ت  و  برای  خرید  مواد  غذائی‌)  کالای  اندکی  با  خود  آورده‌ایم  (‌که  گمان  نمی‌رود  از  ما  پذیرفته  گردد  و  چیزی  که  مورد  نیاز  ما  است  با  آن  خریداری  شود.  بیا  و)  بر  ما  ببخش  و  بار  و  کالای  ما  را  (‌بدان  اندازه  که  نیازمندیم‌)  به  تمام  و  کمال  بده‌،  بی‏گمان  خداوند  بخشندگان  را  (‌به  بهترین  وجه‌)  جزا  می‌دهد.  

وقتی‌که‌کار  ایشان  بدینجا  می‌کشد  و  این  همه  طلب  رحم  و  شفقت  می‌نمایند  و  فروتنی  و  خودشکنی  می‌کنند،  در  یوسف  تاب  و  توان  اجرای  نقش  عزیز  مصر  نمی‌ماند،  و  نمی‌تواند  بیش  از  این  به  نمایش  قدرت  ادامه  دهد،  و  حقیقت  شخصيّت  خود  را  از  ایشان  پنهان  دارد.  درسها  به  پایان  آمده‌اند.  وقت  آن  است  که  بزرگترین  رویاروئی  در  رسد،  آن  رویاروئی‌که  بر  دلشان  نمی‌گذشته  است  و  مرغ  خیالشان  به  سوی  آن  پر  و  بالی  گشوده  است‌.  ناگهان  دل  مهربانش  نرم  می‌شود  و  می‌خواهد  از  حقیقت  شخصیّت  خود  برای  ایشان  بگوید  و  پرده  از  خویشتن  بردارد.  ایشان  را  به  گذشته‌های  دور  برمی‌گرداند،  گذشته‌های  دوری  که  تنها  آنان  از  آن  خبر  دارند،  وکسی  جز  یزدان  بر  آن  مطلع  نیست‌:
(قَالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ ؟‌ا  )  .

گفت‌:  آیا  بدانگاه  که  (‌یوسف  را  به  چاه  انداختید،  و  پس  از  او  اذیت  و  آزارها  به  بنیامین  رساندید  و  او  را  در  فراق  برادر  داغدار  نمودید)  از  روی  نادانی  (‌جوانی‌)  نسبت  به  یوسف  و  برادرش  می‌دانید  چه  (‌عمل  زشت  و  ناپسندی‌)  کردید؟‌!.

درگوشهایشان  صدائی  طنین‌انداز  شدکه  چیزی  از  زیر  و  بم  آن  را  به  یاد  دارند.  سیماهای  چهرههائی  در  جلو  دیدگانشان  پدیدارگردیدکه  تاکنون  بدانها  توجه  نکرده  بودند.  چراکه  آنان  یوسف  را  در  منصب  عزیز  مصر  و  با  ابهت  و  درجات  و  نشانه‌های  عزیز  مصر  می‌دیدند.  خاطره‌ای  از  دور  در  جانهایشان  درخشیدن  گرفت‌.

(  قَالُوا أَئِنَّكَ لأنْتَ يُوسُفُ ؟ ).

گفتند:  آیا  تو  واقعاً  یوسف  هستی‌؟‌.

آیا  تو  خودت  یوسف  هستی‌؟‌!  هم  اینک  دلها  و  اندامها  و  گوشهایشان‌،  سایه‌ها  و  سیماهای  یوسف  کوچک  را  در  

این  مرد  بزرگ  می‌بیند.

(  قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَهَذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ).

گفت‌:  من  یوسفم  و  این  برادر  من  است‌.  به  راستی  یزدان  بر  ما  منت  گذارده  است  (‌زیرا  که  ما  را  از  بلاها  رهانیده  و  دوباره  به  هم  رسانیده  و  سلامت  و  قدرت  و  عزت   بخشیده  است‌)‌.  بی‏گمان  هرکس  (‌خدا  را  پیش  چشم  دارد  و  از  او  بترسد  و)  تقوا  پیشه  کند  و (‌در  برابر  گرفتاری‏ها  و  مصیبتها)  شکیبائی  و  استقامت  ورزد  (‌خداوند  پاداش  او  را  خواهد  داد)  چرا  که  خدا  اجر  نیکوکاران  را  ضايع  نمیگرداند.

مساله  غیرمترقبه  و  ناگهانی  است!  مساله  غیرمترقبه  و  ناگهانی  بس  شگفتی  است‌.  یوسف  ایشان  را  غافلگیر  می‌کند  و  ناگهانی  برایشان  می‌گوید  و  به  یادشان  می‌آوردکه  با  یوسف  و  برادرش  در  روزگار  نادانی  چه  کرده‌اند  ...  چکیده‌وار  سخن  می‌راند  و  بر  این  چیزی  نمی‌افزاید  ...  تنها  از  فضل  و  لطف  خدا  در  حق  خود  و  برادرش  سخن  می‌گوید.  این  فضل  و  لطف  را  نیزنتیجه  پرهیزگاری  و  شکیبائی  خود،  و  دادگری  خدا  در  سزا  و  در  جزا  می‌شمارد.

