  گفت‌:  (‌پول‌)  کالائی  را  که  پرداخته‌اند  در  میان  بارهایشان  بگذارید،  شاید  پس  از  مراجعت  به  خانواده خویش‌،  بدان  پی  ببرند  و  بلکه  (‌بر  وفای  به  عهد  ما  اطمینان  یابند  و  بر  برادر  خود  بنیامین  نترسند  و  همراه  او  به  پیش  ما)  برگردند.

خشکسالی  وگرسنگی  سرزمین‌کنعان  و  پیرامون  آن  را  درهم  نوردید.  برادران  یوسف  -  همراه  با  کسانی  که  به  مصر  روی  می‌آوردند  و  می‌رفتند  - ‌روکردند  و  رفتند.  مردمان  شنیده  بودند  و  به‌گوش  یکدیگر  رسانده  بودند  که  در  مصر  در  این  سالهای  سرسبز  و  پربرکت  چه  غلات  و  محصولاتی  بوده  است  و  اندوخته  شده  است  ...  هم‌اینک  ما  برادران  یوسف  را  می‌بینیم‌که  به  پيش  یوسف  می‌رسند  و  به حضور  او  درمی‌آیند،  و  حال  این  که  او  را  نمی‌شناسند.  ولی  او  ایشان  را  می‌شناسد  چون  آنان  خیلی  تغییر  نکرده‌اند.  امّا  یوسف‌،  آنان  گمان  نمی‌بردندکه  یوسف  هرگز  این  باشد! پسر  بچه‌کوچک  عبرانی‌ای‌که  او  را  بیست  سال  قبل  یا  بیشتر(‌ا[4])  به  چاه  انداخته‌اند،  کجا  و  عزیز  مصرکجا؟‌!  عزیز  مصری  که  انگار  تاجدار  است  و  در  سن  و  سال  و  جامه  تاجداران  می‌زید،  و  پاسبانان  و  نگهبانان  او  را  ميپایند،  و  خادمان  و  اطرافیان  و  دارائیها  و  ثروتهای  هنگفتی  در  اختیار  دارد.

یوسف  خود  را  بدیشان  معرفی  نکرد  و  نشناساند.  آخر  لازم  است  درسهائی  را  دریافت  دارند:

(فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ )‌.

به  پیش  یوسف  آمدند،  و  او  ایشان  را  شناخت‌،  ولی  آنان وی  را  نشناختند.

ولی  از  روند  قرآنی  متوجه  می‌گردیم‌که  یوسف  آنان  را  به  خانه  پاکیزه‌ای  درآورده  است  و  جایگاه  مناسبی  را  برای  ایشان  تهیه  دیده  است‌.  سپس  به  آمادگی  نخستین  درس  پرداخته  است‌:

(وَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ )

و  هنگامی  که  بار  و  بنه  و  توشه  ایشان  را  آماده  ساخت‌،  گفت‌:  (‌از  سخنان  شما  فهمیدم  که  برادر  دیگری  از  پدر  دارید.  دفعه  آینده‌)  برادر  پدری  خود  را  نزد  من  آورید  (‌و  از  چیزی  نترسید)‌.

از  این  سخنان  چنین  می‌فهمیم‌که  یوسف  آن‌گونه  با  ایشان  رفتارکرد  و  آن  اندازه  با  ایشان  ماند  تا  با  او  انس  و  الفت  بگيرند،  و  پله  پله  با  ایشان  ور  رفت  و  سخن  گفت  تا  به‌طور  مفصل  برای  او  بیان‌کردندکه  آنان  کیستند،  و  آنان  برادركوچتری  از  پدر  دارندکه  با  ایشان  نیامده  است‌،  چون  پدرشان  او  را  بسیار  دوست  می‌دارد  و  تاب  جدائی  و  دوری  از  او  را  ندارد.  هنگامی  که  نیازمندیهایشان  را  برآورده‌کرد  و  بار  و  بنه‌ها  و  توشه‌هایشان  را  آماده  ساخت‌،  بدیشان  گفت‌:  او  

می‌خواهد  این  برادرشان  را  نیز  ببيند.

(قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ )

گفت‌:  برادر  پدری  خود  را  نزد  من  آورید.

