اصل انسان و اصل حیات به طورکلی‌، ازگل این زمین است‌، و از عناصر اصلی‌گل فراهم آمده است‌، عناصری‌که در ترکیب‌بند پیکره انسان و ترکیب‌بند همه زندگان دخیل و پیدا است‌. اوضاع و مراتبی میان‌گل و انسان وجود داردکه واژه «‌سلاله‌: عصاره و فشرده خالص هر چیز» بدان اوضاع و مراتب اشاره دارد. معانی و مفاهیم نصوص تا بدین حد قد می‌دهد و در اینجا پایان می‌پذیرد. هر چیز دیگری‌که بیش از این بر نصوص افزوده شود، نوعی از تکلف بشمار می‌آید، و قرآن نیازی بدان ندارد. پژوهش علمی می‌تواند با وسائلی‌که در دسترس دارد راه خود را درپیش‌گیرد، و به فرضیه‌ها و نظریه‌هائی برسد، و چیزهائی را در این مسیر بیابدکه محقق بوده و ضمانت پیگیری داشته باشد، و به تغییر و تبدیل چیزهائی اقدام کندکه در برابر پژوهش و سره‌سازی تاب ایستادگی ندارد. ولی در هر نتیجه‌ای‌که می‏‎گیرد با نخستین حقیقتی‌که قرآن دربر دارد مخالف نیفتد و تعارض نداشته باشد، نخستین حقیقتی‌که آغاز آفرینش انسان از این عصاره و فشرده خالص است‌که از عناصرگل و ورود آب به ترکیب‌بند آن عناصر است چنان‌که محقق است‌.

امّا نخست این‌گل چگونه از سرشت عنصری مشهود خود، به افق حیات عضوی رسیده است‌، و سرانجام به افق حیات انسانی‌گام نهاده است‌؟ رازی است‌که همگی انسانها از تحلیل و توجیه آن درمانده‌اند. هنوز که هنوز است رازحیات در سلول نخستین‌، پنهان و سر به مهر مانده است وکسی‌گمان نمی‌بردکه آن راز سر به مهر راگشوده است و بدان راه یافته است‌! و امّا حیات والای بشری، همراه با درکها وفهمها و بینشها و الهامها و توانها و نیروهای جداگانه‌ای‌که در آن است‌، و انسان با آنها از همه پدیده‌های زنده متمایز می‌گردد، و انسان از آغاز پیدایش خود در جهان بر آنها تفوق قاطعانه‌ای داشته است وکاملا تافته جدابافته است‌؛ این راز والای موجود در انسان پیوسته نظریه‌ها پیرامون آن دست و پا می‌زنند، و اینک نمی‌توانند منکر جداگانگی انسان با صفات و خصال خاصی که از آغاز پیدایش داشته است بشوند، وگذشته از این نمی‌توانند پیوند مستقیم انسان با پدیده‌ای از پدیده‌های پیش از او را ثابت‌کنند، پدیده‌هائی‌که بعضیها گمان می‌برندکه انسان از آنها «‌ترقی و تحول‌» پیداکرده است‌. همچنین نظریه‌ها نمی‌توانند احتمال دیگری را نفی نمایند:

آن احتمال این است‌: از همان آغاز، هر جنسی و هر نوعی از اجناس و انواع زنده‌ها، پیدایش مستقل و منفصلی داشته است -‌هرچند برخی پیشرفته‌تر از برخی بوده است - انسان هم از همان آغاز پیدایش مستقل و منفصلی داشته است‌. قرآن مجید این مستقل و منفصل بودن را برای ما بیان می‌کند بیان چکیده روشن ساده‌ای‌:

(فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ...).

پس آن‌گاه که او را آراسته و پیراسته کردم و از روح متعلق به خود در او دمیدم ....    (‌حجر/29، ص/‌7٢)

این روح متعلق به خدا است‌که از همان آغاز، این ساختار پیکره ناچیز را بدان افق والای ارزشمند بشری منتقل می‌کند، و انسان را آفریده منحصر و مستقلی می‌سازد که خلافت در زمین بدو واگذار می‌گردد به سبب انحصار صفات و خصال و جداگانگی ویژگیهایش از همان آغاز پیدایش‌.

چگونه ؟‌..

کی در دائره توان این آفریده انسان نام بوده است که بداند و بفهمدکه آفریدگار بزرگوار چگونه کار را انجام می‌دهد ؟

در اینجا است که به سرزمین سختی پای می‌گذاریم‌، سرزمینی که بالای آن با اطمینان‌، راست و درست می ایستیم .

