تری  را  (‌بر  مقدار  قبلی‌)  بیفزائیم‌.

این  کار  برای  ایشان  ساده  و  آماده  است  که  برادرشان  همراهشان‌گردد:

« ذَلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ “.

که  آن  (‌چیزی  که  با  خود  آورده‌ایم  با  توجه  به  جود  و  لطف  عزیز  مصر)  اندک  است‌.

چنین به  نظر  می‌رسد  از  این  سخن‌:  (وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ).بارشتری  را  بیفزائیم‌كه  یوسف  (ع)  به  هركسی  بارشتری  را  می‌داده  است‌،  و  آن  هم  اند‌ازه  مشهور  و  معروفی  بوده  است‌،  و  هرآنچه  خریدار  میخواسته  است  بدو  نمی‌فروخته  است‌.  این‌کار  هم  در  سالهای  خشکسالی  و  قحطی  فلسفه  و  جایگاه  خود  را  دارد،  تا  ارزاق  و  اقوات  به  همگان  برسد.

يعقوب  با  وجود  این‌که  دلش  رضا  نمی‌داد،  تسلیم  سخنان  پسران  خود  شد،  ولیکن  برای  تسلیم  پسر  برجای  مانده‌اش  شرط ‌دیگری  گذاشت‌:

(قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلا أَنْ يُحَاطَ بِكُمْ)‌.

گفت‌٠  من  هرگز  او  را  با  شما  نخواهم  فرستاد  تا  این  که  عهد  و  پیمان  موكد  و  استوار  با  سوگند  به  خدا،  با  من  نبندید  که  او  را  (‌سالم‌)  به  من  برمی‌گردانید،  مگر  که  (‌براثر  مرگ  و  یا  غلبه  دشمن  ویا  عامل  دیگر)  قدرت  از  شما  سلب  گردد.

یعنی  قطعاً  باید  با  تاکید  برای  من  به  خدا  سوگند  یاد  کنید،  دیگه  شما  را  بر  حفظ  آن  بدارد،  بدین  مضون‌که  فرزندم  را  به  من  برمی‌گردانید،  مگر  این‌که  مغلوب‌گردید  و  هیچگو‌نه  توان  و  چاره‌ای  برای  شما  نماند  و  سخت  درمانده  و  شکست  خو‌رده  شوید،  ودفاع  شما  از  او  سودی  ندهد:

(إِلا أَنْ يُحَاطَ بِكُمْ)‌.

مگر  که  (‌براثر  مرگ  و  یا  غلبه دشمن  و  یا  عامل  دیگر)  قدرت  از  شما  سلب  گردد.

این  سخن‌،‌کنایه  ازگرفته  شدن  هر  راهی  و  همه درروها  و  راه  نجاتها  است‌.  پس  آنان سوگند  خوردند:

(فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ).

هنگامی  که  با  پدر  پیمان  بستند،  گفت‌:  خداوند  آگاه  و  مطلع  بر  آن  چیزی  است  که  (‌به  همدیگر)  می‏گوئیم.  این‌گفته  نیز  برای  تاکید  و  یادآوری  بیشتری  بود.  پس  از  این  پیمان  موكد  با  سوگند  به  خدا،  یعقوب  ایشان  را  سفارش  می‌کند  به  چیزهائی‌که  درکوچ  آینده  ایشان  بر  دلش  می‌گذرد،  در  این‌کوچی‌که‌کوچک  عزیز  او  همراه  ایشان  خواهد  بود:

(وَقَالَ يَا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوَابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَمَا أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ).

(‌یعقوب  به  عهد  و  پیمان  موكد  فرزندان  خود  دل  بست  و  شفقت  پدری  او  را  بر  آن  داشت  که  آنان  را  راهنمائی  و  نصیحت  کند)  و  گفت ای  فرزندانم‌!  از  یک  در  (‌به  مصر)  داخل  نشوید.  بلکه  از  درهای  گوناگون  وارد  شوید  (‌تا  از  حسادت  حسودان  و  چشم  زخم  پلیدان  دراما‌ن  بمانید.  ولی  بدانید  که  من  با  این  تدبیر)  نمی‌توانم  چیزی  را  که  خدا  مقرر  کرده  باشد  از  شما  بدور  سازم‌.  (‌یقیناً  آنچه  باید  بشود  می‌شود،  و  راهی  برای  دفع  بلا  جز  رعایت  اسباب  و  علل  پیدا  و  توسل  به  خدا  سراغ  ندارم‌)‌.  تنها  حکم  و  فرمان  ازآن  یزدان  است‌.  (‌دافع  شر  و  جالب  خیر  جهان  فقط  ایزد  سبحان  است‌)‌.  بر  او  توکل  می‌کنم  (‌و  از  او  استمداد  می‌جویم  و  كارم  را  بدو  واگذار  می‌کنم‌)  و  باید  که  توكل‌کنندگان  بر  او  توکل  کنند  و  بس  (‌و  کار  خویش  را  بدو  حواله  دارند.

