سف  در  غیاب  او  تبرئه  می‌کند.  امّا  محافظه‌کاری  می‌نماید  و  بیگناهی  مطلق  را  ادعا  نمی‌کند،  چراکه  نفس  به‌کار  زشت  انسان  را  فرامی‌خواند  و  جزکسانی  از  دست  نفس  امّاره  رهائی  نمی‌یابندکه  یزدان  بدیشان

مرحمت  فرماید  و  ایشان  را  از  زشتیها  بپاید.  آن‌گاه  چیزی  را  اعلان  می‌داردکه  دلیل  ایمان  او  به  خدا  است‌.  چه‌بسا  این  اعلان  ایمان  برای  نشان  دادن  پیروی  او  از  یوسف  باشد .

(‌ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ)

بی‏گمان  پروردگارم  دارای  مغفرت  و  مرحمت  فراوانی  است‌ .

بدین  وسیله  پرده  بر  دردها  و  رنجهای  زند‌گی‌گذشته  یوسف  صدیق  فرومی‌افتد،  و  مرحله  رفاه  و خوشی  و  عزّت  و  قدرت  زندگی  او  آغاز  می‌گردد .

*
(وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الأرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَلا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ وَلأجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ

‌هنگامی  که  پاکی  یوسف  در  پپش  شاه  مسلم گردید)  شاه  گفت‌:  او  را  به  نزد  من  بیاورید  تا  وی  را  (‌از  افراد  مقژب  و)  خاص  خود  کنم‌.  وقتی  که  (‌یوسف  را  آوردند  و  شاه‌)  با  او  صحبت  نمود  (‌بر  محبّتش  افزود  و  بدو)  گفت‌:  از  امروز  تو  در  پیش  ما  بزرگوار  و  مورد  اطمینان  و  اعتمادی‌.  یوسف  گفت‌:  مرا  سرپرست  اموال  و  محصولات  زمین  کن‌،  چرا  که  من  بسیار  حافظ  و  نگهدار  (‌خزائن  و  مستغلات‌،  و)  بس  آگاه  (‌از  مسائل  اقتصادی  و  کشاورزی‌)  می‌باشم‌.  (‌شاه  پپشنهاد  یوسف  را  پذیرفت  و  او  وزیر  اقتضاد  و  دارائی  شد)  و  بدین  منوال  یوسف  را  در  سرزمین  (‌مصر  بالا  بردیم  و  جاه  و  جلال  و)  نعمت  و  قدرت  دادیم‌.  در  آنجا  هر  کجا  که  می‌خواست  منزل  میگزید  (‌و  هرگونه  که  می‌خواست  دخل  و  تصرف  می‌کرد.  آری‌!)  ما  نعمت  خود  را  به  هر  کس  که  بخواهیم  (‌و  شایسته  بدانیم‌)  می‌بخشیم  و  پاداش  نیکوکاران  ر!  ضائع  نمی‌گردانیم‌.  و  پاداش  آخرت‌،  برای  کسانی  که   ‌(‌در  دنیا)  ایمان  می‌آورند  و  پرهیزگاری  می‌کنند،  بهتر  (‌و  والاتر  از  پاداش  دنیوی  ایشان‌)  است‌.

پاکی  و  بیگناهي  یوسف  برای  شاه  آشکارگردید.  آگاهی  او  از  تعبیر  خوابها  نیز  برایش  روشن  شد.  دانش  و  فرزانگی  او  در  درخواست  احضار  زنان  و  بازجوئی  از  کارشان  هم  نمودار  و  پدیدار  آمد.  همچنین  بزرگواری  او  آشکارگردید  بدان  هنگام‌ که  دوست  دارد  از  زند‌ان  بیرون  بیاید،  ولی  دوست  ندارد  شاه  را  ملاقات ‌کند!  آ‌ن  هم‌ کدام  شاه‌؟  شاه  مصر!  او  در  اینجا  همچون  شخص  بزرگواری‌که  نام  نیک  او  را  بازیچه  قرار  داده  باشند،  و  ستمگرانه  به  زندانش  د‌رافکنده  باشند،  ثابت  و  استوار  می‌ایستد،  و  پیش  از  این‌که  تن  او  را  از  زند‌ان  آزاد  کنند،  می‌خواهد  نام  نیکش  را  از  زیر  توده  اتهام  بدر  آرند،  و  برای  شخص  خود  و  برای  آئین  خود  حرمت  و  شوکت  می‌خواهد  بیش  از  این‌که  در  پیش  شاه  منزلت  و  مکانت  بخواهد،  آئینی‌که  او  آن  را  در  خویشتن  نشان  می‌دهد  و  بیانگر  آن  است‌.

همه  این  چبزها  احترام  این  مرد  را  و  محبت  این  مرد  را  به  دل  و  درون  شاه  افکند  وگفت‌:

(ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي)‌.

او  را  به  نزد  من  بیاورید  تا  وی  را  (‌از  افراد  مقرب  و)  خاص  خود  کنم‌.

