اند  و  حکم  صادرکند،  تا  او  هم  در  برابرش‌کرنش  برد  و  برگردد  و  برود.

امّا  آنان  چه‌کارکنند؟  از  ایشان  خواست  به  پیش  پدرشان  برگردند  و  بدو  آشکارا  خبر  دهندکه  پسرش  دزدی  کرده  است‌،  و  در  برابر  دزدی  گرفتار  آمده  است‌.  این  است  چیزی‌که  از  آن  اطلاع  پیداکرده‌اند  و  دیده‌اند.  اگر  او  بیگناه  است  کار  و  بارش  فراتر  از  ظاهر  امری  است‌که  دیده‌اند  وگواه  بر  آن  بوده‌اند.  آنان  از  غیب  چیزی  نمی‌دانند  و  موظف  به  آگاهی  از  آن  هم  نیستند. 

ایشان‌که  انتظار  نداشتند  روی  دهد  آنچه  روی  داده  است‌،  و  این  چیز  هم  نسبت  بدیشان  غیب  بوده  است‌،  و  آنان  آگاه  از  غیب  نهان  در  پس  پرده  جهان  نمی‏‎باشند.  اگر  پدر  درباره  سخنانشان  شک  و  تردید  دارد،  از  اهالی  شهری  -‌که  پایتخت  مصر  است  -‌بپرسد  وکسب  خبر  کند،  شهری‌که  در  آنجا  بوده‌اند  -‌ قریه  به  شهر  بزرگی  گفته  می‌شود  - ‌و  از  قافله  وکاروانی  سوال‌کندکه  در  آن  بوده  و  با  ایشان  سفرکرده‌اند  و  به  مصر  رفته‌اند.  چه  آنان  تنها  نبوده‌اند،  بلکه  قافله‌ها  وکاروانهای  فراوانی  به  سوی  مصر  بار  سفر  بربسته‌اند  تا  در  سالهای  قحطی  آذوقه  و  غلات  از  آنجا  بیاورند.

روند  قرآنی  راه  را  درهم  می‌پیچد  و  درهم  می‌نورد‌د،  تا  بدانجاکه  ایشان  را  جلو  پدر  بالا  زده  نگاه  می‌دارد.  خبر  دردناک‌کشنده  را  بدو  می‌دهند.  از  او  جز  پاسخ‌کوتاه  و  سریع  و  سوزناک  ودردآوری  را  نمی‌شنویم‌.  ولیکن  در  فراسوی  آن‌،  امیدی  نهفته  است‌،  امیدی‌که  به  خدا  دارد  و  هنوز  نگسیخته  است‌.  امیدوار  است‌که  خدا  دو  فرزندش‌،  یا  سه  فرزندش  را  بدو  برگرداند.  دو  نفر  به  سه  نفر  تبدیل  شده‌اند،  چراکه  براد‌ر  بزرگ  هم  بدیشان  پیوسته  است  و  قسم  بادکرده  است‌که  از  مصر  تکان  نخورد  و  بیرون  نرود  تا  خدا  راجع  بدو  فرمان  صادر  نکند  و  داوری  نفرماید.  امید  شگفتی  است‌که  در  آن  دل  بلا  زده  رنجور  برجای  است‌:

(قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ)  . 

 بقیه  برادران  به  کنعان  برگشتند  و  پدرشان  را  از  ماجرا  باخبر  کردند  و  او)  گفت‌:  بلکه  نفس  (‌امّاره‌)  کار  زشتی  را  در  نظرتان  آراسته  است  (‌و  شما  را  دچار  آن  کرده  است‌.  این  کار  شما،  و  امّا  کار  من‌)  صبر  جمیل  است‌،  (‌صبری  که  جزع  و  فزع‌،  زیبائی  آن  را  نیالاید،  وناشکری  و  ناسپاسی‌،  اجر  ان  را  نزداید  و  به  گناه  تبدیل  ننماید)‌.  امید  است  که  خداوند  همه  آنان  را  به  من  بازگرداند.  بی‏گمان  او  کاملا  آگاه  (‌از  حال  من  و  حال  ایشان  بوده  و)  دارای  حکمت  بالغه  است  و  کارهایش  از  روی  حساب  و  فلسفه ا‌ست ‌.

« بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ “. 

 بلکه  نفس  (‌امّاره‌)  کار  زشتی  را  در  نظرتان  آراسته  است  (‌كار  من‌)  صبر  جمیل  است‌.

این  همان  سخنی  است‌که  در آن  روزگفت‌که  یوسف  را  از  دست  داده  بود.  امّا  این  بار  این  آرزو  و  امید  را  به  دنبال  آن  می‌آوردکه  یزدان  یوسف  و  برادرش  را  و  پسری  راکه  در  مصر  مانده  است  بدو بر گرداند.

(إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ)  . 

بی‏گمان  او  کاملا  آگاه  (‌از  حال  من  و  حال  ایشان  بوده  و)  دارای  حکمت  بالغه  است‌.

