دوه  بکاه‌)‌.

این  سخن‌کینه‌توزانه  زشتی  است‌.  به  خدا  سوگند  تو  یاد  یوسف  می‌کنی‌،  وغم  اوتورا  درهم  می‏کوبد  و  تکه  و  پاره‌ات  می‌کند.  تا  بدا‌نجاکه  از  غم  می‌گدازی  و  آب  می‌شوی  یا  از  اندوه  بیفائده  هلاک  و  نابود  می‌گردی‌.  چه  یوسف  از  میان  رفته  است  و  دیگر  برنمی‌گردد  و  باید  از  او  قطع  امیدکرد  و  دست  شست‌!

این  پیرمرد  بزرگوار  بد‌یشان  پاسخ  می‌دهد  و  از  ایشان  می‌خواهد  به  ترک  او  بگو‌یند  و  وی  را  به  خدای  خود  واگذارند.  چه  او  شکایت  خود  را  به  پیش‌کسی  جز  خدا  نمی‏برد.  او  با  خدای  خود  پیوندی  دارد  که  آنان  ندارند،  و  از  حقیقت  خدا  چیزی  می‌داند  که  ایشان  نمی‌دانند: 

 (  قَالَ :إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي[1] وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ، مَا لا تَعْلَمُونَ).

گفت‌:  شکایت  پریشان‌حالی  و  اندوه  خود  را  تنها  و  تنها  به  (‌درگاه‌)  خدا  می‌برم‌  (‌و  فقط  به  آستان  خدا  می‌نالم  و  حل  مشکل  خود  را  از  او  می‌خواهم‌)  و  من  از  سوی  خدا  چیزهائی  می‌دانم  که  شما  نمی‌دانید.

این  واژه‌ها  حقیقت  الوهیت  را  در  این  دل  به  خدا  رسیده  جلوه‌گر  می‌سازند،  و  خود  این  حقیقت  با  جلال  و  عظمت  فراگیر  و  با  درخشش  چشمگیری ‌که  دارد  به  تجلی  .درمیآید. این  واقعیت  ظاهری  ناامیدی  از  یوسف‌،  و  این  فاصله  طولانی  و  درازی‌که  رشته  امید  به  زنده  ماندن  یوسف  را  قطع  می‌کند،  چه  رسد  به  این‌که  امید  به  برگشت  او  را  به  سوی  پدر  برجای  بدارد،  و  ناراحت  بودن  پسران  از  این  چشم  انتظاری‌که  بعد  از  سالهای  فراوان  با  وجود  این  همه  مشکلات  و  دشواریهائی‌که  ییش  آمده  است  در  میان  است‌،  همه  این  چیزها  امید  مرد  شایسته  و  بایسته‌ای  چون  یعقوب  را  به  خدای  خود  قطع  نکرده  است  و  پیوند  وی  را  با  خدا  نبریده  است‌.  او  از  حقیقت  خدای  خود،  و  ازکار  و  بار  آفریدگار  خویش‌،  چیزی  را  می‌داند  که  این  جماعت  بریده  از  این  حقیقت‌،  و  در  پس  پرد‌ه  از  آن‌،  به  سبب  واقعيّت‌کوچک  دیدنی  جهان‌،  نمی‌دانند.

این  است  ارزش  ایمان  به  خدا،  و  شناخت  یزدان  سبحان  بدین‌گونه  و  بدینسان،  شناخت  جلوه‌گر  آمدن  و  دیده  شدن  و  قدرت  و  شوکت  و  قضا  و  قدر  او  را  دیدن‌،  و  رحمت  و  رعایت  و  عنایت  او  را  پسودن‌،  و یار  الوهیت  با  بندگان  شایسته  را  درک  و  فهم  نمودن‌.

این  واژه‌ها:

(وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ) ٠

و  من  از  سوی  خدا  چیزهائی  می‌دانم  که  شما  نمی‌دانید.  بلی  این  چند  واژه  چنین  حقیقتی  را  به‌گونه‌ای  جلوه‌گر  می‌سازدکه  واژه‌های  ما  نمی‌تواند  آن  را  جلوه‌گر  نماید  و  چششی  را  بنمایدکه  مزه  آن  را  نمی‌داند  مگر  آن‌کس  که  خود  آن  را  چشیده  باشد  و  بدین  سبب  بداندکه  معنی  این  واژه‌ها  در  اندرون  بنده  شایسته‌ای  همچو‌ن  یعقوب  چیست‌!

