و  بگو.  باشد  که  از  زندان  رهایم  کند)‌. 

(ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ). 

به  سوی  سرور  خود  بـازگرد  و  از  او  بپرس‌:  مـاجرای  زنانی  که  دستـهای  خود  را  بریده‌اند  چه  بوده  است‌؟‌.  (‌یوسف‌/ 50)  

میان  این  دو  موقعیّت  فرق  بسیار  زیادی  است‌.

(قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ) (٥٠)

گفت‌:  بـه  سـوی  سـرور  خود  بـازگرد  و  از  او  بـپرس‌:  ماجرای  زنانی  که  دستهای  خود  را  بریده‌انـد  چه  بـوده  است‌؟  بی‏گمان  پروردگار  من  بس  آگاه  از  نیرنگ  ایشـان  است.  

یوسف  فرمان  شاه  را  با  این  درخواست  خود  ردکرد،  تا  شاه  ازکار  و  بار  او  اطمینان  پیدا  کند.  خواستار  آن  شد  که  در کار  زنانی ‌که  دستهای  خود  را  بریدند  تحقیق  شود  ...  با  این  قید،  یادآور  حادثه  و  شرائط  و  ظـروف  آن  و  نیرنگ  برخی  از  زنان  در  حقّ  برخی  دیگر  در  این  واقعه‌،  و  بعد  از  آن  نیرنگ  زنان  در  حقّ  خـودش  گـردید  ...  خواستار  آن  گردید که  این  تحقیق  در  غیاب  او  باشد  تا  حقیقت  حال  آن ‌گونه‌ که  هست  جلوه‌گر  آید،  بدون  این ‌که  او  در  دفاع  و  جدال  مسأله  دخالت  کند  ...  همۀ  این‌ کارها  بدان  خاطر  بود که  یوسف  به  خود  اطمینان  داشت  و  پاکی  و  بیگناهی  خویش  را  می‌دانست‌.  مطمئن  بود که  حقّ  و  حقیقت  مدّت  زیادی  پنهان  نـمی‌ماند  و  خـوار  و  حقیر  نمی‌گردد.  

قرآن  از  یوسف  اسـتعمال  واژۀ  «‌رب‌ّ»  را  با  مدلول  و  مفهوم ‌کامل  آن  نقل  می‌کند،  نسبت  به  خود  یـوسف‌،  و  نسبت  به  قاصد  شاه‌ که  به  پیش  او  آمده  است‌.  چه  شاه  «‌ربّ‌«  و  خداوندگار  این  قاصد  است‌،  به  علّت  این ‌کـه  حاکم  و  فرمانروای  او  است‌،  و  وی  در  برابر  سـلطه  و  قدرت  شاه‌ کرنش  می‌برد  و  از  فرمان  او  اطاعت  می‌کند.  خدا  هم  «‌ربّ‌«  و  خداوندگار  یوسف  است‌،  به  علّت  این  که  حاکم  و  فرمانروای  یوسف  است‌،  و  او  در  برابر  سلطه  و  قدرت  خدا  کـرنش  می‏‎برد  و  از  فـرمان  او  اطـاعت  می‌كند.  

قاصد  برگشت  و  از  آنچه  دیده  و  شنیده  بود  به  شاه  خبر  داد.  شاه  زنان  را  حاضر  آورد  و  از  ایشان  بازخواست  و  بازجوئی ‌کرد  -  روند  قرآنی  این  تفش  را  حـذف  کـرده  است  تا  آن  را  از  چیزهائی  برداشت‌ کنیم ‌که  به  دنبال  آن  می‌آیند -  :

(قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ ؟).

(‌شاه  بدیشان‌)  گفت‌:  جریان  کـار  شما  -  بدانگاه  کـه  یوسف  را  به  خود  خواندید  - ‌چگونه  است‌؟  (‌آیا  به  شـما  گرائید  و  خواست  شما  را  پاسخ  گفت‌؟‌)‌.  

«‌خطَْب‌:  پیشامد»‌:  کار  بزرگی  کـه  دربـارۀ  آن‌ گـفتگو  می‌شود.  پیشامد  ناگوار  ...  انگار  شاه  بررسی  و  پژوهش  لازم  را کرده  است  و  پیش  از  این ‌که  با  زنان  رویاروی  شود  پیشامد  ایشان  را  فهمیده  است  و  از  آن  اطّلاع‌ کامل پیدا کرده  است‌.  در  همچون  اموری ‌کار  هم  بر  ا‌ین  روال  است‌.  معمولاً  در  این  احوال  و  اوضاع‌،  عادت  چنين  است  و  چنين  می‌طلبد،  تا  شاه  راجـع  بدان  امور  و  شؤون  روشن  شده  باشد  و  مستدلّانه  با  مسائل  برخورد کند،  و  پیش  از  شروع  پرسش  و  پاسخ  دربارۀ  قضایا  شرائـط  و  ظروف  را  خوب  بداند  و  نیـک  بشناسد.  زیرا  شاه  با  آن  زنان  رویـاروی  می‌گردد  و  اتّـهام  بدیشان  را  مطرح  می‌کند،  و  به  قضیّه‌ای  اشاره  می‌کند که  نسبت  بد‌انـان  مهمّ  و  پر سر و صدا  است‌:

(مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ ؟).

