ها را در بردارد و همچنین قدرت و اراده خداوند، ویژگیهایی دارند که اثبات آن برای مخلوق امکان پذیر نیست. پس هرگاه این قاعده را خوب بیاموزی و درک نمایی، از دو آفت انکار صفات و تشبیه آن با صفات مخلوق که اساس بلای متکلمین است، نجات می یابی و اسماء و صفات الهی را به صورت حقیقی برای خداوند اثبات می کنی. از اینرو در این مطلب بیندیش و آن را در این مورد مرجع خود قرار بده[3].
ابن قیم رحمه الله گفته است: اهل نظر، در نامهایی که هم بر خدا و هم بر بنده اطلاق می شوند، مانند حی (زنده)، سمیع (شنوا)، بصیر (بینا)، علیم (دانا)، قدیر (توانا) و ملک (فرمانروا) و امثال آن اختلاف کرده اند؛ گروهی از متکلمین گفته اند: این اسماء، در مورد خداوند حقیقت هستند و در مورد بنده به صورت مجازی استفاده می شود. و این، گفته افراطیهای جهميه است که فاسدترین و زشت ترین دیدگاه می باشد.
قول دوم برعکس این قول است که گفته اند: این کلمات در مورد پروردگار به صورت مجازی گفته می شوند و بر بنده به صورت حقیقی اطلاق می گردند و این، گفته ابوعباس ناشی است.
سوم اینکه این، کلمات هم در مورد خدا و هم در مورد بنده به صورت حقیقی گفته می شوند و این، دیدگاه اهل سنت و راه درست است.
باید دانست اینکه حقیقت و مفهموم کلمه ای که بر خداوند اطلاق می شود، با حقیقت و مفهوم آن به هنگام اطلاقش بر بنده فرق می نماید، دال بر این نیست که بگوییم در مورد یکی به صورت حقیقی گفته می شود و در مورد دیگری به صورت مجازی؛ بلکه خداوند، این صفت را آنگونه داراست که شایسته شکوه و بزرگی اوست و بنده نیز بگونه ای که مناسب اوست، دارای این صفت می باشد[4].

--------------------------------------
1.این هفت آیه، عبارتند از: «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى» (طه: 5). «ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ» (اعراف: 54). «ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ» (یونس: 3). «ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ» (رعد: 2). «ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ» (فرقان: 59). «ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ» (سجده: 4). «ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ» (حدید: 3).
2.التدمریة شیخ الاسلام ابن تیمیة ص21- ص30.
3.بدائع الفوائد ابن قیم 1/165-166 با اندکی تصرف؛ نگا: مختصر الصواعق المرسلة علی الجهمیة و المعطلة از ابن قیم 2/37؛ وی می گوید: کلماتی که در حق خالق و مخلوق استفاده می شوند، سه صورت دارند: یکی اینکه به خداوند نسبت داده شوند؛ مانند شنیدن و دیدن خدا و چهره و دستهای خدا و بالا بودن او بر عرش و نزول او و قدرت و حیات او. دوم اینکه به مخلوق نسبت داده شوند؛ مانند دست انسان و چهره او و بالا قرار گرفتن او. سوم: اينکه به هیچیک نسبت داده نشوند و به صورت مطلق بیان گردند. سپس ابن قیم این مطالب را بسیار زیبا شرح داده است. نگا: مختصرالصواعق 2/37.
4.بدائع الفوائد با اندکی تصرف 1/164.نخست باید بدانیم آنچه در مورد خداوند عزّوجلّ گفته می شود، دایره اش وسیعتر از باب اسماء و صفات خداوند است؛ مانند اینکه گفته شود: شیء و موجود؛ قائم به ذات خودش؛ اما اینها در اسمای حسنی و صفات خدا داخل نیستند.
دوم: هرگاه صفت، به کامل و ناقص تقسیم شود، به صورت مطلق از زمره اسمای خداوند نیست؛ بلکه کامل آن به عنوان نام خدا ذکر می شود و بر او اطلاق می گردد؛ مانند مرید (اراده کننده)، فاعل (انجام دهنده)، صانع (سازنده)؛ لذا این کلمات، جزو نامهای خدا نیستند. بنابراین کسی که صانع را بدون پیشوند يا پسوند، اسم خدا قرار داده، به اشتباه رفته است؛ بلکه خداوند، فعال لما یرید می باشد؛يعني: كننده هرآنچه كه بخواهد. زيرا اراده و فعل و صنع، به کامل و ناقص تقسیم می شوند.
