--------------------------------
1.کتاب التوحید ابن خریمه و التدمريۀ ابن تيميه ص 153: 26 مختصر الصواعق المرسلة از موصلی ص 307 ج 2 از شرح النونیه.منظور ازعين (چشم) در نصوص ذیل چیست؟
«وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا» (هود: 37).
«وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا» (طور: 48).
«وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِّنِّي وَلِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِي» (طه: 39).
و چه دلیلی هست که خداوند، دو چشم دارد؟منظور از کلمه «بِأَعْيُنِنَا» و «عَيْنِي» در نصوص مذکور در بند (ب)، اثبات صفت چشم برای خداست؛ به صورتی که شایسته شکوه او می باشد؛ بی آنکه با مخلوقی تشبیه داده شود و یا همانند چشم مخلوق قلمداد گردد و نیز بی آنکه از معنا و مفهومی که در زبان عربی دارد، تحریف شود. لذا سیاق کلام در برگرداندن این کلمات، از مسمای آن اثری ندارد؛ اما منظور از جمله هایی که این کلمات در آن آمده، این است:
به نوح علیه السلام دستور داد تا کشتی را زیر نظر و حفظ الهی بسازد.
به پیامبر ما محمد ص فرمان داد تا بر اذیت و آزار قومش شکیبایی ورزد تا اینکه خدا، بین او و آنها با حکم عادلانه خویش قضاوت نماید و بدین سان در حفظ و رعایت و دید خداوند قرار بگیرد.
خداوند به موسی علیه السلام یادآوری کرد که باری دیگر نیز بر او منت نهاده است، آنگاه که مادرش را فرمان داد تا او را تحت رعایت و حفاظت خداوند تربیت نماید.
کلمه «أَعْيُنِنَا» در نصوص مذکور بر این دلالت می نماید که الله جلّ جلاله دو چشم دارد؛ زیرا کلمه عینین وقتی به ضمیر جمع نسبت داده شود به صورت جمع ذکر می گردد. همانطور که قلب وقتی به ضمیر تثنیه نسبت داده شود، به صورت جمع ذکر می شود؛ مانند اینکه خداوند متعال می فرماید: «إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا» (تحریم: 4) و نیز آنچه در حدیث پیامبر ص در مورد الله جلّ جلاله و دجال آمده است (که یک چشم دجال، کور است)[1]. و خداوند یک چشم نیست؛ اهل سنت از این استدلال کرده اند که خداوند، دو چشم دارد[2].

--------------------------------------
1.فتح الباري 13/91 و مسلم 4/2248.
2.کتاب التوحید ابن خزیمه و التدمریة ابن تيميه ص 34- 37 ج 1 من مختصر الصواعق المرسلة از موصلی.منظور از وجه (چهره) در هر یک از نصوص ذیل چیست؟
«فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» (بقره: 115).
«وَمَا تُنفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغَاء وَجْهِ اللّهِ» (بقره: 272).
«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ» (انسان: 9).
«وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (الرحمن: 27).
لطفاً در پاسخ این سؤالات، مراجع و منابع را ذکر کنید تا برای اطلاع بیشتر، به آن مراجعه کنیم.منظور از کلمه «وَجْهُ اللّهِ» در جمله اول، قبلة خداست. همانطور که مجاهد و شافعی رحمهما الله تعالی بیان کرده اند؛ زیرا کلام در هر جایی بر حسب سیاق و قرینه هایی که همراه دارد، واضح و روشن می گردد و قراین، دال بر اینست که منظور از وجه در این آیه، قبله است؛ چون می فرماید: «وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ» (بقره: 115) يعني: «مشرق و مغرب، از آن خداست».
بدین ترتیب خداوند، جهتها و جاهایی را نام برد که مردم به آن روی می کنند؛ لذا این آیه، همانند آیه 148 سوره بقره، از آیات صفات که بین ثابت کنندگان صفات و منکران آن، مورد اختلاف است، نمی باشد. اما منظور از کلمه «وَجْه» در دیگر آیاتی که در سؤال ذکر شده اند، اثبات صفت وجه (چهره) برای خداست؛ البته آنگونه که شایسته اوست؛ زيرا اصل، این است که این صفت به صورت حقیقی اش برای خدا ثابت شود و چنین نیست که بگوییم: معنای حقیقی، مراد نیست.
