ن  می‌گویند،  و  پیوسته  راجع  بدان  سخن  می‌آغازند  و  آن  را  گشت  می‌دهند  و  مکرر  می‌دارند،  بدون  این‌که  ضرورتی  در  میان  باشد.  بلکه  روده‌درازی‌کردن  و  چانه  زدن  درباره  همچون  چیزی  خلاف  چیزی  است‌که  روند  حکیمانه  قرآنی  مقتضی  و  خواهان  آن  است‌.  چه  اگر  روند  قرآنی  می‌خواست‌که  پرده  از  سبب  و  علت  - بر‌دارد،  آن  را  می‌گفت‌.  ولیکن  روند  قرآنی  تنهاگفته  است‌:

(إِلا حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا)‌.

ولیکن  حاجتی  را  برآورده  کرد  که  در  اندرون  یعقوب  بود.

لازم  است  مفسران  به  چیزی  بسنده‌ کنند که  روند  قرآنی  آن  را  خواسته  است‌،  تا  فضائی  را  حفظ ‌کنند که  روند  قرآنی  آن  را  پسندیده  است  و  آراسته  است‌.  فضائی‌ که  روند  قرآنی  آن  را  الهام  می‌دارد  این  است‌که  يعقوب  از  چیزی  بر  ایشان  می‌ترسیده  است‌،  و  چنین  می‌دیده  است  که  آنان  از  درهای ‌گوناگونی  به  مصر  درآیند  تا  خویشتن  را  از  این  چیز  محفوظ نمایند.  درضمن  یعقوب  تسلیم  این  قضیه  بود که  او  از  آنچه  خدا  خواسته  است‌که  بشود  نمی‌تواند کاری  برایشان  بکند  و  مانع  و  رادعی  را  از  سر  راه  ایشان  بردارد  و  نفع  و  سودی  بهره  ایشان  گرداند.  چه  حکم  و  فرمان  همه  و  همه  ازآن  یزدان  سبحان  است‌.  و  به  تمام  وکمال  باید  بر  او  تکیه  داشت  وکاملا  بدو  پشت  بست.  این  هم  خطری  بودکه  بر  دلش  می‌گذشت  و  آن  را  در  درون  خود  احساس  می‌کرد،  و  نیازی  در  اندرون  وجودش  بود  و  با  سفارش  آن  را  برا‌ورده‌کرد،  هرچندکه  می‌دانست‌که  اراده  و  خواست  یزدان  اجراء  می‌گردد  و  تنفیذ  می‌شود.  خدا  این  را  بدوآموخته  بود  و  او  هم  آن  را  یادگرفته  بود.

(وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) .

امّا  بسیاری  از  مردم  نمی‌دانند  (‌که  یعقوب  چنین  آگاهی  و  اطلاعی  در  پرتو  وحی  داشته  است‌)‌. 

گذشته  از  این‌،  بگذار  این  چیزی‌که  یعقوب  از  آن  می‌ترسید  چشم  حسود،  یا  حسادت  شاه  بر  جمعیت  زیاد  پسران  و  مردانگی  و  زورمندی  ایشان‌،  یا  دنبال  کردن  راهزنان  در  راه‌کاروان  ایشان‌،  و  یا  هر  چیز  دیگری‌که  می‌خواهد  باشد.  اینها  هیچ  چیزی  بر  موضوع  نمی‌افزایند.  مگر  این‌که  راویان  و  مفسران  بر  رنج  خو‌د  بیفزایند  و  راهی  برای  بیرون  شدن  از  فضای  موثر  قرآنی  بیابند  و  به  سوی  قيل  و  قال  روند،  قیل  و  قالی‌که  در  بسیاری  از  مواقع  سراسر  فضای  قرآنی  را  می‌زداید!  بهتر  است  همان‌گونه‌که  روند  قرآنی  سفارش  وکوچ  را  درهم  پیچیده  است  ما  نیز  سفارش وکوچ  را  درهم  پیچیم،  تا  در  صحنه  بعدی  با  برادران  یوسف  (ع)  هنگام  رسیدن  به  خدمت  يوسف  برخورد  و  ملاقات‌کنیم‌:

*

وَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ 
وقتی  که  به  (‌سرای‌)  یوسف  داخل  شدند،  برادرش  (‌بنیامین‌)  را  نزد  خود  جای  داد  (‌و  پنهانی  بدو)  گفت‌:  من  برادر  تو  (‌یوسف‌)  هستم‌،  و  از  كارهاثی  که  آنان  کرده‌اند  ناراحت  مباش‌.