آفرینش شیطان - پیش از آن - از آتش سراپا شعله سوزان بوده است‌. در این صورت شیطان پیش از انسان آفریده شده است‌. امّا او چگونه است و چگونه آفریده شده است‌، این چیز دیگری است‌. ما را نسزدکه درباره آن سخن بگوئیم و بدین مساله فرورویم‌. ما تنها چیزهائی از صفات شیطان را می‌دانیم که از زمره صفات آتش سراپا شعله سوزان نیز هستند. از جمله صفات شیطان این است که او در عناصرگل تاثیر دارد، به سبب این‌که از آتش است و آتش‌گونه است‌. اذیت و آزار می‌رساند و به سرعت این‌کار را انجام می‌دهد، چون سرعت‌، کار آتش سراپا شعله سوزان است‌. گذشته از اینها از لابلای داستان متوجه می‌گردیم که شیطان دارای غرور و تکبر است‌. این صفات نیز بعید از سرشت آتش نیست‌.

آفرینش انسان از عناصر این‌گل چسبنده تبدیل شونده به گل خشکیده سفال‌گونه است‌. گذشته از آن‌، در آفرینش انسان نفخه یزدان دخالت دارد، نفخه والائی که انسان را از سائر زنده‌ها جدا می‌سازد، و بدو ویژگیهای بشری می‌بخشد، ویژگیهائی که انسان را از زمان پیدایش خود از همه موجودات زنده ممتاز و مستقل می‌کند، و انسان از آغاز راه خود را درپیش‌گرفته است و راهی جدای از راه موجودات زنده دیگر را سپری کرده است‌. در صورتی‌که موجودات زنده دیگر در سطح حیوانی خود مانده‌اند و از آن تخطی نکرده‌اند. این نفخه ربانی است‌که انسان را به جهان والای فرشتگان می‌رساند، و او را شایان تماس با یزدان‌، و شایسته دریافت پیام از ایزد منان‌، و درخور عبور از دائره مادیاتی که اندامها و حواس در داخل آن به کار می‌پردازند، به دائره مجرداتی‌که دلها و خردها در داخل آن به تلاش و پویش می‌نشینند، می‌سازد. و بدو آن راز نهانی را عطاء می‌کندکه در پرتو آن می‌تواند از دائره زمان و مکان فراتر رود، و به فراسوی توان اندامها و حواس شود، و در بعضی از اوقات به انواعی از مفاهیم و به اقسامی از افکار نامحدود دسترسی پیدا کند.اینها همه بدو دست می‌دهد، بدون این‌که سنگینی گل از سرشت او بزداید و وی را از جهان بشری فراتر نماید. بلی با وجود این پرواز افلاکی در عالم خاکی می‌ماند، و در بند نیازمندیهای گل و پای‌بند لوازم و ضروریات آن می‌شود، از قبیل‌: طعام و شراب و لباس و هوسها و تماسهای جنسی ... و ضعف و قصور، و اندیشه‌ها وکششها و جنبشهائی که از ضعف و قصور برمی‏خیزد ... باید درنظر داشت که این پدیده انسان نام از روز نخست «‌مرکب‌» از دو افقی است که در او از همدیگر جدا نمی‌شوند. سرشت انسان سرشت «‌مرکب‌» است نه سرشت «‌مخلوط» یا «‌ممزوج‌»!.. باید این حقیقت را پیش چشم داشت و به دقت آن را تصورکرد، هر زمان‌که صحبت می‌کنیم از ترکیب انسان ازگل و از نفخه ربانی و والائی‌که از او این آفریده منحصر به فرد در ساختار را ساخته و پرداخته است ... میان این دو افق هستی انسان هیچ‌گونه جداگانگی و دوگانگی نیست‌، و در هیچ حالتی از حالات یکی از آنها بدون دیگری به کار نمی‌پردازد و دخل و تصرفی نمی‌کند. انسان تنها گل خالص در لحظه‌ای‌، و تنها روح خالص در لحظه دیگری نیست‌، و به کاری در یک جنبه دست نمی‌یازد مگر با ترکیبی‌که دارد، ترکیبی‌که جدا شدنی وگسیختنی نمی‌شناسد!

هماهنگی میان ویژگیهای عناصر گلین جهان فرودین موجود در انسان‌، و میان عناصر والای جهان برین در او، افق بالائی است‌که انسان را به سوی خود می‌خواند