از اثبات صفت چهره، لازم نمی گردد که با چهره مخلوق مشابه باشد. چون الله جلّ جلاله، چهره ای دارد که مخصوص او و شایسته اوست و مخلوقات، چهره ای مخصوص به خود و شایسته خویش دارند[1].

--------------------------------------
1.چون صفت مخلوق، با صفت خالق فرق می کند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:98.txt">سؤال</a><a class="text" href="w:text:99.txt">پاسخ</a></body></html>چه دلیلی برای حرمت و ناجایز بودن نامگذاری مردم با نامهای آفریننده وجود دارد؟ و اگر جایز است، آیا قیدها و شرایط معینی وجود دارد؟ منظورم، اسماء هستند نه صفات. زیرا گویی جایز است که مخلوق به صفات خالق متصف شود و در کتاب خدا چنين مواردي بسیار ذکر شده است. سؤال، در مورد نامگذاری است؛ نه توصیف. امید است قواعد را درباره این موضوع بیان دارید.اول: فرق اسم و صفت، این است که اسم، چیزی است که بر ذات و نیز بر صفاتی دلالت می نماید که ذات دارای آن است. صفات، مفاهیم ذاتی و قایم به ذات هستند که ذات را از دیگران جدا می کنند؛ مانند قدرت علم یا صفات فعلی مانند آفریدن، روزی دادن و زنده کردن و میراندن.
دوم: گاهی مخلوق، با اسمی نامیده می شود که خداوند، خودش را بدان نامیده و یا مخلوق به صفتی موصوف می گردد که خداوند، خودش را بدان موصوف کرده است؛ اما هر یک ویژگیهایی دارد که شایسته اوست و او را از دیگران جدا می نماید؛ از اینرو تشبیه مردم به خالق آنها لازم نمی آید؛ گرچه صفت برای هر دو بكار مي رود و در معنی کلی کلمه، مشترک است. چرا که معنی کلی، فقط ذهنی است و وجود ندارد.
مثل اینکه الله جلّ جلاله خودش را حی (زنده) نامیده و فرموده است: «اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» (بقره: 255) يعني: «الله، هیچ معبود برحقي جز او نیست؛ او، زنده پایدار است».. همینطور برخی از مخلوقاتش را زنده نامیده است. چنانکه می فرماید: «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ» (انعام: 95) يعني: «زنده را از مرده بیرون می آورد».. اما این زنده با آن زنده فرق می کند و هر یک دارای ویژگیهای مخصوص به خود می باشد. همچنین یکی از پسران ابراهیم علیه السلام را حلیم (بردبار) نامیده و فرزند دیگرش را علیم (دانا) نام نهاده است؛ چنانکه خودش را علیم و حلیم نامیده است. لذا از این اشتراک اسمی، شباهت و همانندی لازم نمی آید؛ چون هر یک در خارج از ذهن، دارای ویژگیهای خود می باشد؛ گرچه در مطلق نامگذاری و تعبیر، مشترکند. خدای متعال، خودش را «سَمِيعاً بَصِيراً» (شنوای بینا) نامیده و فرموده است: «إِنَّ اللّهَ كَانَ سَمِيعاً بَصِيراً» (نساء: 58)؛ همین طور برخی از آفریده هایش را هم شنوا و بینا نامیده است:
«فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً» (انسان: 2) يعني: «پس ما، انسان را شنوا و بینا قرار دادیم».
لذا از این اشتراک اسمی، تشبیه لازم نمی آید؛ چون هر یک دارای ویژگیهای مخصوص به خود می باشد و او را از دیگری متمایز و جدا می نماید؛ همانطور که نمونه اش، بیان شد. از آن جمله، این است که خداوند متعال، خودش را به علم (آگاهی) توصیف نموده و فرموده است: «وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء» (بقره: 255) يعني: «چیزی از علم خدا را فرا چنگ نمی آورند جز آن مقداری را که وی بخواهد».
همین طور برخی از بندگانش را نيز به علم و آگاهی توصیف کرده است: «وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً» (اس