مام  کار  را  به  دست ‌گیرند،  و  در  زمین‌،  آن  نظام  حقّ  خداپسندی  پابرجا گردد  که  اصلاح  امور  دنیا  و  استوار  ماندن  شؤون  آن  در  سایۀ  آن  نظام  صورت  می‌گیرد»‌.[6]

اسلام  وقتی ‌که  مردمان  را  فرا  می‌خوانـد که  سلطه  و  قدرت  را  از  دستهای  پلید  غاصبان  آن  بیرون  بیاورند  و  سلطه  و  قدرت  را  بطور کلّی  به  یـزدان  بر‌گردانـند،  در  اصل  ایشان  را  فرا  می‌خواند  که  انسانیّت  خود  را نجات  دهند،  و گردنهای  خویش  را  از  طوق  بندگی  بندگان  برهانند.  همچنین  ایشان  را  فرا  می‌خوانـد که  ارواح  و  اموال  خویشتن  را  از  دست  هواها  و  هوسها  و  شهوتهای  طاغوتها  رها  سازند  ...  امّا  بدانند که  این  کارها  خرج  می‌خواهد  و  فداکاری  می‏طلبد.  باید  زیر  پرچم  اسلام  با  طاغوت  برزمند  و  سختیها  و  دشواریـها  و  هزینه‌های  پیکار  را  به  جان  خـریداری‌ کنند  و  با  فداکاریها  و  جان‌نثاریهائی ‌که  جنگ  حقّ  با  باطل  می‏طلبد  خویشتن  را  قربانی  اسلام  کنند.  این  فداکاریها  و  دشواریها  است  که  ایشان  را  از گرفتاریها  و  مهلکه‌هائی  بس‌ بزرگتر  و  درازتر  می‌رهاند،‌ گرفتاریها  و  مهلکه‌هائی  که  خواری  و  کوچکی  بیشتری  از  فداکاریها  و  دشواریهای  جهاد  در  بر  دارد  و  به  بار  می‌آرد!...  اسلام  در  آن  واحد  مردمان  را  به ‌کرامت  و  سلامت‌،  یـعنی  بزرگواری  و  رسـتگاری  دعوت  می‌کند.

باتوجّه  به  همین  مطالب  است‌ که  شعیب عليه السلام فریاد  قاطعانه  و  بلندی  را  برمی‌آورد که  در  دشت  و  بیابان  و  کوهساران  می‌پیچد:

(قَدِ افْتَرَيْنَا عَلَى اللّهِ كَذِباً إِنْ عُدْنَا فِي مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إِذْ نَجَّانَا اللّهُ مِنْهَا وَمَا يَكُونُ لَنَا أَنْ نَعُودَ فِيهَا...) 

اگر  ما  به  آئین  شما  درآئیم‌،  بعد  از  آن  که  خدا  ما  را  از  آن  نجات  بخشیده  است‌،  مسلّماً  به  خدا  دروغ  بسته‌ایم  (‌و  به  گزاف  خویشتن  را  پیروان  آئین  آسمانی  نامیده‌ایـم‌)‌.  مـا  را  نسزد  که  بدان  درآئیم  ....

امّا  شعیب  بدان  اندازه ‌که  سر  خود  را  بالا  می‌گیرد،  و  بدان  اندازه ‌که  صدای  خود  را  بلند  می‌کند،  هنگامی‌ که  با  طاغوتهای  آدمیزادگان  رؤساء  و  سران  متکبّر  قوم  خود  رویاروی  می‌شود،  و  بدان  اندازه ‌که  سر  خود  را  پـائین  می‌آورد،  و  خویشتن  را  تسلیم  می‌دارد،  هنگامی ‌که  در  برابر  خدای  بزرگوار  خویش  به  عبادت  می‌ایستد،  خدای  بزرگواری  که  از  هر  چیز  جهان  كاملًا  آگاه  است‌،  او  در  رویاروئی  با  پروردگارش‌،  پروردگار  خود  را  به  چیزی  سوگند  نمی‌دهد،  و  در  برابر  قضا  و  قدر  یزدان  قاطعانه  چیزی  را  تعیین  نمی‌کند،  بلکه  رهبری  خود  را  و  زمـام  اختیار  خویش  را  به  خدا  وامی‌گذارد،  و  خضوع  و  خشوع  و  تسليم  و کرنش  خالصانۀ  خود  را  آشکارا  اعلان  می‌دارد:

(إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللّهُ رَبُّنَا وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً) 

