخرت دریافت خواهی کرد و مایه‌ خشنودی و رحمت خواهد بود. در غیر این صورت هر چه را که مصرف کنی نابود می‌شود و هیچ سود و فایده‌ای برای تو نخواهد داشت.
بنابراین «از اموال و دارایی‌هایت، آن‌چه را که خورده‌ای، نابود شده و آن‌چه را که پوشیده‌ای، بر تن کرده و کهنه و فرسوده شده و آن‌چه را که (در راه خدا) بخشیده‌ای، برایت باقی خواهد ماند».
«وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ» (قصص: 77).
«... همان‌گونه که خداوند به تو نیکی کرده است، تو نیز به دیگران نیکی کن...».
قارون به سخنان موسی گوش فرا می‌داد، در حالی که حواسش جای دیگری بود و فقط جسمش حاضر بود و عقل و احساسش غایب بود. قارون به دستان بسته‌اش که با انگشترهای گران‌بها آراسته شده بود، می‌نگریست و در آن دقت می‌کرد. انگشترهای طلا و نقره‌ای که می‌درخشیدند و از شدت درخشندگی آن‌چنان نور را منعکس می‌نمودند که چشم توان خیره شدن به آنها را نداشت. بنابراین قارون با دیدن این طلا و جواهرات چشم ظاهر و باطنش کور شده بود. قارون اصلاً متوجه سخنان حضرت موسی علیه السلام نبود (و آن چنان غرق درخیالات و اوهام خود بود) که مدتی پس از تمام شدن سخنان موسی به خود آمد و متوجه شد که موسی او را نصیحت کرده است. در این موقع قارون گفت: «همین و سپس!!» موسی علیه السلام از موعظه و نصیحت کردن قارون دست کشید و سخنانش را به پایان رساند. در این لحظه متوجه شد که هوش و حواس قارون اصلاً پیش او نیست. شنوا هستند ولی نمی‌شنود. گوش‌هایش می‌شنوند، ولی دلش غافل بوده و در جای دیگری است. چشمانش از شدت برق و درخشندگی طلا و جواهراتش خیره گشته‌اند.
لازم بود که با سخنی محکم و مؤثر او را به هوش آورد. سختی که هم‌چو پتکی بر سرش فرود آید و او را از خواب غفلت بیدار سازد. موسی علیه السلام به او گفت: ای قارون! همچنان که خداوند به وسیله‌ی بخشیدن سلامتی جسم و تن‌درستی و روزی فراوان و زندگی آسان و بدون دغدغه به تو نیکی کرده است، تو نیز باید با مخلوقات و بندگان خدا به نیکی رفتار کنی. لازم است که به عدالت رفتارکنی تا میزان و کفه‌ی ترازوی اعمال نیک تو سنگین باشد. اما اگر همچنان این مسیری را که در پیش گرفته‌ای ادامه دهی، به جان خودم قسم که اوج انحراف و گمراهی است و در زمین تخم فساد و تباهی می‌افشانی. پس به هوش آی و بپرهیز و بدان که خداوند پاک و منزه «تباه‌کاران را دوست نمی‌دارد.» همچنان که «کسانی را که مستانه و مغرورانه شادمانی می‌نمایند، دوست ندارد». (از خواب غفلت) بیدار شو و از خشم و غضب و عذاب او بپرهیز.
«إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ» (قصص: 78).
«... این مال در سایه‌ی آگاهی و دانشی که داشته‌ام، به من داده شده است...».
انذار و موعظه هیچ تأثیری بر قارون نداشت، بلکه او بزرگی و عزت را در ادامه‌ی گناه می‌دید و همچنان به گناه و تباه‌کاری خود ادامه می‌داد و شیطان نیز او را بیش‌تر از یش مغرور می‌ساخت. در این لحظه و در اثنای سخنان حضرت موسی علیه السلام بلند شد و ایستاد، متعجب و وحشت‌زده (از این سخنان) همچون گاوی خشمگین با صدای بلند فریاد کشید و گفت: ای موسی! هر آن‌چه را که به دست آورده‌ام، به خاطر شایستگی و لیاقت خودم بوده و همه را براساس علم خودم به دست آورده‌ام و کسی حتی خدای تو حق ندارد برمن منّت بگذارد و اگر سخن تو درست باشد و خدای تو این اموال را به من داده باشد، به خاطر لیاقت و شایستگی من است و من از دیگران بهتر و شایسته‌ترم. موعظه و نصیحت بس است. دست از هذیان 