سوم: از کاری که خدا انجام داده، نمی توان اسمی برای خدا مشتق کرد؛ آنگونه که برخی از متأخرین، در اين زمينه به خطا رفته و یکی از اسمای حسنای را مضل (گمراه کننده) و فاتن و ماکر قرار داده اند(!) خداوند، بسي پاک و منزه است؛ علت چنين رويكردي از سوي برخي، اين است كه از اين نامها، كارهاي مشخصي به او نسبت داده شده است.. بنابراین جایز نیست که به صورت مطلق، اسم او قلمداد گردند.
چهارم: اینکه اسمای حسنی (نامهای نیک خداوند)، اسمها و صفاتي هستند که صفت بودن آنها، با اسم بودنشان منافاتی ندارد. بر خلاف صفات بندگان که با اسم بودنشان تضاد دارند؛ زیرا صفات بندگان، مشترک هستند و از اینرو نمی توانند به جای اسم قرار بگیرند؛ برخلاف صفات خدا که مشترک نیستند.
پنجم: اینکه اسمای نیک خدا از دو دیدگاه مورد ملاحظه هستند:
از نظر ذات و از نظر صفات؛ به اعتبار اول، مترادفند و به اعتبار دوم متباین.
ششم: اسماء و صفات خداوند، توقیفی هستند؛ اما لازم نیست که آنچه در مورد او گفته می شود، توقیفی باشد. بطور مثال، گفته می شود: او، قدیم ، موجود و قائم به ذات خودش می باشد.
هفتم: هرگاه اسم، بر او اطلاق شود، جایز است که از آن اسم، مصدر و فعل مشتق گردد و گفته شود که او چنین می کند و یا چنین است مانند سمیع (شنوا)، بصیر (دانا)، قدیر (توانا) که می توانیم بگوییم او، دارای سمع و بصر و قدرت است و یا گفته شود: خداوند، می شنود؛ خداوند، می تواند.. این، در صورتی است که فعل، متعدی باشد و اگر فعل، لازم باشد، فقط اسم و مصدر را می توان بر او اطلاق کرد نه فعل را؛ مانند حی (زنده). از اینرو با وجودی که (حی)، اسم خداست و می توان صفت حیات را به او نسبت داد، نمی توان گفت: خداوند، زندگی می کند.
هشتم: کارهای خداوند، از نامها و صفات او سرچشمه می گیرند و نامهای مخلوق، از کارهایشان برمی آید؛ پس کارهای خدا، از کمال اوست و کمال مخلوق، از کارهایش می باشد. بدین سان، اسمای مخلوق پس از به کمال رسیدن کارش، درست می شود؛ در حالی که پروردگار همواره کامل می باشد و کارهایش از کمال اوست. چون او، در ذات و صفاتش کامل است[1].
نهم: صفات، بر سه نوع هستند: صفات کمال و صفات نقص و صفاتی که مقتضی هیچگونه کمال و نقصی نیستند. باید نوع چهارمی به این سه نوع اضافه کرد و آن، اینکه برخی صفات از یک نظر کمال و از یک نظر نقص هستند، اما خداوند، فقط به صفات کمال متصف است و از سه نوع دیگر پاک و منزه می باشد. همچنین نامهای او که بر صفاتش دلالت می نمایند، بهترین و کاملترین نامها هستند و هیچ نامی بهتر از آنها وجود ندارد که بتواند به جای یکی از آنها قرار بگیرد و مفهوم آن را برساند. تفسیر یکی از نامهای خدا با چیزی دیگر، بدین معنی نیست که آن تفسیر، قطعا با آن، مترادف باشد؛ بلکه نزدیک به آن می باشد و برای این است که مفهوم آن، فهمیده شود. لذا خداوند، دارای بهترین، کاملترین و پرمعناترین نامهاست و کوچکترین شائبه نقص و کاستی در نامها و صفات او وجود ندارد؛ پس علیم و خبیر از نامها و صفات اوست، اما عاقل و فقیه از نامهای او نمی باشد. و به او سمیع و بصیر گفته می شود، اما سامع و باصر و ناظر، نه.
در صفات مربوط به احسان، (برّ) و (رحیم) و (ودود)، از صفات او هستند و شفوق (مهربان) و امثال آن، از اسمای او نیست. و نیز(علی) و (عظیم)، اسم و صفت اوست به جای رفیع و شریف؛ همچنین (کریم) ا