شماکه  دیده‌اید  پیمانه  را  به  تمام  وکمال  به  مشتریان  می‌دهم‌.  بهره  شما  را  نیز  به  تمام  وکمال  خواهم  داد  اگر  برادرتان  با  شما  بیاید  و  دیده‌ایدکه  من  بهترین  میزبان  مهمانانم‌.  پس  ترس  و  هراسی  بر  او  نباید  داشته  باشید.  بلکه  او  از  ما  بزرگداشتی  را  خواهد  د‌یدکه  شما  از  من  سراغ داريد و ديده ايد :

(أَلا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَأَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ)  

  مگر  نمی‌بينید  که  من  پیمانه  را  به  تمام  و  کمال  می‌دهم  (‌و  حق  آن  را  اداء  می‌کنم‌)  و  بهترین  میزبانم‌؟‌.

از  آنجا  که  برادران  یوسف  می‌دانستندکه  پدرشان  چه  اندازه  مواظب  برادرکوچشان  است  و  بر  دید‌ار  و  نگاهداری  او  آزمند  و  آزور  است  -‌ به‌ویژه  بعد  از  رفتن  یوسف  -‌ اظهار  داشتندکه  این‌کار،‌کار  ساده ای  نیست‌،  و  بلکه  بر  سر  راه  آن  مانعها  و  مشكلهائی  از  سوی  پدر  بر  سر  راه  است‌.  ولی  ایشان  زحمت  خود  را  می‌کشند  و  تلاش  خواهندکرد  پدر  را  قانع  و  راضی‌کنند،  و  با  وجود  همه  این  مانعها  و  مشکلها  قطعاً  او  را  با  خود  بیاورند  در  آن  زمان‌که  برمی‌گردند:

(قَالُوا سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَاعِلُونَ)  .

گفتند:  ما  با  پدرش  راجع  بدو  با  لطائف  حیل  گفتگو  می‌نمائیم  و  حتماً  (‌برای  جلب  موافقت  پدر  می‌کوشیم  و)  این  کار  را  خواهیم  کرد.

واژه  “سنراود»  [‌به  نیرنگ  خواهیم  نشست  و  هوشیارانه  سعی  خو‌د  را  خواهیم‌کرد]  تلاشی  را  به  تصویر  می‌کشد  که  آنان  می‌دانستندکه  به  کار  خواهند  برد.

از  این  سو  يوسف  به  خدمتکاران  خود  دستور  داد کالاها  و  بهاهاثی  راکه  برادرانش  با  خود  آورده  بودند  تا  آنها  را  باگندم  و  علوفه  مبادله  و  تعو‌یض‌کنند،  در  میان  بار  و  بنه  و  توشه  و  ارزاق  ایشان  پنهان‌کنند.  چه‌بسا  برادران  یوسف  چیزهائی  راکه  برای  مبادله  و  معاوضه  با  خود  آورده‌اند،  آمیزه‌ای  از  پول  نقد،  و  مستغلات  بیابانی  درختان  بیابانی،  و  چرمها  و  پوستها  و  موها  و  پشمها،  و  چیزهای  دیگری  از  این  قبيل  بوده  است‌که  معمولا  در  بازارها  مبادله  و  معاوضه  می‌شده  است  ...  یوسف  به  خدمتکاران  خود  دستور  داد  آنها  را  در  میان  رحال  ایشان  - ‌رحال‌که  جمع  رحل  است  عبارت  ازکالا  و  توشه  مسافر  است  -  پنهان  دارند،  بد‌ان  امیدکه  هنگامی‌كه  برمی‌گردند  بدانندکه  اینها  همان‌کالاها  و  نقودی  است  که  با  خود  به  مصر  برده  بودند:

(وَقَالَ لِفِتْيَانِهِ اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فِي رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا إِذَا انْقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)  . 

 (‌سپس‌هنگامی  که‌آهنگ  کوچیدن  کردند،  یوسف‌)‌به  کارگزاران  خود  گفت‌:  (‌پول‌)  كالاهائی  را  که  پرداخته‌اند  در  میان  بارهایشان  بگذارید،  شاید  پس  از  مراجعت  به  خانواده  خویش‌،  بدان  بی  ببرند  و  بلکه  (‌بر  وفای  به  عهد  ما  اطمینان  یابند  و  بر  برادر  خود  بنیامین  نترسند  و  همراه  او  به  پيش  ما)  برگردند.  

*
یوسف  را  در  مصر  جای  می‌گذاریم‌،  تا  به  دیدار  یعقوب  و  پسرانش  در  سرزمین‌کنعان  برویم،  بدون  این‌که  سخنی  از  راه  و  چیزهائی  بگو‌ئیم‌که  در  مسیر  راه  بوده  است‌:

(فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُوا يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ قَالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلا كَمَا أَمِنْتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ وَلَمَّا فَتَحُوا مَتَاعَهُمْ وَجَدُوا بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُوا يَا أَبَانَا مَا نَبْغِي هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