شاه  یوسف  را  از  زندان  بیرون  نمی‌آورد  تا  ا‌و  را  آزاد  کند،  و  يا کسی  را  ببیندکه  خوابها  را  تعبیر  می‌کند،  و  یا  این‌که  به  گوش  او  “خشنو‌دی  والای  شاهانه‌!»  را  برساند،  و  او  از  شادی  به  پرواز  درآید  ...  هرگزا  هرگز!  بلکه  شاه  یوسف  را  می‏طلبد  تا  او  را  ویژه  خودکند  و  وی  را  هچون  مستشار  و  رازدار  و  دوستدار  خویش  گرداند.

کاش  کسانی‌ که‌ کرامت  و  شرافت  خود  را  در  خاک  قدمگا‌ه  فرمانروایان  می‌چرخانند  -  در  حالی‌که  بیگناه  و آزادند  -  و  یوغ  را  با  دستهای  خود  برگردنهایشان  می‏‎گذارند،  و  خویشتن  را  فدای  نگاه  خشنودآمیزی  و  واژه  مدح  وثنائی  ازسوی  حاکمی  و آقائی  می‌نمایند،  و  برای  رسیدن  به  منزلت  و  مرتبت  چاکران  و  نوکران‌،  نه  مکانت  و  مقام  خواجگان  و  نزدیکان  می‌میرند  ...  کاش  این  قرآن  را  می‌خواندند  تا  می‌فهمیدند که ‌کرامت  و  عزت  و  شرافت  سود  چندین  برابر-‌حتی  سود  مادی  -  سودی  را  بهره  انسان  می‌سازدکه  خویشتن  را  در  خاک  غلتاندن  و  تقرب  خواستن  و  در  برابر  دیگران ‌کرنش  بردن  و کج  وراست  شدن‌،  به  بار می‌آورد. 

(فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ)  . 

 وقتی  که  (‌یوسف  را  آوردند  و  شاه‌)  با  او  صحبت  کرد  (‌بر  محبتش  افزود  و  بدو)  گفت‌:  از  امروز  تو  در  پیش  ما  بزرگوار  و  مورد  اطمینان  و  اعتمادی‌.

هنگامی‌که  با  او  صحبت‌کرد،  راستی  خبرهائی  راکه  درباره  او  شنیده  بود  برایش  مسلم  گردید.  بدو  اطمینان  دادکه  او  در  پیشگاه  شاه  در  امن  و  امان  است  و  مکانت  و  مقام  خواهد  داشت‌.  دیگر  او  جوان  عبرانی  نشاندار  به  نشان  بندگی  نیست‌.  بلکه  او  دارای  پایه  و  ارج  است‌.  او  کسی  نیست‌که  متهم  بوده  و  به زندان  تهدیدگردد.  بلکه  او  در  امن  و  امان  است‌.  این  مکانت  و  منزلت  را  و  این  امن  و  امان  را  در  پیشگاه  شاه  دارد  و  درکنف  حمایت  و  عنایت  او  است  ...  امّا  چه‌ گفت‌؟

او  همچون  درباریان  و  چاکران  چاپلوسی‌که  برای  تشکر  از  طاغوتهاکرنش  می‌کنند  و  سجده  می‏‎برند،  کرنش  نکرد  و  سجده  نبرد.  و  به  شاه  نگفت‌:  زنده  و  جاوید  باد  سرورم!  من  بنده  فرمانبردار  تو  و  چاکرم!  یا  من  خدمتگذار  امین  تو  و  پاسبان  آستانه  درم‌!..  همان‌گونه‌که  چاپلوسان  به  طاغوتها  می‏‎گویند!  هرگزا  هرگز!  ...  بلکه  یوسف  چیزی  را  درخواست‌کردکه  می‌توانست  انجام  دهد  و  به  رفع  و  رجوع  مشکلاتی  بپردازدکه  در  بحران  آیند٥ای  پیش  می‌آیدکه  او  خواب  شاه  را  بدان  تعبیر  کرده  بود.  اوگفت  بهتر  ازکسانی  که  در  این  کشورند  می‌تواند  د‌ردها  را  دواکند  و  رنجها  را  بزداید  و  معضلات  را  برطرف  نماید.  اوبیان‌کردکه  معتقد  است  جانهائی  را  از  خطرمرگ  برهاند،  و  مملکتی  را  از  ویرانی  نجات  دهد،  و  جامعه‌ای  را  از  بلا  بپاید  -  بلای   گرسنگي  -‌چه  او  خوب  نیازهای  موقعیت  را  تشخیص  داده  بود،  و  می‌دانست‌که  می‌تواند  در  پرتو  آگهی  و  شایستگی  و  امانتداری  خودکشور  را  بپاید  و  نگاهداری  نماید،  هم  بدانگونه  که  توانسته  است‌کرامت  و  شرافت  خود  را  بپاید  و  نگاهداری  نماید  و  زیر  بار  ستم  نرود  و  به  دنبال  هواها  و  هوسهای  دل  خ