این اواخر انجام نپذیرفته است - فطرت سالم دست خدا را درکار آفرینش جهان دیده است هر زمانی‌که نواها و پیامهای آن را باگوش جان شنیده است!

جهان قطعا نمی‌تواند خود را بیافریند. گذشته از آن پس از آفرینش قطعاً نمی‌تواند قوانین جهان را بیافریند، قوانینی که کارهای هستی را روبه‌راه و اداره کند. همچنین وجود جهان خالی از حیات نمی‌تواند پیدایش حیات را تفسیر و توجیه‌کند. تفسیر و توجیه پیدایش جهان و پیدایش حیات در آن‌، بدون دخالت دادن وجود آفریدگار هستی وگرداننده آن‌، تفسیر و توجیه نادرست و بدون دلیل و برهانی است‌. هم فطرت و هم عقل آن را مردود می‌دانند ... گذشته از فطرت و عقل‌، در این اواخر خود علم مادی نیز آن را رد می‌کند و نامقبول می‌شمارد:

دانشمند زیست‌شناس و گیاه‌شناس «‌راسل چارلز آرتیست‌» استاد دانشگاه فرانکفورت آلمان می‌گوید: «‌نظریه‌های زیادی برای پیدایش حیات از جماد ارائه شده است‌، برخی از پژوهشگران معتقدندکه حیات از پروتوگین‌، یا از ویروس‌، و یا از همایش ملکولهای بزرگ پروتئین‌، پدید آمده است‌. شاید بعضی از مردم گمان برند این نظریه‌ها خلائی را پر کرده‌اند که میان جهان زنده‌ها و میان جهان جمادات فاصله می‌اندازند. و‌لیکن واقعیت این است‌که باید بپذیریم تمام تلاشهائی که در راه رسیدن بدین عقیده‌که ماده زنده از ماده مرده پدید آمده است‌، شکست سخت و خواری آشکاری به بار آورده است‌. با توجه بدین امر کسی که وجود خدا را انکار می‌کند، نمی‌تواند برای فرزانه آگاهی دلیل مستقیم و بدون واسطه‌ای ذکر کند بر این که همایش محض اتمها و مولکولها از راه تصادف ممکن است منتهی به پیدایش حیات و حفظ حیات و رهنمود حیات بدان صورتی شود که ما در سلولهای زنده مشاهده کرده‌ایم‌. البته هرکسی آزاد است این تعبیر و توجیه را درباره پیدایش حیات بپذیرد. این عقیده شخصی او جنبه خصوصی دارد! ولی باید بداند وقتی که همچون نظریه‌ای را می‌پذیرد، او تسلیم عقیده‌ای می‌شود که برای عقل مشکل‌تر و دشوارر از اعتقاد به وجود خدا است‌، خدائی‌که همه چیز را آفریده است و سر و سامان و نظم و نظام بخشیده است و به راه انداخته و اداره کرده است.

من معتقدم‌که هر سلولی از سلولهای زنده آن اندازه دارای پیچیدگی است‌که درک و فهم آن برای ما مشکل است‌. میلیونها میلیون از سلولهای زنده موجود بر سطح زمین بر قدرت خدا شهادت وگواهی می‌دهند، گواهی و شهادتی‌که بر فکر و منطق استوار است‌. بدین خاطر، من به وجود خدا ایمان راسخ دارم.[1]

کسی‌که این سخن را نوشته است‌، پژوهش خود را از سخنان دینی درباره پیدایش حیات روایت نکرده است‌. بلکه پژوهش خود را با نظریه موضوعی راجع به قوانین حیات آغازکرده است‌. منطقی که بر پژوهش او حاکم است منطق «‌دانش نوین‌» با تمام ویژگیهای آن است‌، نه این که منطق الهام فطری‌، و یا منطق احساس دینی باشد. با این وجود به حقیقتی دسترسی پیدا کرده است که الهام فطری آن را مقرر می‌دارد، همان‌گونه که احساس دینی نیز بیانگر آن است‌. این هم بدان خاطر است‌که هر وقت حقیقت وجود داشته باشد، هرکسی‌که به سوی آن برود و از هر راهی‌که به سوی آن حرکت بکند آن حقیقت را بر سر راه خود می‌یابد و با آن روبرو می‌گردد. ولی کسانی‌که این حقیقت را نمی‌یابند، کسانی هستند که همه دستگاه‌های گیرنده و دریافت‌کننده ایشان خراب گردیده است و از کار افتاده است!