در  اینجا  در  برابر  سخن  يعقوب  (ع)  اندکی  می‌ایستیم‌:  

(إِنِ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ)  ٠

تنها  حکم  و  فرمان  ازآن  یزدان  است‌.

از  روند  سخن  پیدا  است‌که  مراد  يعقوب (ع)  در  اینجا  حکم  قضا  و  قدر  قهری  و  جبری  است‌که‌گریزی  وگزیری  از  آن  نیست‌.  قضا  و  قدر  الهی  آن‌گونه‌که  جاری  و  ساری  می‌شود،  مردمان  در  برابر  آن  چیزی  نمی‌توانند  برای  خودبکنند.

این  است  ایمان  به  قضا  و  قدر،  چه  خیر  آن  و  چه  شر  آن‌.  حکم  قضا  و  قدر  بدون  اراده  مردمان  و  اختیار  ایشان  درباره  آنان  اجراء  و  تنفيذ  می‌گردد...  درکنار  حکم  قضا  و  قدر  قهری  و  جبری،  حکم  دیگر  خدا  است‌که  آن  را  مردمان  به  رضا  و  رغبت  و  اراده  و  اختیار  خود  انجام  می‌دهند.  این  حکم‌،  حکم  شریعت  است  و  در  اوامر  و  نواهی  مجسم  و  مقرر  است‌...  این  حکم  هم  بسان  آن  حکم  جز  در  دست  خدا  نیست  و  جز  بدو  واگذار  نیست‌.  کار  آن  حکم  شرعی‌،  درست  همانند  این  حکم  قضا  و  قدری  است‌،  با  یک  فرق‌واختلاف‌:  و  آن  این‌که  مردمان  حکم  شرعی  مجسم  در  اوامر  و  نواهی  را  با  اراده  و  اختیار  خود  اجراء  می‌کنند،  و  یا  خیر  اجراء  نمی‌کنند.  بر  انجام  یا  ترک  انجام‌،  نتائج  و  عواقب  آن‌کار  انجام  پذیرفته  و  یا  انجام  نپذیرفته  در  دنیا  مترتب  می‌گردد،  و  در  آخرت پاداش  یا  پادافره  خود  را  به  دنبال  دارد،  و  مردمان  خو‌بی  یا  بدی  آن  را  در  دنیا  می‌گیرند،  و  در  آخرت  پاداش  یا  پادافره  آن  را  دریافت  می‌دارند.  امّا  مردمان  مسلمان  بشمار  نمی‌آیند  مگر  زمانی‌که  این  حکم  شرعی  منظور  در  اوامر  و  نواهی  الهی  را  برگزینند  و  با  رضایت  خود  عملا  آن  را  اجراء‌کنند.

کاروان  پسران  یعقوب  حرکت‌کرد  و  به  راه  افتاد،  و  سفارش  پدرشان  را  اجراء  کردند:

(وَلَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مَا كَانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِلا حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمَا عَلَّمْنَاهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) .

(‌سفارش  پدر  را  پذیرفتند)  و  هنگامی  که  از  همان  طریق  و  به  همان  شیوه  (‌به  مصر)  وارد  شدند  که  پدرشان  بدیشان  دستور  داده  بود،  چنین  ورودی  آنان  را  از  آنچه  خدا  خواسته  بود  بدور  نداشت  و  (حذر  با  قدر  برنیامد  و  در  مصر  به  دزدی  متهم  شدند  و  برادرشان  بنیامین  به  گروگان  گرفته  شد  و  غمها  و  اندوهها  یکی  پس  از  دیگری  ایشان  را  دربر  گرفت‌)  ولیکن  حاجتی  را  برآورده  کرد  که  در  اندرون  یعقوب  بود  (‌و  آن  پیدا  شدن  یوسف  و  شناسائی  او  توسط  بنیامین  و  سرانجام  به  هم  رسیدن  پدر  و  پسر  بعد  از  مدتها  فراق  و  هجران  بود)‌.  بی‏گمان  یعقوب  (‌در  پرتو  وحی‌)  آگاه  از  چیزهائی  بود  که  ما  بدو  آموخته  بودیم‌.  (‌از  جمله  می‌دانست  که  یوسف  زنده  است  و  عاقبت  خواب  او  تحقق  پیدا  می‌کند)  امّا  بسیاری  از  مردم  نمی‌دانند  (‌که  یعقوب  چنین  آگاهی  و  اطلاعی  در  پرتو  وحی  داشته  است‌)‌.

این  سفارش  درباره  چه  چیزی  بوده  است‌؟  چرا  پدرشان  بدیشان‌گفت‌:  از  یک  در  وارد  نشوند  و  بلکه  از  درهای  گوناگو‌ن  بدانجا  داخل  شوند؟

روایتها  وتفسیرها  درباره  این  مساله  سخ