مگر  این  که  خدا  که  پروردگار  ما  است  بخواهد  (‌که  هرگز  چنین  چیزی  را  نخواهد  خواست‌)‌.  علم  پروردگار  ما  همه  چیز  را  دربر گرفته  است  (‌و  او  با  مرحمت  و  مـحبّتی  کـه  نسبت  به  مؤمنان  دارد،  ایمان  ما  را  محفوظ  می‌فرماید)‌.  شعیب ‌کار  و  بار  خود  را  به  یزدان  می‌سپارد که  پروردگار  او  است‌،  و  در  آینده  برای  او  و  برای  مؤمنان  همراه  او  چه  پیش  می‌آید،  به  خدا  کار  آن  را  واگذار  می‌نماید...  خدا  است  که  می‌توانـد  کاری  را که  طاغوتها  از  او  مـی‌خواهند  برطرف  گرداند.  کاری  که  طاغوتها  می‌خواستند  برگشتن  به  آئین  ایشان  بود!  شعیب  تصمیم  خود  و  مؤمنان  همراه  خود  را که  بـرنگشتن  به  آئـین  طلــاغوتها  است  آشکـارا  اعـلان  می‌دارد،  و  فریاد  برمی‌آورد  و  به‌ گوششان  می‌رساند که  اصلًا  آئین  ایشان  را  دوست  نمی‌دارد...  امّا  از  مشیّت  و  ارادۀ  یزدان  نسبت  به  خود  و  نسبت  بدیشان  قاطعانه  چیزی  نمی‌گوید  و  چیزی  را  تعیین  نمی‌کند...  چه  همۀ‌ کارها  واگذار  بدین  مشیّت  و  اراده  است‌،  و  او  و  مؤمنان  همراه  او  چیزی  نمی‌دانند،  و  این  خدای  ا‌یشان  است‌ که  باخبر  و  آگاه  از  همه  چیز  جهان  است‌.  لذا  همۀ  امور  و  سرنوشت خود  را  به  علم  خدا  و  مشیّت  او  وامی‌گذ‌ارند  و  خـویشتن  را  كاملًا  مخلصانه  بدو  می‌سپارند.

این  ادبِ  ولی  خدا  با  خدا  است‌.  ادبی ‌که  فرمان  یزدان  بدان  دستور  می‌دهد.  افزون  بر  این‌،  مشیّت  و  ارادۀ  یزدان  و  قضا  و  قدر  خداوند  سبحان  را  با  سوگند  به  انجام‌ کاری  فرا  نمی‌خواند،  و  از  انجام  کاری  خودداری  نمی‌کند که  یزدان  آن  را  می‌خواهد،  و  بر  او  مقرّر  و  مقدّر  می‌گرداند.  در  اینجا  است ‌که  شعیب  طاغوتهای  قوم  خود  را  با  تهدید  و  بیمشان  وامی‌گذ‌ارد،  و  با  توکّل  محکم  و  استوار،  به  ولی  و  سـرپرست  خود،  یزدان  جهان  رو  می‌کند  و  او  را  به  فریاد  می‌خواند که  میان  او  و  میان  قوم  او  داوری  کند  و  فاصله  بیندازد:

(عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنَا رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ) 

ما  تنها  بر  خدا  توکّل  داشته  (‌و  هم  بدو  پشت  مـی‌بندیم‌)‌.  پروردگارا!  میان  ما  و  قوم  ما  به  حقّ  داوری  کن  (‌حقّی  که  سنّت  تو  در  داوری  میان  محقّینِ  مـصلحین‌،  و  مبطلینِ  مفسدین‌،  بر  آن  جاری  است‌)  و  تو  بهترین  داورانی  (‌چرا  که  بر  همه  چیز  توانائی‌).

در  اینجا  آن  صحنۀ  دلربا  و  مبهوت‌کـننده  را  مـی‌بینیم‌:  صحنۀ  جلوه‌گری  حقیقت  «‌الوهیّت‌»  در  ذات  ولی  خدا  و  پیغمبرش‌...  شعیب  سرچشـمۀ  نــیرو  و  مـنبع  قـدرت  و  پناهگاه  امن  و  امان  را  می‌شناسد.  می‌داند که  خداوندگار  او  است‌ که  برابر  حقّ  و  حقیقت  مـیان  ایمان  و  طـغیان  داوری  مـی‌کند  و  آن  دو  را كاملًا  از  یکدیگر  جدا  می‌سازد.  تنها  بر  آفریدگار  یگـانۀ  خـود  در گیراگیر  پیکاری ‌که  بر  او  و  بر  مؤمنان  همراه  او  واجب  شده  است  تکيه  می‌کند  و  بس،  پیکاری‌ که  از  آن‌ گریز  و گزیری  نیست‌.  تنها  راه  چاره‌،  داوری  یزدان  و  اعـطاء  پـیروزی  بدو  و  به  مؤمنان  است‌.

بدین  هنگام  است‌ که  رؤساء  و  سران‌ کـافر  قوم  او  به  مؤمنان  رو  می‌کنند  و  ایشان  را  تهدید  می‌نمایند  و  بیم  می‌دهند،  تا  ایشان  را  از  آئینشان  برگردانند:

(وَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنْ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إِنَّكُمْ إِذاً لَخَاسِرُونَ) 

اشراف  و  سران  کافر  قوم  او  (‌خطاب  بـه  پـیروان  خـود)  گفتند:  اگر  از  شعیب  پیروی  کنید  در  این  صـورت  شما  (‌هم  به  سبب  گرویدن  به  آئینی  که  آباء  و  اجدادتان  بر  آن  نبوده‌اند،  شرف  و  ثروت  خود  را  از  دست  مـی‌دهید  و)  زیانکار  می‌گردید.

اینها  سیماهای  پیکاری  است‌ که  پیوسته  تکرار  می‌گردد  و  دگرگون  نمی‌شود...  طاغوتها  پیش  از  همگان  رو  به  دعوت‌کننده  م