کسانی‌که درباره وجود خدا به جدال و ستیز می‌پردارند - در حالی هستندکه مخالف با منطق فظرت و منطق عقل و منطق جهانند -‌آنان موجوداتی می‌باشندکه همه دستگاه‌های گیرنده و دریافت‌کننده ایشان خراب گردیده است و ازکار افتاده است‌!.. آنان اشخاص‌کوری هستند که خداوند بزرگوار ‌درباره ایشان می‌فرماید:

(أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى).

آیا کسی که می‌داند که آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است حق است (‌و برابر آن زندگی می‌کند و هم بر آن می‌میرد، سزا و جزای او) همانند (‌سزا و جزای‌) کسی خواهد بود که (‌به سبب انحراف از حق و کفر مطلق‌، انگار) نابینا است‌؟‌!.       (‌رعد/19)

وقتی‌که این‌، حقیقت ایشان است‌، مکتبهائی راکه پدید می‌آورند و از لحاظ اجتماعی و سیاسی و اقتصادی «‌علمی‌» می‌نامند، و نظریه‌هائی راکه درباره هستی‌، حیات‌، انسان‌، حیات بشری، و تاریخ انسانی‌، ارائه می‌دهند، بر شخص مسلمان واجب است بدانها بنگرد بدان‌گونه‌که به سردرگمی و دستپاچگی کور می‌نگرد، کوری‌که حواس دیگرش تباه و ویران‌گردیده است‌، و از دیدن و از احساس‌کردن و از درک نمودن‌، یکجا محروم و بی‌بهره شده است -‌یا دست‌کم محروم و بی‌بهره مانده است از چیزهائی‌که مربوط به زند‌گی بشری و تفسیرو توجیه آن و سر و سامان و نظم و نظام بخشیدن بدان، محروم و بی‌بهره مانده است ... برای هیچ مسلمانی درست نیست‌که از همچون‌کسانی چیزی دریافت دارد، چه رسد به این‌که نظریه خود را دگرگون‌کند، و برنامه زندگی خود را استوار دارد، بر چیزی‌که دراصل از این اشخاص‌کور اقتباس و برگرفته می‌شود!

این مساله قطعا یک مساله اعتقادی است‌، و مساله نظر و اندیشه نیست‌! کسی‌که اندیشه خود را، و مکتب خود را در زندگی‌، و نظم و نظام زندگی خویش را نیز بر این اساس بنیان‌گذاری می‌کندکه خود این جهان مادی خودش را پدید آورده است‌، و پدیدآورنده انسان نیز بوده است‌، حتما او در بنیاد اندیشه و مکتب و نظام راه خطا می‌پوید. چه همه تشکیلات وتنظیمات و اجراء‌هائی‌که بر این اساس استوار است‌، ممکن نیست خیر و خوبی به بارآورد، و ممکن نیست در یک‌کار جزیی با زندگی مسلمان بخواند و جوش‌بخورد، مسلمانی‌که باید اعتقاد و جهان‌بینی و نظم و نظام و زندگی خود را بر پایه اعتقاد به الوهیت خدا در حق جهان و آفرینش جهان و اداره کردن آن بنیانگذ‌اری کند. 

بدین جهت سخنی‌که می‏‎گوید آنچه «‌سوسیالیسم علمی‌» نامیده می‌شود، برنامه مستقل و جداگانه‌ای از مکتب مادیگرا است‌، نادانی و جهالت خالص‌، یا غوغا و عوعو کامل است‌! و چنگ زدن و دست به دامان چیزی گردیدن‌که «‌سوسیالیسم علمی‌‌»‌گفته می‌شود، و بنیاد و پیدایش برنامه اندیشه و ساختار تشکیلات و دستگاه‌های آن این چنین است‌که از آن سخن رفت‌، عدول وکناره گیری اصلی از اسلام از لحاظ اعتقاد و جهان‌بینی و برنامه و نظم و نظام است ... چراکه جمع بین چنگ زدن به «‌سوسیالیسم علمی‌» و بین اعتقاد به خدا قطعاً ممکن نیست‌، و تلاش برای جمع آوردن سوسیالیسم علمی و اعتقاد به خدا مثل تلاش برای جمع آوردن میان‌کفر و میان اسلام است ... این حقیقتی است که از آن‌گریزی نیست‌.

مردمان در هر مکانی و در هر زمانی‌که باشند، یا اسلام را به عنوان آئین خود می‌پذیرند، و یا این‌که مادیگرائی را آئین خود می‌سازند. هر وقت اسلام را آئین خود ب