به  یا  دیوانگی  مقدّس  از  خود  بیخود  می‌گردد.  بر  زبانش  عبارت‌های  مبهم  و  نامفهومی  جاری  می‌گردد که  خودش  قصد  ادای  آنها  را  ندارد  و  چه  بسا  معنی  آنها  را  هم  نـدانـد.  در  مـیان  ملتهائی‌ که  خبر  مجذوبانه  شائع  است،  اغلب  همراه  مجذوب،  شـخـص  مفسّری  است‌که  ادعاء  دارد  از لُبّ  سـخنان  او آگاهی  دارد  و  رمـوز  و  اشـارات  او  را  می‌فهمد.  در  یونان  مجذوب  را  «‌مانتی = Manti‌»  یعنی  پیشگو  می‌نامیدند،  و  به  مفسّر  سخنان  و  اشارات  او  «‌پروفت Prophet=»  می‌گفتند که  به  معنی  سخنگوی  دیگران  است‌.  از  ایـن  واژه‌،  اروپائیان  واژۀ  غیبگوئی  را  با  همۀ  معانیی‌ که  دارد  برگرفته‌اند...  کمتر  اتّـفاق  می‌افتد  که  غیبگویان  و  مجذوبان  با  یکدیگر  سازگار  و  متّحد  باشند،  مگر  این‌که  غیبگو  عهده‌دار  تـفسیر  و  تعبیر  مقاصد  مجذوب‌،  و  بیانگر  مفاهیم  رموز  و  اشارات  او  باشد.  اغلب  غیبگو  و  مجذوب  اختلاف  پیدا  می‌کنند  و  به  نـزاع  می‌نشینند.  چون  وظیفۀ  اجتماعی  ایشان  با  یکدیگر  متفاوت  است  و  کارشان  بر  اثر  سرشت  پرورش  و  دگرگونی  محیط  آنان  جدا  از  همدیگر  است‌.  مجذوب  طغیانگر  است  و  بر  اوضاع  می‌شورد،  و  مقیّد  به  مراسم  واوضاع  اصطلاحي  و  عرفی  نیست‌.  و  غیبگو  محافظه‌کار  است  و  دانش  مـوروثی  خـود  را  اغلب  از  آبـاء  و  اجداد  خـویش  می‌آموزد.  غیبگوئی  مربوط  به  محیطی  است‌ که ‌کنشتها  و  دیرها  و  نـیایشگاه‌هائی  دارد  که  از  نـواحی  دور  و  نزدیک  بدانجاها  می‌روند.  ولی  جذبه  مربوط  و  محدود  به  چنین  محیطی  نیست‌.  چه  بسا  جذبه  عارض  شخص  شود،  هر  چند  در  دشت  و  بیابان  باشد،  همان‌گو‌نه‌ که  در  شهرها  و  آباديها  نيـز گریبانگیر  ا‌و  می‌کردد»‌.[1]

«‌تعداد  انبـیاء  در  میان  قبائل  بنی‏اسرائیل  به  حـدی  زیـاد  بود که  پـیغمـبرانشـان  در  زمـانهای  پـیاپی‌،  به  انـدازۀ  اصحاب  اذکار  و  اوراد،  و  دراویش  طریقه‌های  صوفیّه  در  عصور  جدید  بود.  چه  آنان  در  برخی  از  ازمنه  از  صدها  نفر  تجاوز  می‌کردند.  ریاضیّاتی  را  در  میان  پیروان  خو‌د  انجام  می‌دادند که  دراویش  صوفیّه  برای  رسـیدن  به  حالت  جذبه  و  خلسه  انجام  می‌دهند،‌گاهی  با  شکنجۀ  تن‌،  و گاهی  با گوش  فرا  دادن  به  آلات  موسیقی‌.  درکتاب  اول  سـموئیل  آ‌مده  است‌:  شـاول  برای‌ گـرفتن  داود  قاصدانی  را  روا‌نه  کرد...  آنان‌ گروهی  از  انبیاء  را  دیدند  که  پیشگوئی  می‌کنند.  شاول  به  عنوان  رئیس  ایشان  در  میانشان  ایستاده  بود.  جبرئیل  نازل  شد  و  به  نزد  قاصدان  شاول  آمد.  آنان  هم  به  پـیشگو‌ئی  پرداختند.  شـاول  قاصدان  دیگری  روانه  کرد.  ایشان  نـیز  به  پـیشگو‌ئی  نشـستند...  پس  شاول  خودش  هم  جامه‌هایش  را کند  و  در  جلو  سموئیل  به  پیشگوئی  پرداخت‌،  و  سراسر آن  روز و  آن  شب  لخت  مـاند  و  پـیشگوئی  نـمود...  درکـتاب  سموئیل‌ همچنین  آمده  است‌:

...  تو گروهي  از  انبیاء  را  خواهی  دید که  از  تپه‌ها  پائین  می‌آيند،  و  جلو  ایشان  رباب  و  دف  و  نی  و  عو‌د  است‌.  آنان  پیشگوئی  می‌کنند که  جبرئیل  به  میانشان  می‌آید.  او  نیز  با  ایشان  به  پیشگوئی  می‌پردازد  و  به  مرد  دیگری  تبدیل  می‌شود.

