بـیهوده  می‌گرداند)‌.  

این  اعتراف  و  چیزهائی‌ که‌ گذشته  از  آن  روند  قرآنـی  آنها  را  در  اینجا  با  واژه‌های  الهامگرانـه‌ای  به  تصویر  می‌کشد،  اشاره  به  فعل  و  انفعالات  و  احساساتی  دارد که  در  فراسوی  واژه‌ها  نهفته‌اند،  همان‌ گونه ‌که  پردۀ  نـازک  چیزهائی  را  می‌نمایاند  که  در  فراسوی  آن  قرار  دارد.  البتّه  این  معانی  و  مفاهیم‌،  با  رفعت  و  حشمت  و زيبا  و  گیرا،  بیان  می‌گردد:

(أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ) (٥١)

این  من  بودم  كه  او  را  به  خود  خواندم  (‌ولی  نیرنگ  من  در  او  نگرفت‌)  و  او  از  راستان  (‌در  گفتار  و  کردار)  است‌. 

 گواهی کاملی  بر  پاکی  و  بیگناهی  و  راستی  و  درستی  یوسف  است‌.  زن  عزیز  مصر  اهمّیّت  نمی‌دهد  پس  از  این  اقرار  و  اعتراف‌،  بر  سر  او  چه  می‌آید  و  چه  چیزی  دامنگیر  او  می‌گردد  ...  آیا  تنها  حقّ  و  حقیقت  است‌ که  این  زن  را  به  این  اقرار و  اعتراف  آشکار  و گویا  در  پیشگاه  شـاه  و  در  حضور  درباریان  وامی‌دارد  و  برمی‌انگیزد؟

روند  قرآنی  به  انگیزۀ  دیگری  اشـاره  دارد،  و  آن  ایـن  است ‌که  مرد  مؤمنی ‌که  به  زیبائی  و  دلربائی  جسـمانی  این  زن  ننگریسته  است  و  اهمّیّت  نداده  است‌،  او  آرزو  دارد که  حالا  بدو  احترام  بگذارد  و  وی  را  گرامی  دارد.  برای  او  احترام  بگذ‌ارد  و  وی  را گرامی  دارد،  بدان  خاطر  که  در  وقت  نبودن  یوسف  ایمان  آورده  است  و  راستی  و  درستی  نموده  است  و  دربارۀ  او  خیانت  نکرده  است  و  بلکه  امانت  را  از  هر  جهت  نگاه  داشته  است‌:

(ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ ).

این  (‌اعتراف  من‌)  بدان  خاطر  است  كه  (‌یوسف‌)  بداند  من  در  غیاب  (‌او،  جز  حقّ  نمیگویم  و  نبودن  او  را  برای  خود  مغتنم  نمی‌شمرم  و)  بدو  خیانت  نمی‌کنم‌.

سپس  این  زن  به  تلاش  و کوشش  و  برگشت  به  فضیلتی  که  یوسف  آن  را  دوست  می‌داشت  و  ارج  مـی‌نهاد،  به  پیش  می‌رود  و  می‌گوید:

(وَأَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ) (٥٢)

و  خداوند  بیگمان  نیرنگ  نیرنگبازان  را  (‌به  سوی  هدف‌)  رهنمود  نمی‌کند  (‌و  به  هدف  نمی‌رساند،  و  بلکه  باطل  و  بیهوده  می‌گرداند)‌.  

در  بیان  این  احساسات  پاک ‌گام  دیگری  را  پیش  می‌نهد  و  می گوید:

(وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ) (٥٣)

من  نفس  خود  را  تبرئه  نمی‌کنم  (‌و  خـویشتن  را  بیگناه  نمی‌دانم‌)  چـرا  كه  نفس  (‌سـرکش  طبیعتاً  بـه  شـهوات  می‌گراید،  و  زشتیها  را  تزیين  می‌نماید  و  مردمان  را)  بـه  بــدیها  و  نـابکاریها  مـی‌خوانـد،  مگـر  نفس  کسـی  کـه  پر‌وردگارم  بدو  رحـم  نـماید  (‌و  او  را  در  کنف  حمایت  خود  مصون  و  محفوظ  فرماید)‌.  بیگمان  پـروردگارم  دارای  مغفرت  و  مرحمت  فراوانی  است‌.

این  زن‌،  عاشق ‌گردیده  است  و  دوست  داشته  است‌.  زنی  است‌ که  مردی  را  بزرگ  و  سترگ  می‌داند،  مردی ‌که  این  زن  در  جاهلیّت  و  اسلامیّت  خود  دلش  آویزۀ  او گردیده  است  و  بدو  تعلّق  خاطر  پیدا کرده  است‌.  این  زن كارش  به  جائی  رسیده  است‌ که  دلش  در گرو  سخنی  از  لبان  او  است‌،  یا  در گرو گذر  خیال  خوشی  است ‌که  بر  دل  آن  محبوب ‌گریزان  نسبت  بدین  عاشق  خرامان‌ گذشته  است  و  گویا  کم‌ترین  میلی  بدو  پیدا  کرده  است‌!  

