 سـلطه  و  ویژگیهای  خدا  توسّط  ایشان  را  ناپسند  نمی‌داند  ...  بلی  همۀ  اینها  در  میزان  و  معیار  خدا  یکسان  است  و  در  ترازوی  او  همسان‌.  

یوسف  عليه السّلام  بیان  می‌دارد  اختصاص  یـزدان  سـبحان  بـه  حاکمیّت  و  فرمانروائـی‌،  برای  پـیاده  کردن  و  تـحقّق  بخشیدن  عبادت‌،  آئین  راستین  و  پـابرجـا  تـنها  هـمین  است  و  بس‌:  

(ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ).

این  است  دین  راست  و  ثابتی  (‌که  ادلّه  و  براهین  عقلی  و  نقلی  بر  صدق  آن  رهبرند)‌.  

این  تعبیری  است ‌که  بر  انحصار  دلالت  دارد.  هیچ  دیـن  راست  و  استواری  نیست  مگر  این  دین‌،  دینی ‌که  در  آن  اختصاص  یزدان  به  حاکمیّت  تحقّق  پیدا  می‌کند،  برای  تحقّق  بخشیدن  یزدان  به  عبادت  و  پرستش‌.

(وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (٤٠)

ولی  بیشتر  مردم  نمی‌دانند  (‌که  حقّ  این  است  و  جز  ایـن  پوچ  و  ناروا  است‌.  

چون  آنان  «‌لا  یَعلمُون‌:  نمی‌دانند»  بر  آئین  راست  و  ثابت  خدا  قرار  ندارند.  کسی‌ که  چیزی  را  نمی‌داند  نمی‌تواند  بدان  هم  اعتقاد  داشته  باشد  و  آن  را  پیاده‌ گرداند  و  تحقّق  بخشد  ...  هر گاه  مردمانی  یافته  شوند که  حقیقت  دین  را  ندانند،  عقل  و  واقعیّت  به  ما  می‌گویند که  ممکن  نیست  همچون‌ كسانی  را  مسلمان  نامید  و گفت‌:  آنان  پای‌بند  و  پیرو  این  آئین  هستند،  و  نادانی  و  ناآگاهی  ایشان  برای  آنان  عذر  و  بهانه‌ای  می‌گردد  تا  صفت  اسلام  را  بدیشان  داد  و  خلعت  آنان  را  بر  تن  ایشان  چست ‌کرد.  زیرا  نادانی  و  ناآگاهی  پیش  از  هر  چیز  چنین  صفتی  را  از  ایشـان  سلب  می‌کند.  چون  اعتقاد  به  چیزی  فرع  اطّلاع  و  آگاهی  از  آن  چیز  است  ...  منطق  عقل  و  واقعيّت  ایـن  است  ...  بلکه  منطق  بدیهی  بودن  آشکار  و  پـدیدار  نیز  همين است.  

واقعاً  یوسف  عليه السّلام  با  این  واژه هـای  انـدک  و  روشـن  و  قاطع  و  روشنگر،  همۀ  نشانه‌های  این  آئـین  را،  و  هـمۀ  ارکان  و  اصول  این  عقیده  را  به  تصویر کشید.  همچنین  همۀ  پایه‌ها  و  ستونهای  شرک  و  طاغوت  و  جـاهليّت  را  سخت  تکان  داد  و  به  لرزه  درآورد.

قطعاً  طاغوت  در  زمـین  وقـتی  کـه  پـدیدار  مـی‌گردد،  ویژه‌ترین  ویژگیهای  الوهیّت  را  ادّعاء  می‌کند که  ربوبیّت  است‌.  یعنی  حقّ  بنده‌ گرداندن  مردمان  در  برابر  امر  و  قانون  خود،  و  به ‌کرنش  و  پرستش  واداشتن  ایشـان  در  برابر  اندیشه  و  قانون  خود.  چرا که  طاغوت  وقتی ‌که  این  کار  را  در  جهان  واقعیّت  به  دست  می‌گیرد  آن  را  ادّعـاء  می‌کند  - ‌هر چند  هم  به  زبان  آن  را  نگفته  باشد.  زیر‌ا  عمل  و کردار،  دلیل  نیرومندتری  از  قول  و گفتار  است‌.

قطعاً  طاغوت  برجا  و  پایدار  نمی‌شود  مگر  آئین  راست  و  ثابت  در  میان  نباشد،  و  عقیدۀ  خالص  از گسترۀ  دلهای  مردمان  بكوچد.  قطعاً  طاغوت  ممکن  نـیست  برجای  بماند  وقتی  که  عملا ً در  اعتقاد  مردمان  جایگزین  گردیده  است ‌که  حاکمیّت  از آن  خدای  یگانه  است  و  بس‌،  زیـرا  عبادت  جز  برای  خدای  یگانه  نـمی‌شود،  و  اطـاعت  از  حاکمیّت  و  فرمانروائی  عبادت  است‌،  بلکه  حـاكمیّت  در اصل  مدلول  و  مفهوم  عبادت  است‌.

