بت  به  پيش می‌تازیم‌:

1-  داستان  بشریت  درباره  سرشت  این  آفریده  انسان  نام  روشن  و  آشکار  است‌.  انسان  دارای  آفرینش  ویژه  منحصر  به  فردی  است‌.  این  ویژگی  افزون  بر  ترکیب‌بند  حیاتی  و  استخوان‌بندی  پیکره  زندگی  است‌،  آن  چیزی که  در  آن  با  سائر  زندگان  مشترک  است‌.  پیدایش حیات‌،  و  پیدایش  زنده‌ها  هرگونه  و  به  هر  شکلی‌که  باشد،  آفرینش  انسان  با  داشتن  ویژگی  دیگری  از  آنها  جدا  است  و  نصّ  قرآنی  این  ویژگی  خاصّ  انسان  را  ذکر  کرده  است  ...  ویژگی  روح  متعلق  به  یزدان  که  در  پیکره  انسان  به  ودیعت  گذارده  شده  است  ...  این  ویژگی  است  که  از  این  آفریده  انسان  را  ساخته  است‌،  انسانی‌که  با  ویژگهای  خود  از  همه  زنده‌های  دیگر  جدا  و  ممتاز  می‌گردد.  این  ویژگی  قطعاً تنها  حیات  نیست  و  بس‌.  چه  انسان  در  «‌حیات‌« با  سائر  زنده‌ها  مشترک  است‌.  ولیکن  این  ویژگی‌،  ویژگی  روح  است  و  افزون  بر  خود  حیات  است‌.

این  ویژگی  -  همان‌گونه  که  قرآن  اشاره  می‌فرماید  -  به  پیکر  انسان  پس  از  مراحل  و  منازلی  که  از  پیدایش او  گذشته  است  وارد  نگردیده  است  -  همان‌گونه  که  داروینیسم  می‌گوید  -  بلکه  همزمان  با  آفرینش  و  پیدایش  انسان  در  وجودش  بوده  است‌.  زمانی  بر  این  پدیده  انسانی  نگذ‌شته  است  که  انسان  در  آن  تنها  زنده‌ای  از  زنده‌ها  بوده  باشد  -  بدون  این  که  روح  ویژه  بشری  در  او  بوده  -‌ سپس  این  روح  به  هستی  او  راه  پیدا  کرده  باشد  و  در  سایه  آن‌،  چنان  موجود  زنده‌ای  انسان  گردیده  باشد!

داروینیسم  جدید  -  توسط  ژولیان  هاکسلی  -  مجبور  گردیده  است‌که  به  نیمه‌ای  از  این  حقیقت  بزرگ  اعتراف  بکند،  و  معترف  بشود  به  «‌‌جداگانگی  انسان‌«  از  لحاظ  حیات  و  وظیفه‌.  سپس  اقرار  بکند  به  جداگانگی  انسان  از  ناحیه  عقل  و  خرد،  و  چیزهائی‌که  از  همه  اینها  سرچشمه  می‌گیرد  و  از  لحاظ  تمدن  انسان  را  جدا  و  ممتاز  می‌سازد.

امّا  داروینیسم  جدید  هنوز  ادعا  می‌کندکه  انسان  منحصر  به  فرد،  از  حیوان  تغییر  و  تبدیل  پیداکرده  است‌!

سازش  مشکل  است  میان  چیزی‌که  داروینيسم  جدید  بدان  رسیده  است  و  معتقد  است‌که  انسان  منحصر  به  فرد  است‌،  و  میان  قاعده‌ای  که  داروینیسم  بر  آن  استوار  است  که  اعتقاد  تبدیل  و  تغییر  مطلق  انسان  از  حیوان  است‌.  ولیکن  پیروان  داروینیسم  و  طرفداران  ایشان  همیشه  اصرار  دارند  بر  آن  جهش  -‌ غیر  علمی  -  بمانند  و  آن  را  با  رنگ  علم  رنگ‌آمیزی  کنند.  این  کار  را  کرده‌اند  و  می‌کنند  تا  از  یک  سو  از  همه  مقررات‌ کلیسا  رهایی یابند،  و  از  دیگر  سو  پیوسته  یهودیان  مردمان  را  برای  نشر  و  استقرار  و  ماندگاری  این  مکتب  تشویق  و  تحریک‌کرده‌اند،  و  برای  رنگ‌آمیزی  با  رنگ  «‌علمی‌«  تلاش  وکوشش  روا  دیده‌اند،  به  سبب‌کینه‌ای‌که  در  دل  داشته‌اند،  و  برآورده‌کردن  هدفی‌که  در  نقشه‌ها  و  برنامه‌هایشان  بوده  است‌.[5]

ما  قبلا  درباره  این  مساله  سخن گفته‌ایم‌،  بدان  هنگام‌که  با  نصوص  قرآنی  همگون  این  آیات  در  سوره  اعراف  در  همین  فی  ظلال‌القرآن  روبرو  شده‌ایم‌. ‌[6]  هم‌اينک  از  آنچه  در  آنجا  بیان  شده  است‌گلچین  می‌کنیم‌:

«‌به  هر  حال‌،  همه  آیه‌های  قرآنی  درباره  آفرینش  آدم  عليه السلام  و  درباره  پیدایش  جنس  بشری،  باعث  ترجیح  این  معنی  هستندکه  بدین  پدیده  انسان  نام‌،  همه  ویژگیهای  انسانی  و  وظائف  مستقل  و  جداگانه  انسانی‌،  همزمان  با  آفرینش  خود،  بدو  عطاء  شده  است‌.  تکامل  در  طول  تاریخ  انسان‌،  پیشرفت  و  ترقی  او  در  بروز  این  ویژگیها  و  رشد  و  نمو  آنها  و  انجام  تمرین  و  پیداکردن  ممارست  وآگاهي  برتر  و  بيشتر  است  و  بس  ...  تکامل  و  ترقّی  در  «‌وجود»  جسمانی  انسان  نبوده  است‌.  بدین‌گونه  که  تبدّل  و  تحوّل  انواع  انجام  پذیرفته  باشد  تا  این  تبدّل  و  تحوّل  سرانجام  به  انسان  منتهی  شده  باشد،  همان‌گو‌نه  که  داوینیسم  می‌گو‌ید.

تبدّل  و  تحوّل  انواع‌،  و  از  جمله  پیدایش  انسان  از  حیوان!  در  طول  سالهای  متمادی‌،  با  استناد  به  حفاریهائی‌که  تئوری  تکامل  بر  آن  استوار  است‌،  یک  تئوری  و  نظریه  «‌ظنّی‌«  است‌،  نه  یک  تئوری  و  نظریه  «‌یقینی»‌.  پس براي  تعیین  زمان  عمر  صخره  سنگهای  موجود  در  قشرها  و  لایه‌های  زمینی  نیزکه  مستند  این  تئوری  و  نظریه  است‌،  ظن  وگمانی  بیش  نیست‌.  تنها  یک  تئوری  و  نظريه  است  همچون  تعیین  زمان  عمر  ستارگان  از  روی  نور  و  پرتو  آنها.  اصلاً  نمی‌توان ‌گفت ‌که  تئوریها  و  نظریه‌های  دیگر‌ی  پیدا  نمی‌گرددکه  آن  را  تعدیل  یا  تغییر  دهد.  به  فرض  این‌ که  آگاهی  از  زمان  عمر  صخره  سنگها،  یک  دانش  یقینی  باشد،  مانع  این  نیست‌که  «‌انواع‌«  و  اقسامی  از  جانداران  در  زمانهای  متوالی  موجود  بوده  باشند  و  برخیها  از  برخی  دیگر  متکامل‌تر  و  پیشرفته‌تر  باشند،  به  سبب  شرائط  وظروفی‌که  برزمین  حکمفرما  بوده  است  و  به  بعضی  از  انواع  جانداران  اجازه  داد‌ه  است  با  این  شرائط  وظروف‌،  زندگی  خود  را  تطبیق  دهند  و  سازگار  سازند.  سپس  با  تغییر شرائط  و ظروف  حکمفرما  بر  زمین  بعضیها  منقرض ‌گشته  باشند،  و  انواع  دیگری  پیدا  شده‌اند که  با  شرائط  و  ظروف  حاکم  سازش  بیشتری  داشته‌اند  ...  با  وجود  این‌،  «‌حتمی  و  قطعی‌«  نیست‌ که برخیها  «‌متکامل‌تر  و  مترقّی‌تر»  از  برخیها  باشند  ...  حفریات  وکند  وکاوهای  داروین  و  سائرکارهای  دیگر  او  جز  این‌،  چیز  دیگری  را  ثابت  کنند،  و  با  یقین  و  اطمینان‌کامل  و  قطعي  نمی‌توانند  ثابت  بكنند كه این  نوع  از  لحاظ  اعضاء  و  اندام  برگرفته  و  دگرگون  شده  نوع  قبلی  خود  است‌،  و  قشرها  و  لایه‌های  صخره  سنگهای  زمین  دال  بر  تحول  وتبدل  این  نوع  از  نوع  پیشین  است‌.  تنها  حفريات  وکند  وکاوها  وکارهای  د‌یگر  داروین  این  را  اثبات  می‌داردکه  نوعی  موجود  بوده  است‌که  تکامل  یافته‌تر  بوده  و  در  رده  بالاتر  از  نوع  زمان  یپیش  از  خود  قرار  داشته  است  ...  همان‌گونه‌ که‌ گفتیم‌،  می‌توان  چنین  تحلیل  وتعبیرکرد:  شرائط  و  ظروفی  برزمین  حکمفرما  بوده  است‌که  اجازه  پیدایش  این  نوع  را  می‌داده  است‌.  زمانی ‌که  چنین  شرائط  و  طروفی  تغيير  پیداکرده  است‌،  شرائط  و  ظروف  جدید  اجازه  می‌داده  است  نوع  دیگری  پدید  آید،  و  نوع  پیشین  بر اثر  ناسازگاری  شرائط  و  ظروف  با  آن  منقرض ‌گردد.

در  این  صورت  پیدایش  نوع  انسان‌،  پیدایش  مستقل  و  جداگانه  است‌.  در  مدت  زمانی  که  یزدان  دانسته  است  شرائط  و  ظروف  موجود  درکره  زمین  اجازه  پیدایش  و  زندگی  و  رشد  و  نمو  این  نوع  را  می‌دهد،  او  را  هستی  بخشیده  است  و  خلعت  حیات  بر  تن  او  چست‌کرده  است ...  این  دیدگاهی  است  که  مجموع