دلي که  این  مزه  را  چشیده  باشد،  سختیها  و  دشواریها  -  هرچند  که  ناهنجار  و  ناگوار  باشند  -  نمی‌توانند  کار  چندانی  با  او  بکنند  و  بلکه  بر  پسودن  و  دیده‌ور  شدن  و  چشیدن  او  می‌افزایند  و  جذبه  شور  را  داغ‌تر  می‌نمایند.  ما  بیش  از  این  نمی‌توانیم  بگوئیم  و  این  وادی  ایمن  را  بپوئیم‌.  ولیکن  در  این  باره  فضل  خدای  را  سپاس  می‌گوئیم‌،  و  به  ترک  آنچه  میان  ما  و  او  است  می‌گوئیم  تا تنها  او  آن  را  بداند  و  ببیند  و  بس  ...  و  دیگر  بس  ...  آن‌گاه  یعقو‌ب  پسران  را  روانه  پیجوئی  یوسف  و  برادرش  می‌کند.  بدیشان  می‌گویدکه  از  رحمت  خدا  ما‌یوس  نشوند،  و  بلکه  به  دنبال  آن  دو  بگردند.  چه  رحمت  خدا  فراخ  است  وگشایش  او  پیوسته  دیده  می‌شود:   

(يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ)  .   

ای  فرزندانم‌!  بروید  و  (‌در  مصر  همراه  برادر  مهتر  خود)  به  دنبال  یوسف  و  برادرش  بگردید  و  از  رحمت  خدا  ناامید  مشوید،  چرا  که  از  رحمت  خدا  جز  کافران  ناامید  نمیگردند.  (‌من  احساس  می‌کنم  روزگار  دیدار  نزدیک  است‌)‌.
خوشا  به  حال  دل  به  خدا  رسیده‌!!!

(يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ)‌. 

 ای  فرزندانم‌!  بروید  و  (‌در  مصر  همراه  برادر  مهتر  خود)  به  دنبال  یوسف  و  برادرش  بگردید.

با  حواس  جمع  جستجوکنید  و  پرس  و  جو  نمائید.  در  پژوهش  خود  دقت  و  بینش  و  شکیبائی  داشته  باشید.  از  لطف  خدا  وگشایش  و  رحمت  او  ناامید  نگردید  ...  واژه  “روح” [رحمت  خدا]  دلالت  دقیق‌تری  و  شفافیت  بیشتری  دارد.  در  آن  سایه  خوشایندی  است‌که  در  زیر  آن  می‌توان  از  اندوه  خفه‌کننده  رست‌،  و  با  نسیم  نرم  و  خنک  رحمت  یزدان  غنود  و  آسود:

(إِنَّهُ لا يَيْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ)  .

 قطعأ  از  رحمت  خدا  جز  کافران  ناامید  نمی‌گردند.  امّا  مومنانی‌که  دلهایشان  به  خدا  رسیده  است‌،  و  ارواحشان  با  رحمت  خدا  تر  و  تازه‌گردیده  است‌،  و  رائحه‌های  زندگی‌بخش  ملایم  خدا  را  احساس  کرده‌اند  و  بوئیده‌اند،  از  رحمت  یزدان  ناامید  نمی‌گردند  هرچندکه  لشکر  غمها  بر  سرشان  بتازد  و  ایشان  را  احاطه  سازد،  و  سختیها  و  دشواریها  آنان  را  فراگیرد  و  تنگ  تنگ  در  بغل‌گیرد.  شخص  مومن  در  سایه  ایمانش  غرق  در   رحمت  است‌،  و  در  سایه  پیوند  با  آفریدگارش  در  آستانه  انس  و  الفت  است‌،  و  در  سایه  یقین  و  باوری‌که  به  سرور  خود  دارد  غوطه‌ور  در  آرامش  است‌،  هرچندکه  در  تنگناهای  دشواریها  و  در  خفه‌گاههای  اندوهها  اسیر  و  گرفتار  باشد.

* برادران  یوسف  برای  بار  سوم  به  مصر  می‌آیند.  این  بار  گرسنگی  بدیشان  زیان  رسانده  است‌،  و  پولهایشان  را  از  میان  برده  است‌.کالاهای  بی‌ارزش  و  ناچیزی  را  با  خود  آورده‌اندکه  در  پیششان  مانده  است‌.  میخواهند  با  آنها  آذوقه  و  توشه‌ای  بخرند  و  برگیرند  ...  به  پيش  یوسف  درمی‌آیند،  در  حالی  که  صداهایشان  ضعیف  و  نازک  گردیده  است‌.  آن  صداهائی  نیست  که  قبلا  داشتند.  از  گرسنگی  و  قحطی  می‌نالند.  ناله  ایشان  بیانگر  بلاها  و  گرفتاریهائی  است  که  روزگار  دامنگرشان  کرده  است‌.  شکوه  و  شکایتشان  می‌رساندکه  زمان  چگونه  دمار  از  روزگارشان  بیرون  آورده  است‌:

(فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ).

(‌فرزندان  یعقوب  فرمان  او  را  گردن  نهادند  و  رهسپار  مصر  شدند)  و  چون  به  پیش  یوسف  رفتند  گفتند:  ای  عزیز  (‌مصر!)  ما  را  و  خاندان  ما  را  اندوه  فرا  گرفته  است  و  (‌جسم  و  روح  ما  را  زیان  رسانده  اس