جریان  کار  شما  -‌ بدان‌ گاه  که  یوسف  را  به  خود  خواندید - چگونه  است‌؟‌.  

از  این  سخنان‌،  چـیزهائی  را  مـی‌فهمیم‌ کـه  آن  روز  در  جشن  مهمانی  و  پذیرائی  در  خانۀ  وزیر گذشته  است‌،  و  زنان  به  یوسف  چه ‌گفته‌اند  و  به  چه  چیزی  اشاره  ‌کرده‌اند  و گوشه  زده‌اند  و  با کنایه  درخواست  نموده‌اند،  و  چگونه  اظهار  شیفتگی  و  دلباختگی  و کامجوئی  و کـامخواهی  کرده‌اند  و  به  تحریک  و  ترغیب  او  پرداخته‌اند،  تا  بدانجا  که  به  مرز  وصال  و  زناشوئی  نزدیک ‌گردیده‌اند‌.  از  این  واقعه  می‌توانیم  تصویری  از  محيط  و  مردان  و  زنان  را  پیش  چشم  داریم  و  متوجّه  شویم  حتّی  در  آن  ر‌وزگاران  کهن  تاریخی  چه  چیزهائی  بوده  است  و  شده  است‌.  چه  جــاهلیّت  هــمیشه  جـاهلیّت  است‌.  هـر وقت  و  هـر کجا  خوشگذرانی  و  رفاه  بوده  است‌،  و کـاخها  و  چـاکـران  بوده‌اند،  سسـتی  و  بـی‌بند  و  بـاری  و  فسـق  و  فـجور  منعمانه  و  ثروتمندانه  غوغا  نموده  است  و  جا‌مۀ  اشراف  و  نجیب‌زادگان  را  به  تن‌ کرده  است‌!

چنین  می‌نماید  در  همچون  رویاروئی  با  اتّهام  د‌ر  بارگاه  شاه‌،  دیگر  مجال  و  فرصتی  بـرای  انکـار کـرد‌ن  بـاقی  نمی‌ماند:  

(قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ ).

گفتند:  خدا  منزّه  (‌از  آن‌)  است  (‌که  بندۀ  نیک  خود  را  رهـا  کند  که  دامن  طهر  او  به  لوث  گناه  آلوده  گردد!)  ما  گناهی  از  او  سراغ  نداریم‌.  

این  حقیقتی  است ‌که  انکار  آن  دشوار  است‌،  حتّی  برای  آن ‌گونه  زنان  خوشگذران‌.  کار  و  بـار  و  وضـع  و  حـال  یوسف  آن  اندازه  روشن  و  معلوم  بوده  است ‌که  جدال  و  ستیزی  راجع  بدان  درنگرفته  است‌.

در  اینجا  بود که  زن  عزیز  مصر که  دل  در گرو  یـوسف  داشت  و  از  او  نومید  شـده  بـود،  ولی  نـمی‌توانست  از  عشقی‌ که  بدو  داشت  خود  را  نجات  دهد  و  رهائی  بخشد،  جلو  می‌آید.  جلو  می‌آید  تا  آشکارا  همه  چیز  را  بگوید:  

(قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ) (٥١)

زن  عزیز  (‌مصر)  گفت‌:  هم  اینک  حقّ  آشکار  می‌شود.  این  من  بودم  که  او  را  به  خود  خواندم  (‌ولی  نیرنگ  من  در  او  نگرفت‌)  و  او  از  راستان  (‌در  گفتار  و  کردار)  است‌.  

زن  عزیز  مصر  بر  این  مطالب  چیزهائی  افزود که  نشـان  می‌دهد  هنوز  دل  او  از  ترجیح  دادن  و  برتر  نهادن  یوسف  نبریده  است‌،  و  چشم  امید  به  نگاهی  و  سلامی  و کلامی  از  جانب  یوسف  دوخته  است‌،  بعد  از  آن  همه  سـال  و  زمانی‌ که ‌گذشته  است‌)  همچنین  چیزهائی  گفت  و  نمود  که  می‌رساند  عقیدۀ  یوسف  به  دل  او  راه  پیدا کرده  است  و  ایمان  آورده  است‌:

(ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ) (٥٢)

این  (‌اعتراف  من‌)  بدان  خاطر  است  که  (‌یوسف‌)  بداند  من  در  غیاب  (‌او،  جز  حقّ  نمیگویم  و  نبودن  او  را  برای  خود  مغتنم  نـمی‌شمرم  و)  بـدو  خـیانت  نـمی‌کنم‌،  و  خداونـد  بیگمان  نیرنگ  نيرنگبازان  را  (‌به  سوی  هدف‌)  رهنمود  نمی‌کند  (‌و  به  هدف  نمی‌رساند،  و  بلکه  بـاطل  و  