 و از او می‌خواهدکه خویشتن را بدان برساند، و آن کمال مطلوب انسان و برای او مقدر و مقرر است‌. البته از انسان خواسته نمی‌شودکه از سرشت یکی از دو عنصر وجود خود دست بردارد و از مطالب آن کناره‌گیری بکند تا فرشته‌ای یا این‌که حیوانی بشود. هیچ‌یک از این دوکمال مطلوب انسان نیست‌. اوج گرفتن و بلندپروازی‌که به هماهنگی مطللق رخنه‌ای برساند، نقص وکاستی است با توجه بدین آفریده و با قیاس به ویژگیهای اصیل او، و با پیش چشم داشتن حکمتی‌که به خاطر آن بدین شکل و شیوه ویژه آفریده شده است‌.

کسی‌که تلاش می‌کندکه نیروهای حیاتی بدن خود را بی‌مایه و بیکاره‌گذارد، بسان کسی است‌که می‌خواهد نیروهای آزاد روحی خود را بی‌مایه و بیکاره گذارد ... هر دوی این دو کار شورش بر ضد فطرت سالم انسان است‌. چنین‌کسی از خود چیزی را می‌خواهدکه آفریدگارش آن را از او نخواسته است‌. هر دوی این دو کار ذات انسان را با خراب و ویران‌کردن آن مرکب موجود در هسستی اصیل ذات او خراب و ویران می‌سازد، و در برابر این خراب و ویران‌کردن‌، در پیشگاه خدا دادگاهی می‌شود و بدان رسیدگی می‌گردد. بدین جهت است‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) کارکسی را زشت می‌شمارد و از او نمی‌پسندد که خواسته بود با زنان نزدیکی زناشوئی نکند. و همچنین‌کارکسی را زشت می‌شمارد و از او نمی‌پسنددکه خواسته بود همیشه روزه بگیرد وهیچ روزی به ترک روزه نگوید. و همچنین کارکسی را زشت می‌شمارد و از او نمی‌پسنددکه خواسته بودکه شبها بیدار بماند و نخوابد ... کارهای اینان را نادرست می‌داند و نمی‌پذیرد برابر روایتی‌که از عائشه -‌رضی الله‌ عنها - نقل شده است و گفته است‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) فرموده است‌:

(‌فمن رغب عن سنتی فلیس منی‌)‌.

هرکس از سنت و شیوه من دوری گزیند از (‌پیروان‌) من نیست. 

اسلام شریعت خود را برای انسان براساس هستی دو بعدی او بنیاد نهاده است‌، و برای او یک نظام و سیستم بشری را بر شریعت خود بنیانگذاری‌کرده است‌که حتی نیروئی از نیروهای انسانها را خراب و ویران نمی‌سازد. چکیده این نظام و سیستم این است که هماهنگی میان نیروها را پدیدار و محقق‌گرداند، تا نیروها همه بدون طغیان و سرکشی و بدون ضعف و سستی‌، و بدون این‌که یکی به دیگری تعدی و تجاوز کند، به‌کار پردازند. چراکه هر سرکشی و طغیانی برابر است با خرابی و ویرانی‌. انسان هم پاسدار ویژگیهای فطرت خود است‌، و در پیشگاه خدا درباره آنها از او بازخواست می‌شود. و نظام و سیستمی‌که اسلام آن را برای مردم پایه‌گذاری می‌کند و بنباد می‌نهد پاسدار این ویژگیهائی است‌که خدا آنها را سرسری و ناسنجیده به انسان نبخشیده است‌.

کسی‌که می‌خواهد این کششها و انگیزه‌های فطری حیوانی را در انسان نابودکند، هستی منحصر به فرد انسان را به تباهی می‌کشاند. بسان اوکسی است‌که می‌خواهد  این  کششها  و  انگيزه‌های  فطری  خاصی  را  که  به  انسان  داده  شده  است  و  به  حیوان  داده  نشده  است  سرکوب  و  نابودکند،  از  قبیل  اعتقاد  به  خدا  و  ایمان  به  غیب‌ که  از  ویژگیهای  انسان  است  ...  کسی  که  عقائد  مردمان  را  از  ایشان  سلب  می‌کند،  هستی  بشری  آنان  را  تباه  و  ویران  می‌کند.  او  درست  به  کسی  می‌ماندکه  خوردنی  و  آشامیدنی  و  مطالب  حیای  مردمان  را  سلب  کند  و  از  ایشان  بازدارد  ...  هر  دو  نفر  آنان  دشمن  «‌انسان‌«  هستند،  و  بر  انسان  واجب  است  همچون  دشمنانی  را  از  خود  براند  همان‌گونه‌که  شیطان  را  از  خود  می‌راند  و  دور  و  مطرود  می‌گرداند.