پیشگو‌ئی ‌کردن  پیشه‌ای  بود که  فرزندان  از  آباء  و  اجداد  خود  می‌آموختند،  همان‌گونه‌ که  درکـتاب  دوم  شـاهان  آمده  است‌.  پسران  انبیاء‌گفتند:  وای  بر  یشع‌!  این  همان  جائی  است‌که  جلو  تو  در  آن  هستیم  و  هم  اینک  بر  ما  تنگ  آمده  است‌،  پس  باید  به  اردن  برویم.

آنان  خدمتگذارانی  داشتند کـه  در  برخی  مواقـع  به  سپاهیان  ملحق  می‌گشتند،  همان‌گو‌نه ‌که  درکتاب  اول  روزگاران  آمده  است‌.  در  اینجا گفته‌اند:  داود  و  رؤسای  سپاه‌،  بنی‌اساف  و  دیگران  را  به  خدمت  می‌گماشتند،  بنی‌اساف  و  دیگرانی  را که  با  عود  و  رباب  و  سنج  پیشگوئی  می‌کردند...»‌.[2]

بدین  منوال  جاهلیّتها  -  از  جمله  جاهلیتهائی‌ که  منحرف  شـده  بودند  از  جـهان‌بینی  درست  فراهم  آمده  از  رسالتهای  آسـمانی  -  لبریز  شده  بودند  از  ایـن  چنین  جهان‌بینیهای  باطل  و  مخالف  با  سرشت  نبوّت  و  سرشت  نبی.  مردمان  از کسی‌ که  ادعای  پیغمبری  داشت  انتظار  داشتند کـه  همچون ‌کارهائی  را  بکند. کاهی  از  او  می‌طلبیدند که  غیبگوئی‌کند،  وگاهي  از  او  می‌خواستند  که  از  راه  غیبگوئی  یا  از  راه  جادوگری  در قوانین  طبیعت  تأثیرکند  و  آنها  را  تغییر  دهد...  پیشنهادهای  قریشیان  به  پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم‌ از  چنین  چشمه  و  منبعي  برمی‌جوشید.  این  بیانهای  مکرر  قرآن  مجید  نیز  در  بارۀ   سرشت  رسالت  و  سرشت  فرستادۀ  آسـمانی‌،  برای  تـصحیح  همۀ  ایـن  خیالبافیها  وگمانها  بوده  است  ...  از  جملۀ  این  بیانات،  چنین  فرموده‌ای  است‌:

(قُل لا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللّهِ وَلاَ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلاَ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَايُوحَى‏ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى‏ وَالْبَصِيرُ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ). 

(‌ای  پیغمبر  بدین  کافران‌)  بگو:  من  نمیگویم  گنجینه‌های  (‌ارزاق  و  اسرار  جهان‌)  یزدان  در  تصرّف  من  است  (‌چرا  که  الوهـیت  و  مـالکیّت  جـهان  تنها  و  تـنها  از  آن  خدای  سبحان  است  و  بس‌)  ومن  نمیگویم  که  من  غیب  می‌دانم  (چرا  که  کسی  از  غیب  جـهان  با خبر  است  که  در  هـمۀ  مکانها  و  زمانها  حاضر  و  ناظر  باشد  که  خدا  است‌)  و  من  به  شما  نمیگویم  که  من  فرشته‌ام‌.  (‌بلکه  مـن  انســانی  همچون  شمایم‌.  ایـن  است  عوارض  بشـری  از  قبیل‌:  خوردن  و  خفتن  و  در  کوچه  و  بـازار  راه  رفتن‌،  در  مـن  دیده  می‌شود،  جز  این  که  به  من  وحی  می‌شود  و)  من  جز  از  آنچه  به  من  وحی  می‌شود  پیروی  نمی‌کنم  (‌و  سـخن  کسی  جز  سخن  خدا  را  نمی‌شنوم  و  تنها  به  فرمان  او  راه  می‌روم‌)‌.  بگو:  آیا  نابینا  و  بينا  (‌و  کافر  سرگشته  و  مؤمن  راه  یافته،  در  شناخت  این  حقائق‌)  یکسانند؟  (‌و  هـر  دو  مساوی  در  پیشگاه  یزدانند؟‌)‌.  مگر  نمی‌انـدیشید (‌تا  در  پرتو  عقل،  حق  برایتان  نمودار  و  آشکار  شود؟‌)‌.

خدا  به  پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم دستور  مـی‌فرماید که  خـود  را  بدیشان  بشناساند  بدان  گو‌نه  که  هست‌،  پاکیزه  از  همۀ  اوهام  و  خرافاتی ‌که  دربارۀ  سرشت  پیغمبر  و  پیامبری  بر  جاهليّتها  حاکم‌ گردیده  بود‌.  همچنین  بدو  دستور  می‌فرماید که  این  عقیده  را  بدور  از  هر  نوع  تشویق  و  تحریک  بیجا  و  آرایش  و  ییرایش  ناروا،  بدانان  معرفی  کند...  بدون  هیچگو‌نه  سخنان  اضافی  و  ادعاء  و  لاف  و  گزافی‌،  عقیده  را  بشناساند.  ایـن  عقيده‌ای  است‌ کـه  پیغـمبری  آن  را  به  ارمغان  می‌آورد که  جز  از  هدایت  یزدان  از  چیزی  برخوردار  نیست‌،  هدایتی ‌که  راه  را  برای  او  روشن  