امّا  برادران  یوسف‌،  در  جلو  چشمان  و  دلهایشان  تصویر  کارهائی  جلوه‌گر  می‌آیدکه  نسبت  به  یوسف  کرده‌اند.  طنین  شرمندگي  و  خواری  درگوش  دلشان  در  فریاد  است‌.  پستی  و  سرافکندگی  ایشان  را  دربر  می‌گیرد.  آنان  با  یوسف  رویاروی  می‌شوند،  یوسفی‌که  بدیشان  نیکی  می‌کند،  ولی  آنان  بدو  بدی  کرده‌اند.  با  فرد  شکیبائی  رویاروی  می‌شوندکه  ایشان  با  او  نادانی  کرده‌اند  و  او  را  نشناخته‌اند.  در  برابر  بزرگوار  بخشنده‌ای  می‌ایستند  که  با  ایشان  آقائی  کند،  ولی  آنان  با  او  چه‌کارهای  بدی‌که  کرده‌اند  و  چه  موقعیت  بدی‌که  در  برابرش  داشته‌اند:

(  قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ )‌.

گفتند:  به  خدا  سوگند!  خداوند  تو  را  (‌به  سبب  پرهیزکاری  و  شکیبائی  و  نيکوکاری‌)  بر  ما  برگزیده  است  و  برتری  بخشیده  است‌.  و  ما  بی‏گمان  (‌در  کاری  كه  در  حق  تو  و  برادرت  روا  داشته‌ایم‌)  خطاکار  بوده‌ایم‌.

  اعترا‌ف  به‌گناه  است‌.  اقرار  به  بزهکاری  است‌.  سخن  گفتن  از  الطاف  الهی  در  برتر  و  والاتر  نهادن  یوسف  بر  ایشان  در  مکانت  و  منزلت  و  شکیبائی  و  بردباری  و  پرهیزگاری  و  نیكو‌کاری  است‌.  آنان  از  خوبیها  و  عنایتهائی  صحبت  می‌کنندکه  خدا  در  حق  یوسف  داشته  است‌.  یوسف  هم  در  مقابل  آن  سخنان  بزرگواری  می‌کند  وگذشت  را  پیش  می‌کشد  و  موقعیت  شرمنده‌سازی  را  به پایان  می‏‎برد  و  بساط  شکوه  وگلایه  را  درهم  می‌پیچد.  این  شیوه  مردان  بزرگو‌ار  است‌.  یوسف  در  امتحان  ثروت  و  نعمت  نیز  پيروز  و  موفق  می‌گردد،  همان‌گونه‌که  قبلا  در  امتحان  سختی  و  شدت  پیروز  و  موفق  گردیده  بود.  آخر  او  از  زمره  خوبان  و  نیکوکاران  بود.

(  قَالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ)  ٠

(‌یوسف  پاسخ  داد  و)  گفت‌:  امروز  هیچ‌گونه  سرزنش  و  توبیخی  نسبت  به  شما  در  میان  نیست  (‌و  بلکه  از  شما  درمیگذرم  و  برایتان  طلب  آمرزش  می‌نمایم‌.  ان‌شاء‌الله‌)  خداوند  شما  را  می‌بخشاید،  چرا  که  او  مهربانترین  مهربانان  است  (‌و  مغفرت  و  مرحمت  خود  را  شامل  نادمان  و  توبه‌کاران  می‌نماید)‌.

امروز  نه  سرزنش  و  نکوهشی  در  میان  است  و  نه  تنبیه  و  شکنجه‌ای  در  پیش  است‌.کار  از  طرف  من  به  پایان  آمده  است  و  ریشه‌هائی  از  آن  برجای  نمانده  است  ...  خدا  شما  را  مورد  رحمت  و  مغفرت  خود  قرار  می‌دهد.  او  مهربانترین  مهربانان  است  ...  آن‌گاه  سخن  متوجه‌کار  دیگری  می‌شود.  از  پدرسخن  می‌رود  که  چگونه  چشمان  او  از  غم  و  اندوه  سفید  گردیده  است‌.  پدر  هم  اینک  با  عجله  منتظر  مژده  است‌.  شتابان  ملاقات  را  می‌پاید.  عجله  داردکه  غم  و  اندوهی‌که  بر  دلش  نشسته  است  و  آویزه  تار  و  پود  آن‌گردیده  است  بزداید.  شتابان  چشم  به  راه  است‌که  بیماری  و  دردی‌که  بر  تنش  دویده  است  و  بر  آن  تاخت  آورده  است  و  منزل‌گزیده  است‌،  رخت  سفر  بندد،  و  هرچه  زودتر  رنجوری  وکمسوئی  دیدگانش  بهبودی  یابد،  و  مژده  سرور  فروغ  نور  بدانها  بتاباند  و  آنها  را  روشن‌گرداند:

(اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ).

 (‌پس  از  آن‌،  یوسف  از  حال  پدر  پرسید.  وقتی  که  از 