انسان  حیوان  است  و  افزون  بر  آن  دارد  ...  انسان  هم  مطالب  حیوانی  دارد،  و  هم  در  برابر  این  افزونی  مطالب  دیگری  دارد.  آن  مطالب  حیوانی‌،  بدون  این  مطالب  اضافی  «‌مطالب  اساسی‌«  نمی‌باشند،  همان‌گونه  که  دشمنان  انسان‌،  یعنی  پیروان  مکتبهای  مادیگرای  «‌علمی‌«  گمان  می‌برند.

اینها  برخی  از  یادها  و  خاطره‌هائی  بودکه  حقیقت  هستی  انسان  به  دل  راه  می‌دهد،  همان‌گونه‌که  قرآن  هم  آنها  را  بيان  و  مقرر  می‌دارد.  شتابان  ازکنار  آنها  می‌گذریم  تا  جلو  جوشش  نصّ  قرآنی  را  در  عرضه  صحنه‌های  داستان  بزرگ  بشری  نگیریم‌.  و  هم  بدان  امیدکه  در  پایان  آنها  همراه  با  برخی  از  پیروها  بدانها  برگردیم‌:

یزدان  جهان  به  فرشتگان  فرموده  است‌

(إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ).

من  از  گل  سیاه  شده  گندیده‌ای  انسانی  را  می‌آفرینم‌.  پس  آن‌گاه  که  او  را  آراسته  و  پیراسته  کردم  و  از  روح  متعلق  به  خود  در  او  دمیدم  (‌برای  بزرگد‌اشت  و  درودش‌)  در  برابرش  به  سجده  بیفتید.  (‌حجر/‌٢٨  ،  2٩)

آنچه  خدا  گفت‌،  انجام  پذیرفت‌.  چه  گفتار  خداوند  بزرگوار  اراده  و  خواستن  است‌.  اراده  و  خواستن  متوجه  هر  چيزکه  بشود  پدیده  مورد  نظر  را  ایجاد  می‌کند  ومی‌آفریند.  ما  نمی‌توانیم  بپرسیم  که  نفخه  خدای  ازلی  باقی  چگونه  با  گل  سیاه  شده آفریده  فانی  آمیخته  است‌.  چه  ستیز  و  جدال  در  این  باره  از  لحاظ  خرد  بیهوده  است‌،  و  بلکه  خود  خرد  را  به  بازی‌گرفتن‌،  و  خرد  را  از  دائره‌ای  فراتر  بردن  است  که  در  آن  دائره  می‌تواند  اسباب  و  علل  تصور  و  درک  و  فهم  را  به‌کارگیرد  و  در  زمینه چیزهای  درون  آن  دائره  حکم  صادرکند.  هر  نوع  جدال  و  ستیزی  که  پیرامون  این  موضوع  برانگیخته  شده  است  و  برانگیخته  می‌شود،  جز  ناآگاهی  از  سرشت  خرد  بشری  و  ویژگیها  و  حدود  و  ثغور  آن  نیست‌،  و  خودسرانه  و  بی‌باکانه  پای  به  پیکار  نهادن  در  غیر  میدان  خود  است‌.  زیرا  کسی  که  کار  آفریدگار  را  با  فهم  و  شعور  انسان  می‌سنجد  ویار  خدا  را  قیاس  ازکار  انسان  می‌گیرد،  نیروی  عقلانی  را  سفیهانه  به‌کار  می‌برد،  و  در  برنامه کار  خود  از  بنیاد  دچار  خطا  و  اشتباه  می‌گردد.  او  می‌گوید:  باقی  با  فانی  چگونه  می‌آمیزد؟  و  ازلی  و  ابدی  با  حادث  و  غیرسرمدی  چگونه  آمیزش  می‌یابد  و  سازش  وکنش  پیدا  می‌کند؟  آن‌گاه  انکار  می‌کند  یا  اثبات  می‌کند  و  یا  به  دنبال  علل  و  اسباب  می‌رود!  در  صورتی  که  از  خرد  انسان  خواسته  نشده  است  که  برای  داوری  در  اين  موضوع  پیش  بیاید  و  آن  را  تجزیه  و  تحلیل  نماید.  زیرا  خدا  می‌فرماید:  این  چیز  انجام  پذیرفته  است  و  صورت  گرفته  است‌.  او  نمی‌فرماید:  چگونه  این  چیز  انجام  پذیرفته  است  و  صورت‌گرفته  است‌.  پس  در  این  صورت‌،  کار  ثابت  است‌،  ولی  خرد  انسان  ابزار  داوری  در  اختیار  ندارد.  چه  خود  انسان  حادث  است‌.  خرد  نیز  پیش  از  هر  چیز  این  مساله  بدیهی  و  روشن  را  می‌پذیرد  که  حادث  نمی‌تواند  اسباب  و  ابزار  داوری  راجع  به  ازلی  و  سرمدی  را  به  شکلی  از  اشکال  داوری  در  اختیار  داش