ش‌کردن‌،  بدین‌گونه‌که  شخص  دعوت‌کننده  گوشه‌ای  از  عقیده  را  بیان  دارد،  وتوشه  دیگری  را  پنهان  دارد،  بدان  علت‌که  این‌گوشه  طاغوتها  یا  عامّه  مردم  را  برمی‌انگزد!  این‌کار  جزو  سرشت  حرکت  صحیح  و  جنبش  درست  در  پرتو  این  عقیده  نیرومند  نیست‌.

آشکارا  و  نیرومندانه،  حقیقت  این  حقیقت  را  بیان‌کردن  و  بدان  زبان‌گشودن‌،  به  معنی  درشتی  نفرت‌انگيز  و  رمنده‌،  و  خشونت  و  بی‌ذوقی  و  جلفیگری  نیست!  همان‌گونه‌که  دعوت  زیبا  نیز  به  معنی  نیرنگبازی  زیرکانه‌،  و  پنهان  داشتن‌گو‌شه‌ای  از  حقائق  این  عقیده  و  بیان‌گو‌شه  دیگر‌ی  ازآن‌،  و  قرآن  را  بخش  بخش  و  تكه  تکه‌کردن  نیست  ...  آشکارا  و  بی‌پرده  بیان‌کردن‌،  نه  این  است  و  نه  آن  ...  بلکه  مراد  بیان‌کامل  همه  حقائق  این  عقیده  است‌،  آشکارا  و  روشن‌،  و  حکمت  را  مراعات  داشتن  در  مخاطب  قرار  دادن  و  نرمش  و  لطف  و  مهربانی  نمودن  و  ساده  و  آسان  گرفتن  است‌.

«‌وظیفه  اسلام  این  نیست‌که  با  جهان‌بینیهای  جاهلی  حاکم  بر  زمین‌،  و  با  اوضاع  جاهلی  استوار  و  پایدار  در  همه  جای  آن‌،  سازش  در پیش  گیرد  ».  آن  روزکه  اسلام  آمده  است  وظیفه  او  این  نبوده  است‌،  و  نه  امروز  و  نه  در  آینده  این  وظیفه  او  نخواهد  بود  ...  چه  جاهلیّت‌،  جاهلیّت  است‌،  و  اسلام  نیز  اسلام  است  ...  جاهلیّت  انحراف  از  بندگی  خدای  یگانه‌،  و  دوری  از  برنامه  الهی  در  زندگی‌،  و  دریافت  نظم  و  نظام  و  قوانین  و  مقررات‌،  و  عادات  و  آداب  و  ارزشها  و  معیارها  از  سرچشمه  و  منبعی  جدای  از  سرچشمه  و  منبع  الهی  است  ...  و  اسلام  نیز  اسلام  است‌،  و  وظیفه  اسلام  بیرون  آوردن  مردمان  از  جاهلیّت‌،  و  انتقال  دادن  ایشان  از  آن  به  اسلام  است‌«.[2]

این  حقیقت  بزرگ  اساسی  است  که  باید  دعو‌ت‌کنندگان  اسلامی  آشکارا  زبان  بدان  بگشایند  و  بی‌پرده  آن  را  بیان  نمایند،  و  چیزی  از  آن  را  پنهان  ندارند،  و  بر  آن  اصرار  و  پافشاری‌کنند  هرچند  هم  با  تاخت  و  تاز  و  یورش  طاغوتها  و  با  پیچ  و  تاب  و  ناخشنودی  عامّه  مردمان  رویاروی  شوند:

« وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ »

و  ما  می‌دانیم  که  سینه‌ات  از  آنچه  می‌گویند،  تنگ  می‌شود  (‌و  از  استهزاء  و  استهانت  و  الفاظ  شرک‌آلودشان  دلت  به  هم  می‌آید)‌.  پس  (‌به  هنگام  هجوم  ناراحتیها  و  اندوه‌ها  متوسل  به  تسبیح  و  تقدیس  خدا  شو  و  زبان‌)  به  حمد  و  ثنای  پروردگارت  بگشای  و  از  زمره  سجده‌کنندگان  (‌و  نمازگزاران‌)  باش‌،  و  پروردگارت  را  پرستش  کن  تا  مرگ  به  سراغ  تو  می‌آید  (‌و  سرای  فانی  را  وداع  می‌گوئی‌،  و  سرای  باقی  آغاز  می‌گردد  و  پرده‌ها  به  کنار  می‌رود  و  حقائق  در  برابر  چشمانت  جلوه‌گر  می‌شود)‌.