خدا  است‌که  از  حال  او  بس  آگاه  است‌.  خدا  است‌که  از  آنچه  در  فراسوی  این  رخدادها  و  آزمونها  است  بسی  مطلع  است‌،  و  هرکاری  را  در  وقت  مناسب  خود  انجام  می‌دهد،  هر  زمان‌که  حکمت  او  صلاح  بداند  اسباب  و  نتائج  پیاپی  یکدیگر  بیایند  و  روی  نمایند.

این  پرتو  امید  ازکجا  به  دل  این  مرد  پیر  تابیده  است‌؟  این  امید  به  خدا  است‌،  و  پیوند  استوار  با  یزدان  است‌،  و  احساس  وجود  و  مرحمت  او  است‌،  احساسی‌که  در  دلهای‌گروه  پاکان  برگزیده  جلوه‌گر  می‌اید،  و  راست‌تر  و  ژرف‌تر  از  واقعیت  محسوسی  می‌گرددکه  دستها  آن  را  لمس  می‌کنند  و  می‌پسایند،  و  چشمها  ان  را  می‏بینند  و  مشاهده  مي‌‌نمايند.

 (وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (‌.

و  از  فرزندانش  روی  برتافت  و  گفت‌:  ای  وای  بر  من‌!  بر  (‌دوری‌)  یوسف  (‌من‌!)  و  (‌از  بس  گریست‌)  چشمانش  از  اندوه  سفید  (‌و  نابینا)  گردید،  و  او  اندوه  خود  را  در  دل  نهان  می‌داشت  و  خشم  خود  (‌بر  فرزندان‌)  را  قورت  می‌داد.

تصویر  غم‌انگیزی  از  پدر  داغدیده  بلازده‌ای  است‌.  احساس  می‌کند  با  غم  خود  تنها  است‌.  با  بلای  خود  تنها  است‌.  این  دلهائی‌که  پیرامون  آن  هستند  با  او  شرکت  نمی‌کنند  و  همآوا  نمی‌گردند.  درگوشه‌ای  تنها  می‌ماند.  بر  فرزند  عزیز  و  دوست  داشتنی  خودگریه  و  شیون  سر  می‌دهد.  بر  دوریش  می‌نالد  و  وایوسفا  می‌گوید!  یوسفی  را  فریاد  می‌دارد  که  فراموشش  نکرده  است  و  پیوسته  بدو  دل  بسته  است‌،  و  سالها  و  سالها  از  مصیبت  او  نکاسته  است‌.  یوسفی  را  یاد  می‌کند  و  بر  او  اشک  می‌ریزد  که  بلای  تازه  برادرکوچکش  درد  او  را  تازه  کرده  است  و  دیگر  باره  تصو‌یرش  را  بر  پرده  دلش  افکنده  است  و  به  تماشایش  نشانده  است‌.  این  درد  بر  صبر  جمیل  او  چیره‌گردیده  است  و  او  را  به  غوغا  انداخته  است‌:

«  يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ “.

ای  وای  بر  من‌!  بر  (‌دوری‌)  یوسف  (‌من‌!)‌.

این  پیرمرد  بزرگوار  غم  و  اندوه  خود  را  پنهان  می‌دارد،  و  این  پنهان  داشتن  غمها  و  اندو٥هاکار  او  را  می‌سازد  و  اعصاب  او  را  پریشان  می‌کند  تا  بدانجاکه  چشمانش  از  اندوه  و  درد  سفید  می‌گردد:

(وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (‌.

و  چشمانش  از  اندوه  سفید  (‌و  نابینا)  گردید،  و  او  اندوه  خود  را  در  دل  نهان  می‌داشت  و  خشم  خود  (‌بر  فرزندان‌)  را  قورت  می‌داد.

کینه  نشسته  بر  دلهای  فرزندان  یعقوب  نمی‌گذارد  به  حال  پدرشان  رحم‌کنند،  و  نمی‌گذارد  عشق  و  غمی‌که  درباره  یوسف  دارد  دلهای  آنان  را  نیش  بزند،  و  آن  اندوه  نهان  و  پنهان  سر  برزند  و  بر  دلهای  ایشان  نیز گاز  بزند.  این  است‌كه  از  او  غمزدائی  نمیكنند  و د‌لداریش  هم  نمی‌دهند،  و  امیدوارش  نیز  نمی‌سازند،  و  تخم  آرزوئی  هم  بر  دلش  نمی‌پاشند.  بلکه  می‌خواهند  آخرین  پرتو  امید  نیز  در  دل  او  بپژ‌مرد  و  فروکش‌کند:

(قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ )‌.

گفتند:  (‌ای  پدر!)  به  خدا  سوگند!  آن‌قدر  تو  یاد  یوسف  می‌کنی  که  مشرف  به  مرگ  می‌شوی  یا  (‌می‌میری  و)  از  مردگان  می‌گردی‌.  (‌خویشتن  را  بپا  و  به  خود  و  به  ما  ترحم  فرما  و  از  غم  و  ا