 اوضاع  و  احوال  او  آگاه  گردید،  بدیشان  گفت‌:‌)  این  پیراهن  مرا  با  خود  (‌به  کنعان‌)  ببرید  وآن  را  بر  چهره  او  بیندازید  تا  (‌نشانی  بر  پیدا  شدن  من  بوده  و  روشنی‌بخش  دل  و  دیده‌اش  شود  و  دوباره‌)  بینا  گردد  (‌و  پرده  تاریک  غم  و  اندوه  از  جلو  چشمانش  بزداید  و  خرم  و  خندانش  نماید)  و  همه  خانواده  خود  را  به  نزد  من  بیاورید.

یوسف چگونه  می‌دانسته  است‌که  بوی  او  چشمان  بیمار  پدر  را  دوباره  سالم  و  بینا  می‌کند  و  نور  به  د‌یدگانش  برمی‌گرداند؟  این  چیزی  است‌که  خدا  بدو  یاد  داده  است‌.  کار  غیرمترقبه  در  اغلب  اوقات  و  در  بسیاری  از  حالات  به  شکل  معجزه  درمی‌آید  و  عمل  معجزه  خارق‌العاده  را  می‌نماید  ...  این  کار  ناگهانی  و  غیرمنتظره  چرا  چنین  نکند؟  مگر  نه  این  است‌که  یوسف  پیغمبر  و  فرستاده  خدا  است‌،  و  یعقوب  نیز  پیغمبر  و  فرستاده  خدا  است‌؟

*
از  این  لحظه  به  بعدکارهای  غیرمترقبه  یکی  پس  از  دیگری  در  داستان  رخ  می‌دهد،  تا  وقتی  که  صحنه‌های  تکان‌دهنده  با  تعبیر  خواب  پسربچه  کوچک  به  پایان می  اید.

(وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لأجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ)‌.

هنگامی  كه  كاروان  (‌از  مصر  به  سوی  شام‌)  حرکت  کرد،  پدرشان  (‌به  کسانی  که  پیش  او  بودند)  گفت‌:  اگر  مرا  بی‌خرد  و  بی‌مغز  ننامید  (‌به  شما  می‌گویم‌)  من  واقعاً  بوی  یوسف  را  می‌بویم‌!.

بوی  یوسف‌!  هیچ  چیزی  نه  مگر  این‌.  بر  دلکشی  نمی‌گذردکه  یوسف  بن  از  سالهای  فراوان  و  زمانهای  طولانی  هنوز  در  میان  زندگان  باشد،  و  بوئی  هم  داشته  باشدکه  این  پدرکهنسال  درمانده  آن  را  ببوید!

من  واقعا  بوی  یوسف  را  می‌بویم‌.  اگر  مرا  پیرمرد  ابله  و  گول  نگوئید  و  ننامید:

(  لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ)‌.٠

اگر  مرا  بی‌خرد  و  بی‌مغز  ننامید.

اگر  مرا  ابله  وگول  نگوئید  و  ننامید،  مرا  تصدیق  می‌کنید  در  چیزی  که  می‌یابم  و  در  بوئی  که  از  دیده‌نهان  دورافتاده  خود  می‌بویم‌.

چگونه  یعقوب  بوی  یوسف  را  استشمام‌کرد  همین‌که  کاروان  به  راه  افتاد؟  ازکجاکاروان  به  راه  افتاد؟  برخی  از  مفسران  می‌گویند:  بو‌ی  یوسف  را  بوئید  از  همان  وقت‌که‌کاروان  از  مصر  به  راه  افتاد،  و  این  بو،  بوی  پیراهن  یوسف  از  این  فاصله دور  بوده  است‌.  ولی  هيچ‌گونه  دلیلی  بر  این  ادعا  در  دست  نیست‌.  چه‌بسا  مقصود  این  باشد  که  هنگامی‌که‌کاروان  از  دو  راهه‌های  سرزمین‌کنعان  جدا  شد،  و  رهسپار  محله  یعقوب  در  فاصله  محدودی  شد،  بوی  پیراهن  به  مشام  یعقوب رسيد .

ما  با  این  سخن،  منکر  این  نمی‌گردیم‌که  معجزه‌ای  از  معجزات  ممکن  است  برای  پیغمبری  همچو‌ن  یعقوب‌،  از  سوی  پیغمبری  همچون  یوسف  روی  داده  باشد.  آنچه  ما  می‌خواهیم  این  است  که  ما  دوست  می‌داریم  در  کنار  حدود  و  ثغو‌ر  مدلول  و  مفهوم  نص  قرآنی‌،  یا  نص  روایت  مستند  و  صحیحی  بمانیم‌.  در  این  باره  هم  روایت  مستند  و  صیحی  در  دست  نیست‌.  مدلول  و  مفوم  نص  این  فاصله  و  گستره‌ای  را  نمی‌رساند  که  مفسران  میخواهند.