تا  اینجا  یوسف  عليه السّلام  به  نهایت  درسی  رسیده  است‌ کـه  داده  است‌.  در  سرآغاز  این  درس  توجّه  داد  به  کاری  که  دل  دو  دوست  همزندانی  او  را  به  خود  مشغول‌ کرد‌ه  بود.  در  اینجا  برمی‏گردد  به  تعبیر  خوابی ‌که  دیده  بودند‌  و  در  پایان  درس  آمده  بود.  خواب  آنان  را  تعبیر  می‌کند  تا  بر  اطمینان  ایشان  نسبت  به ‌گفتارش  و  چیزهای  پیرامرون  آن  بیفزاید  و  آنان  را  بیشتر  به  خود  جلب  نماید:

(يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ ).

ای  دوستان  همزندانی  من‌!  (‌اینـک  تعبیر  خواب  خود  را  بشنوید)  امّا  یکی  از  شما  (‌که  در  خواب  دیـده  است  کــه  انگور  برای  شراب  مـی‌فشارد،  آزاد  می‏‎گردد  و    دوبـاره  ساقی  مجلس  می‌شود  و)  به  سرور  خود  شراب  می‌دهد،  و  امّا  دیگری  (‌که  در  خواب  دیده  است  که  نان  بر  سر  دارد  و  مرغان  از  آن  می‌خورند،  آزاد  نمی‏گردد  و)  به  د‌ار  زده  می‌شود  و  پرندگان  از  (‌گوشت‌)  سر  او  می‌خورند.  

معیّن  نکرد که  مژده  مخصوص‌ کدام  یک  از  آن  دو  است‌،  و  سرنوشت  بد  مخصوص  کدام‌.  تا  دلسوزی  و  مهربانی  خود  را  نشان  داده  باشد،  و  در  این  بـاره گـرفتاری  هـم  برایش  پیش  نیاید.  ولی  بدیشان  تأکید کرد  و  به  صراحت  گفت‌ که  حکم  بر  این  رفته  است  و  قضای  خدا  چنین  است  و  چنین  هم  خواهد  شد.  از گفتۀ  خود  مطمئن  است  و  از  روی  دانشی  صحبت  می‌کند که  یزدان  بدو  ارمغان  داشته  است‌:  

(قُضِيَ الأمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ) (٤١)

این  چیزی  است  که  از  من  دربارۀ  آن  نظر  خواسـتید  و  قطعی  و  حتمی  است‌.  

کار  از کار گذشته  است  و  فرمان  بـر  ایـن  رفـته  است‌،  همان ‌گونه  می‌شود که  خدا  مقدّر  فرموده  است‌.  یـوسف  كه  بیگناه  زندانی  شده  بود،  و  شـاه  بدون  بررسی  و  پژوهش  دستور  داده  بود  او  را  زندانی ‌کنند،  و گناه  او  تنها  این  بود که  برخی  از  چاکران  و  اطرافیان  شاه  چه ‌بسا  سخن‌چینی  و  بدگوئی‌ کرده  بـاشند  و  حـادثۀ  زن  عـزیز  مصر  و  حادثۀ  زنان  مجلس  را  وارونه  جلوه  داده  باشند،  همان‌ گونه‌ که  عادت  این  چنین  کسانی  و  رسم  این  چنین  جاهائی  است‌،  یوسف  خواستگار  و  بار  خود  را  به ‌گوش  شاه  برساند  تا  راجع  به ‌کار  و  بار  او  پرس  و  جو کند:  

(وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ ).

(‌یوسف  خطاب‌)  بـه  یکی  از  آن  دو  که  مـی‌دانست  آزاد  می‏‎گردد  گفت‌:  مـرا  در  پیش  سـرور  خود  (‌یـعنی  شـاه  مصر)  یادآور  شو  (‌و  شرح  حال  مرا  بدو  بگو.  باشد  که  از  زندان  رهایم  کند)‌.  

حال  و  وضع  و  حقیقت کار  مرا  در  پیش  سرور  خـود  و  حاکم  خود  بازگو کن‌،  سرور  و  حاکمی‌ که  قـانون  او  را  گردن  می‌نهی  و  حاکمیّت  او  را  می‌پذیری‌.  چون  قانون  او  را گردن  می‌نهی  و  حاکمیّت  او  را  مـی‌پذیری‌،  او  ربّ‌،  یعنی  خداوندگار  تو  است‌.  چه  ربّ  به  مـعنی  آقـا  و  فرمانروا  و  چیره  و  قانونگذار  است  ...  در  ایـن  مسأله‌،  تأکید  معنی  ربوبیّت  در  اصطلاح  اسلامی  است‌.  از  جملۀ  چیزهائی  که  قابل  ملاحظه  است  ایـن  است  کـه  شـاهان  سلسلۀ  چوپانان  همچون  سـلسلۀ  فرعونیان‌،  در گفتار  ادّعای  ربوبیّت  نمی‌کردند،  و  همچون  فرعونیان  خود  را  منسوب  به  خداگونه‌ای  یا  خداگونه‌هائی  نمی‌نمودند.  و  از  سیما  و  نمادهای  ربوبیّت  چیزی  نداشتند  مگر  حاکمیّت  ...  حاکمیّت‌،  در  معنی  ربوبیّت،  نصّ  بشمار  است‌.

در  اینجا  روند  قرآنی  از  معنی  پیدا کردن  تعبیر  خـواب  سكو‌ت  می‌کند،  و  نم