بدین  منوال  و  بر  این  روال‌،  عنصر  انسـانی  در  داسـتان  جلوه‌گر  می‌آید،  داستانی  که  تنها  به  خاطر  هنر  روایت  نشده  است‌.  بلکه  نقل  آن  برای  عبرت  و  انــدرز  و  پـند  انجام  پذیرفته  است‌.  این  داستان  روایت  شده  است  تـا  مسألۀ  عقیده  و  دعوت  را  مورد  بحث  و  تحقیق  قرار  دهد،  و  با  تعبیر  هنری  تپشهای  احساسات  و  تکانهای  وجدان  را  زیبا  و  دلربا  و  لطیف  و  شفّاف  ترسیم ‌کند،  آن  هم  در  رخداد  کاملی  که  در  آن  همۀ  انگیزه‌ها  و  همۀ  و‌اقعيّتهای  موجود  در  زوایای  همچون  انسانهائی  که  در  سایۀ  چنین  محیطی  می‌زیند  و  عوامل  چنین  محيطی  در  آ‌نان  مؤثّر  واقع  می‌افتد،  هماهنگ  و  همآوا  است‌.

در  اینجا  است‌ که  رنج  زندان  و  رنج  اتّهام  پایان  می‌گیرد.  

از  این  پس  زنـدگی  یـوسف  خوش  و  خرّم  به  پـیش  می‌رود.  آزمایش  یوسف  از  این  به  بعد  با  برخورداری  از  آسایش  و  نعمت  است‌،  نه  با گـرفتاری  و  ناداری  و  شدّت‌.

بدین‌ جا  که  می‌رسیم‌،  در  این  جـزء  فـی  ظـلال  القـرآن  بازمی‌ایستیم‌،  و  داستان  راه  خـود  را  در  جـزء  بـعدی  -  ان‌شاء‌الله  -  در پیش  می‌گیرد.

پايان  جزء  دوازدهم  
پس  از  این  جزء  سیزدهم  است  و  با  این  فرمودۀ  یـزدان  سبحان  آغاز  می‌گردد:
(وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي...).
--------------------------------------------------------------------------------
[1] مراجعه شود به چـیزهائی ‌کـه در هـمین جـزء دربـارۀ ارزش پـرستش یزدان یگانه در واقعیّت  زندگی انسـانها، در صـفحات‌:  1938  -‌1943 بـیان گردیده است‌.
[2] عجاف از عجف است که پیدایش استخوانها بر اثر لاغری است‌.  
[3] تعْبرون‌: یعنی به نهایت آن می‌رسید و مآل آن را یاد می‌کنید.  
[4] «‌بعْد أمّة...»‌: پس از مدّتی از سـالها یـا زمـانها ... یـعنی‌: مجموعه ... مقصود تعدادی از  سالها میان سه تا نه سال است‌.جزء  سيزدهم
سوره  یوسف  آیات  111-53  سوره ؛ رعد  و  سوره  ابراهیم
رهنمودهاي جزء سيزدهم

بسم  الله الرحمن  الرحيم

این  جزء  فراهم  آمده  است  از  بقیّه  سوره  یوسف  و  دو  سوره  رعد  و  ابراهيم‌که  همه  مکّی  هتند.  پس  این  جزء  کاملاً  مکی  است  و  همه  ویژگیهای  قرآن  مکی  را  دارا  است‌[1].‌

ان‌شاء‌الله  سوره‌های  رعد  و  ابراهیم  را  در  جایگاه  خو‌دشان  معرفی  خواهیم‌کرد.  برای  آشنائی  با  بقيه  سوره  یوسف‌،  خواهشمندیم  پیش  از  شروع به  خواندن  آن  در  این  جزء‌،  به  معرفی  سوره  یوسف  درجزء ‌پیشین  مراجعه  گردد .

ما  در  این  جزء  پذیره  بقیه  سوره  یوسف  می‌شویم  و  به  پیروهای  مستقیم  آن  می‌پردازیم‌.  بعدها  واپسین  پیروها  را  در  سوره  از  مد  نظر  می‌گذرانیم  ...  همچنین  در  این  جزء  پذیره  مرحله  تازه‌ای  از  مراحل  زندگی  شخصیت  بنیادین  داستان  -‌ شخصیت  یوسف (ع)می‌رویم‌،  و  با  ادامه  زندگی  این  شخصیت  و  پایداری  او  بر  ارکان  و  اصول  بنیادین  خود  به  پیش  می‌رویم  -‌آن  ارکان  و  اصولی‌که  در  معرفی  شخصيتهای  داستان  در  دیباچه  سوره‌گذ‌شت[2]  -  ما  در  این  مرحله  سیماهای  تازه  برجسته‌ای  را  می‌یابیم‌که  ادامه  سرشتی  واقعي  رشد  و  نمو  شخصیت  و  مرحله  ییشین  زندگی  او  است‌،  ولی  با  وجود  این  دارای  قالب  ممتاز  و  جداگانه  خود  است .

شخصیت  یوسف ( ع)  را  خواهیم  یافت‌که  در  برابر  مشکلات  پرورش  خود  و  حوادثی‌که  بر  اوگذ‌شته  است‌،  و  آزمونهائی