انسته‌اند  که  دین  خدا  رابـپذیرند،  بـدو)  گفتند:  ای  شعیب  حتماً  تو  و کسـانی  را  کـه  بـا  تـو  ایـمان  آورده‌اند  از  شهر  و  آبادی  خود  بیرون  می‌کنیم  مگر  این  که  به  آئین  ما  درآئید.

با  این  خود  ستائی  بی‌پرده  و  تکبّر  آشکار،  و  بـا  این  اصرار  و  پافشاری  بر  پیکار  و  رزمی ‌که  صلح  و  ساز  و  همزیستی  و  همسوئی  نـمی‌شناسد،  زبـان  به  سـخن  می‌گشایند  و  نهانیهای  درون  را عیان  می‌گویند!

امّا  نیروی  عقیده  و ایـمان‌ گـنگ  و  منگ  نـمی‌شود  و  سست  و  لرزان  در  برابر  تهدید  و  بیم  نـمی‌گردد  ...  شعیب عليه السلام  در  نقطه‌ای  می‌ایستد که  فراتر  از  آن  گامی  نمی‌تواند  بردارد  و  بیش  از  آن  سسـتی‌ کند  ...  نـقطۀ  سازش  و  همزیستی‌،  بدان  شرط  هر کسی  آزاد  باشد  اگر  خواست  عقیده  را  بپذیرد،  و  از  سـلطه  و  قدرتی ‌که  می‌خواهد  از  آن  پيروي  کند،  طاغوت  مانعي  فرا  راه  او  ندارد  و  ممانعت  به  عمل  نیاورد.  چشم  به  راه  قضاوت  و  داوری  یزدان  میان  آن  دو گروه  باشند  و  ببینند  خدا  چه  می‌خواهد  ...

هیچ  پیغمبری  بیش  از  این  نقطه  -‌تحت  هرگونه  شرائط  و  درجات  فشاری  -‌گامی  فراتر  نهد  و  برتر  از  این  به  طاغوتها  امتیاز  دهد  ...  اگر  بالاتر  از  این‌،  به  طاغوتها  نزدیک  شود،  از  حقّ  و  حقیقتی  بکلّی  دست  برداشته  است ‌که  خودش  بیانگر  و  نـمایانندۀ  آن  است‌،  و  اصلًا  بدان  خیانت  ورزیده  است  ...  هنگامی ‌که  رؤساء  و  سران  متکبّر  سخن  او  را  شنیدند، ‌گفتۀ  وی  را  با  تهدید  و  بیم  بیرون ‌کردن  او  از  شهر  و  دیارشان  پاسخ  دادند  و  بدو  اعلام ‌کردند که  او  را  اخراج  می‌کنند  اگر  به  آئین  ایشان  درنیاید.  شعیب  بدین  هنگام  زبان  به  حقّ  و حقیقت‌ گشود،  و  سخت  به  آئین  خود  چنگ  زد  و  نخواست  به  آئـین  زیانباری  درآید که  یزدان  جهان  او  را  از  آن  نجات  داده  بود. رو به  سوی  پروردگارش  و  پناهگاهش  و  سـرور  و  یاورش ‌کرد  و از  او  یاری  و  مـدد  طـلبید،  و  وفـای  بـه  وعده‌ای  را از  آستانۀ  باعظمت  یزدان  درخواست  کرد  که  به  پیروزی  حقّ  و  حقیقت  و  پیروا‌ن  حقّ  و  حـقیقت  داده ا‌ست‌:

(قَالَ أَوَلَوْ كُنَّا كَارِهِينَ. قَدِ افْتَرَيْنَا عَلَى اللّهِ كَذِباً إِنْ عُدْنَا فِي مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إِذْ نَجَّانَا اللّهُ مِنْهَا وَمَا يَكُونُ لَنَا أَنْ نَعُودَ فِيهَا إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللّهُ رَبُّنَا وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنَا رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ). 

شعیب  گفت‌:  آیا  ما  به  آئین  شما  درمی‌آئیم  در  حالی  کـه  (‌آن  را  بــه  سـبب  بــاطل  و  نـادرست  بـودن‌)  دوست  نمی‌داریم  و  نمی‌پسندیم‌؟  (‌هـرگز  چنین  کاری  مـمکن  نیست‌)‌.  اگر  ما  به  آئین  شما  درآئیم‌،  بعد  از  آن  که  خدا  ما  را  از  آن  نـجات  بــخشیده  است‌،  مسـلّماً  بـه  خدا  دروغ  بسته‌ایم  (‌و  به  گزاف  خویشتن  را  پیروان  آئین  آسمانی  نامیده‌ایم‌)‌.  ما  را  نسزد  که  بدان  درآئیم‌،  مگر  این  که  خدا  که  پروردگار  ما  است  بخواهد  (‌که  هرگز  چنین  چیزی  را  نــخواهـد  خواست‌)‌.  علم  پروردگار  مـا  هـمه  چیز  را  دربرگرفته  است  (‌و  او  با  مرحمت  و  محبّتی  که  نسبت  به  مؤمنان  دارد،  ایمان  ما  را  محفوظ  می‌فرماید.  لذا)  ما  تنها  بــر  خـدا  تـوکّل  داشـته  (‌و  هـم  بـدو  پشت  مـی‌بندیم‌)‌.  پروردگارا  میان  ما  و  قوم  ما  به  حقّ  داوری  کن  (‌حقّی  که  سنّت  تو  در  داوری  میان  مـحقّینِ  مصلحین‌،  و  مبطلینِ  مفسدین‌،  بر  آن  جاری  است‌)  و  تو  بهترینِ  داورانی  (‌چرا  كه  بر  همه  چیز  آگاه  و  بر  هر  چیز  توانائی‌).