روند  قرآنی  را  می‌یابیم‌که  با  شتاب  از  همایش  یوسف  با  برادرش  در  منزل  سخن  می‌گوید،  و  بیان  می‌داردکه  یوسف  به  برادرش  هرچه  زودتر  خبر  دادکه  او  همان  یوسف‌گم‌گشته  او  است‌.  بدو  توصیه  کرد  از  صفحه  دل  خود  یاد  چیزهائی  را  بزدایدکه  برادرانش  قبلا  در  حق  او  چه‌کرده‌اند،  و  یاد  چیزهائی  را  از  دل  خود  بیرون‌کندکه  پسرکوچک  همچون  او  از  آنها  ناراحت‌گردیده  است  هر  زمان‌که  در  خانه‌ای‌که  در  آن  می‌زیسته  است  از  یوسف  سخن  رفته  است  و  وايوسفاگفته  شده  است‌!  چرا  که  امکان  ندارد  همچون  یادی  از  همچون  برادری  پنهان  بماند،  یادی‌که  درگستره  سرزمین‌کنعان  بر  سر  زبان‌ها  بوده  است  و  نقل  مجالس‌گردیده  است‌.

روند  قرآنی  این  قضیه  را  قبل  از  هر  چز  دیگری  پیش  می‌کشد.  در  صورتی‌که  طبیعی  و  روشن  است‌که  این  قضیه  به  محض  ورود  ایشان  به  منزل  یوسف  روی  نداده  است‌.  ولی  زمانی  این  مساله  روی  داده  است‌که  یوسف  با  برادرش  به  خلوت  رفته  است  و  نشسته  است‌.  ولیکن  بدون  شک  این  مساله  نخستين  چیزی  بوده  است‌که  به  هنگام  ورود  برادرانش  بر  او  تاخته  است  و  تارهای  دلش  را  به  نغمه  درآورده  است  بدان  هنگام‌که  پس  از  فراق  و  هجران  طولانی  برادر  خودش  را  دیده  است‌.

روند  قرآنی  این  مساله  را  قبل  از  هر  چیز  پیش‌کشیده  است‌،  چون  نخستین  خطری  بوده  است‌که  بر  دل‌گذشته  است  لازم  بوده  است  آن  را  نخستین‌کار  هم  در  این  مقطع‌گرداند...  اين  نیز  از  ریزه‌کاريهای  تعبیر  و  بیان  در  این‌کتاب  شگفت  قرآن  است!

روند  قرآنی  مدت  زمان  مهمانی  را  نیز  درهم  می‌نوردد،  و  آنچه  راکه  میان  یوسف  و  برادرانش‌ گذشته  است  جمع  می‌کند  و  برمی‌چیند،  تا  صحنه‌ کوچ  واپسین  را  نشان  دهد.  در  این  صحنه  بر  تدبیر  یوسف  اطلاع  پیدا  می‌کنیم  که  چگو‌نه  برادرش  را  در  پیش  خود  نگاه  می‌دارد،  بدان  اندازه‌که  به  برادرانش  درسی  یا  چند  درس  ضروری  را  بدهدکه  مورد  نیاز  ایشان  است‌.

(  فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ قَالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ مَاذَا تَفْقِدُونَ قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ وَلِمَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مَا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي الأرْضِ وَمَا كُنَّا سَارِقِينَ قَالُوا فَمَا جَزَاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كَاذِبِينَ قَالُوا جَزَاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَاؤُهُ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِيهِ كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ قَالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلا مَنْ وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِنْدَهُ إِنَّا إِذًا لَظَالِمُونَ) .  

هنگامی  که  بار  و  بنه  آنان  را  آماده  کرد،  پیمانه  (‌قیمتی  شاه  را)  در  بار  برادرش  (‌بنیامین‌)  نهاد.  پس  (‌از  رهسپار  شدن  و  پیمودن  مسافتی‌)  ندا  دهنده‌ای  (‌از  اطرافیان  یوسف‌)  ف