امّا  کسانی‌که  در  اطراف  یعقو‌ب  بودند،  آنچه  او  از  سوی  پروردگارش  دریافت  داشته  بود  آنان  دریافت  نکرده  بودند،  و  لذا  بوی  یوسف  را  او  یافت  و  بوئید،  و  ایشان  نیافتند  و  نبويیدند:

(قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ).

(‌اطرافیان  بدو)  گفتند:  به  خدا  قسم‌!  بی‏گمان  تو  در  سرگشتگی  قدیم  خود  هستی  (‌و  بر  بال  خیالات  و  خرافات  در  پروازی‌)‌.

هنوز  تو  در  سرگشتگی  وگمراهی  خود  درباره  یوسف  هستی‌.  هنوز  تو  در  سرگشتگی  وگمراهی  خود  در  انتظار  یوسف  نشسته‌ای‌.  یوسف  به  همان  راهی  رفته  است‌که  از  آن  برگشتی  نیست‌.  او  مرده  است  و  از  دیده‌ها  به  در  رفته  است‌.

ولی‌کار  غیرمترقبه  ناگهان  از  دور  درمی‌رسد  و  روی  می‌دهد.  به  دنبال  آن  نیزکار  غيرمترقبه  دیگری  سرمی‌رسد وروی‌می‌دهد:  

(  فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا  )‌.

هنگامی  که  (‌پیک‌)  مژده‌رسان  بیامد  و  پیراهن  را  بر  چهره‌اش  افکند  (‌چشمان  یعقوب‌)  بینا  گردید  (‌و  نور  سرور،  به  دیدگانش  روشنی  بخشید)‌.

ناگهانی  رسیدن  پیراهن‌که  دليل  بر  وجود  یوسف  و  نزدیکی  دیدار  با  او  است‌،  و  ناگهانی  بینا  شدن  چشم  پس  از  سفید  شدن  دو  چشم  يعقوب  ...  امور  غیرمترقبه‌ای  بودندکه  یکی  پس  از  دیگر‌ی  انجام  می‌گیرد  ...  در  اینجا  است‌که  یعقوب  حقيقت  چیزی  را  بیان  می‌داردکه  آنان  از  آن  آگاهی  ندارند  و  تنها  خود يعقوب  در  پرتو  وحي  خدا  از  آن  مطلع  است‌،  همان  چیزی‌که  قبلا  درباره  آن  برایشان  سخن‌گفت‌،  ولی  بدان  پی  نبردند  و  ازآن  چیزی  نفهمیدند:

«قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ »  .

گفت‌:  مگر  من  به  شما  نگفتم‌:  که  از  سوی  یزدان  (‌و  در  پرتو  وحی  رحمان‌)  چیزهائی  می‌دانم  که  شما  نمی‌دانید؟‌.

(قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ)‌.  

(‌فرزندان  یعقوب‌)  گفتند:  ای  پدر!  (‌بر  ما  ببخشا  و)  آمرزش  گناهانمان  را  برایمان  (‌از  خدا)  بخواه‌.  واقعاً  ما  

خطاکار  بوده‌ایم‌.

چنین  می‌بینیم‌که  در  دل  یعقوب  ناراحتی  وکدورتی  از  پسرانش  بوده  است‌،  و  هنوزکه  هنوز  است  دلش  از  این  ناراحتی  وکدورت  نپالوده  است  و  صاف  نشده  است‌.  گرچه  بدیشان  وعده  می‌دهدکه  از  یزدان  برایشان  طلب  آمرزش  می‌کند،  پس  از  این‌که  دلش  پالود  و  آرام‌گرفت و آ‌سود:

(قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ)  ٠

گفت‌:  از  پروردگارم‌،  پیوسته  برایتان  طلب  آمرزش  (‌گناهانتان  را)  خواهم  کرد.  بی‏گمان  او  بخشایشگر  مهربانی  است‌.

نقل  عبارت  یعقوب  با  واژه  “سوف‌:  بالاخره.  در  آینده” از  اشاره  به  دل  زخمی  انسانی  خالی  نیست‌.

*
روند  قرآنی  در  مسائل  غیرمترقبه  داستان  پیش  می‌رود.  زمان  و  مکان  را  درمی‌نوردد،  تا  در  صحنه  موثر  و  تکان‌دهنده  واپسین  همديگر  را  ملاقات‌کنیم  و  ببينیم‌: 

(فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ يَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمَا يَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ)‌.

    (‌یعقوب  و  خان