در  این  واژه‌های  اندک‌،  سرشت  ایمان‌،  و  مزۀ  ایمان  در  درون  پیروان  آن‌،  جلوه‌گر  می‌گردد.  همچنین  سرشت  جاهلیّت  و  مزۀ  بد  آن  پدیدار  مي‌شود.  از  دیگر  سو  در  دل  پیغمبر  خدا  شعیب‌،  صحنۀ  زيبا  و  دلربائی  را  می‏‎بینیم  ...  صحنۀ  حقیقت  ایزدانه‌ای  در  آن  دل‌...  و  می‌بینیم ‌که  آن  صحنۀ  زیبا  و  فریبا  چگونه  در  آن  دل  جلوه‌گر  می‌آید. 

(قَالَ أَوَلَوْ كُنَّا كَارِهِينَ) 

شعیب  گفت‌:  آیا  ما  به  آئین  شما  در  می‌آئیم  در  حالی  که  (‌آن  را  بــه  سـبب  بــاطل  و  نــادرست  بــودن‌)  دوست  نمی‌داریم  و  نـمی‌پسندیم‌؟  (‌هـرگز  چنین  کاری  ممکن  نیست‌).

شعیب  این  سخن  بزهکارانه  را  نمی‌پسندد که  می‌گویند:  

(لَنُخْرِجَنَّكَ يَاشُعَيْبُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِن قَرْيَتِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا) 

حتماً  تو  و  کسانی  را  که  با  تو  ایمان  آورده‌اند  از  شهر  و  آبادی  خود  بیرون  مـی‌کنیم  مگر  ایـن  که  بـه  آئین  مـا  درآئید.

شعیب  بدیشان  می‌گوید:  آیا  ما  را  وادار  به  پذیرش  آئین  خود  می‌کنید،  آئینی‌ که  یزدان  مـا  را  ا‌ز  آ‌ن  نـجات  داده  است  و  رهائی  بخشیده  است‌؟!

(قَدِ افْتَرَيْنَا عَلَى اللّهِ كَذِباً إِنْ عُدْنَا فِي مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إِذْ نَجَّانَا اللّهُ مِنْهَا) 

اگر  ما  به  آئین  شما  درآئـیم‌،  بـعد  از  آن  کـه  مـا  را  از  آن  نجات  بخشیده  است‌،  مسلّماً  به  خدا  دروغ  بسته‌ایم  (‌و  به  گزاف  خویشتن  را  پیروان  آئین  آسمانی  نامیده‌ایم‌)‌.  

کسی‌ که  به  آئین  طاغوت  و  جاهلیّت  درمی‌آید،  آئینی ‌که  مردمان  در  آن  تنها  برای  خدا کرنش  نمی‌برند  و  پرستش  نمی‌کنند،  بلکه  در  آن  مردمان  اربابانی  را  بجز  یزدا‌ن  به  خدائی  می‌پذیرند  و  سلطه  و  قـدرت  الهی  را  بدانـها  می‌دهند،‌ کسی‌ که  به  چنین  آئینی  درآید  -  بعد  از  این ‌که  یزدان  خیر  و  خوبی  را  بهرۀ  او کرده  است‌،  و  وی  را  از  بندگی  بندگان  نجات  بخشیده  است  -‌چنین ‌کسی‌ گواهی  دروغی  بر  ضدّ  خدا  و  آئین  خدا  اداء  می‌کند. گواهیی ‌که  مفهوم  آن  این  است‌ که  به  ترک  آن ‌گفته  است  و  به  سوی  آئین  طاغوت  برگشته  است  و  بدان  در  آمـده  است‌!  یا  مفهوم  آن  این  است‌ که  دست‌ کم  آئـین  طـاغوت  حقّ  حـیات  و  مـاندگاری  دا‌رد،  و  از  شـریعت  و  قـانون  برخوردار  است‌،  و  بودن  آن  با  ایمان  به  یزدان  منافات  و  برخوردی  ندارد.  این  است ‌که  او  به  سوی  آئین  طاغوت  برمی‏گردد  و  بدان  داخل  می‌شود  و  به  حقّانیّت  آن  اعتراف  دارد  پس  از  این‌‌ که  به  یزدان  ایمان  آورده  است  و  پیشتر  آئین  الهی  را  پذیرفته  است  ...  این  چنین ‌گواهیی  بس  گـواهی  خطرناکی  است  و  از  گـواهی  کسی  خطرناک‌تر  است‌ که  قبلاً  با  هدایت  آسمانی  آشنائی  پیدا  نکرده  است‌،  و  پرچم  اسلام  را  بر دوش  نکشیده  است  و  بالای  سر  خود  برنیفراشته  است‌.  این  گواهی‌، ‌گواهي  به  رسمیّت  شناختن  پرچم  طغیان  است‌.  طغیانی  فراتـر  از  غصب  کردن  سلطه  و  قدرت  یزدان‌،  در  زنـدگی  وجود  ندارد.

همچنین  شـعیب عليه السلام در  برابر  چـیزی ‌که  طـاغ