*
پایان  سوره  حجر
--------------------------------------------------------------------------------
[1]  برخی  از  تفاسیر  مأثور  -  تفاسیری ‌که  در  پرتو  احـادیث  معنی  بـررسی  می‌شوند  -  می‌گویند:  مقصود  از  «‌سبعاً  من  المثانی‌»  هفت  سوره  طوال‌،  یعنی  دراز  است‌ که  عبارتند  از:  بقره‌،  آل‌عمران‌،  نساء‌،  مائده‌،  انعام‌،  اعراف‌،  و  انفال  و  توبه  ...  انفال  و  توبه  یک  سوره  بشمار  آمده  است.  از  آنجا که  این  سوره‌ها  هم  مدنی  هستند،  اینگونه  تفاسیر  مأثور  گفته‌اند  آیه  مورد  بحث  نیز  مدنی  است‌.  ولی  روند  سوره  اشاره  دارد  به  این‌که  این  آیه  مکی  است  و  اشاره  بـه  سوره  فاتحه  و  آیات  هفت‏گانه  آن  است‌. 
[2]  برای  اطلاع  بیشتر  مراجعه  شود  به  کتاب‌:  ‌«‌معالم  فـی‌الطمـريق‌«  فـصل‌:  «‌کوچ  دور  و  دراز»‌.
خرد  در معرض  همۀ  اینها  قرار مي‌‌گیرد  بر اثر سرشت  ترکیبی  آن‌،  و  به  سبب  شـهوتها  و  هوسها  و  هواها  و  کششهائی‌ که  در وجود  بشری  سرشته  شده  است‌.  باید  این  چیزها  کنترل  کننده‌ای  داشته  باشند،  کنترل  کننده‌ای  که  تضمین  کند که  وظائف  آنها  در  امر  استمرار  حیات  انسانها  و  پیشرفت  آنان  اداء‌ گردد،  و  از  این  حد  معمول  مأمون  فراتر  نروند  و  در  نتیجه  به  ویرانی  حیات  یا  نتائج  عکس  وظائف  منتهی  نگردند  و  تباهی  به  بار  نـیاورند!  این  چنین‌ کنترل‌کننده‌ای  هم  نمی‌تواند  تنها  خرد  انسانها  باشد  و  بس.  آخر  این  خردی‌ که  تحت  فشار  هواها  و  سهوسها  و  شهوتها  و  خواستها  و کششها  و گرایشـهای  گوناگون  و  جوراجور  می‌لرزد  و  سـراسیمه  مـی‌شود،  کنترل‌کنندۀ  دیگری  نیز  باید  باشد  تا  آن  راکنترل‌کند،  و  گذشته  از کنترل‌،  وی  را  بپاید  و  از کژی  و کاستی  رهـا  نماید.  خرد  هر  آزموده‌ای  و  هر  حكمـی  را  -  در  زمینۀ  حیات  بشری  -  بدین ‌کنترل‌کنندۀ  خود  برگرداند  تـا  آزموده  و  حکم  خود  را بر  محک  او  زنـد، ‌و  راه‌ و  روش  و تلاش  و  جنبش‌خویش  را  با  آن  بسنجد  وکنترل‌کند.  کسانی‌ که  چنین  معتقدند که  این  خرد  انسانی‌،  آن  اندازه  دقیق  و  درست  است ‌که  با  وحي  یزدانی  همطراز  است!  چرا که  هر  دوی  آنها،  یعنی  خرد  و  وحي،  ساختار  خدایند  و  به  ناچار  باید  همطراز  و  همسطح  باشند...  این  چنین  کسانی  استناد  می‌کنند  به  بیاناتی‌ که  دربارۀ  ارزش  خرد  است  و  آنها  را  بعضی  از  فلاسفۀ  انسان ‌گفته‌اند،  نه  یزدان  سبحان!

کسانی‌ که  معتقدند که  این  خرد  انسانی‌،  ما  را  از  وحی  یزدانی  بی‏نیاز  می‌گرداند  -  حتی  اگر  معتقد  باشند که  خرد  شخصی‌،  هر  اندازه  هم  عقل  او  بزرگ  باشد،  بی‏نیاز  از  وحـی  است  -  دربارۀ  چنین  مسأله‌ای  چیزی  را  می‌گویند که  جدا  از  چیزی  است‌ که  خدا  می‌فرماید...  یزدان  جهان  حجّت  خود  را  بر  مردمان  وحي  و  رسـالت  قرار  داده  است‌،  و  این  حجت  را  خرد  مردمان‌،  و  همچنین  فطرت  آنان  قرار  نداده  است‌،  فطرتی‌ که  یزدان  ایشان  را  بر  آن  سرشته  است  و  شناخت  پروردگار  يکتا  و  ایمان  به  خدای  یگانه  را  بدو  آموخته  است‌.  زیرا  خداوند  سبحان  می‌داند که  خرد  به  تنهائی ‌گمراه  می‌شود،  و  فطرت  هم  به  تنهائی  سرگشته  می‌گردد  و  به‌کژ راهه  می‌افتد.  هـيچگو‌نه  حافظي  برای  خرد  و  برای  فطرت  نیست‌،  مگر  وحي ‌که  دیدبان  راهنما  و  پیشقراول  رهنمون  است‌،  و  بلکه  وحي  نور  و  بینش  است‌.[3]

کسانی‌ که‌ گمـان  می‌برند که  فلسفه  خرد  را  از  دیـن‌،  یا  دانش  -‌ که  فرایند  خرد  است  -  مردمان  را  از  هدایت  و  رهنمود  یزدان‌،  بی‏نیاز  می‌گرداند!  سخنی  را  می‌گویند که  سندی  از  حقیقت  و  همچنین  از  واقعیت  ندارد...  واقعیت  گواهی  می‌دهد که  زندگی  مردمان،  زمانی‌ که  سیستمها  و  دستگاه‌های  آن  بر  مذاهب  فلسفي  یا  مکاتب  عـلمـی استوار  باشد،  این  چنین  زنـدگانیی  بدشگون‌ترین  و  بدترین  زنـدگانی  است  و  «‌انسـان‌»