ند  قرآنی  هم  بدون ‌کمترین  درنگ،  پایان  عملکرد  و  فرجام ‌کارشان  را  اعلان  می‌کند  و  هیچ‌گونه‌ شرح  و  تفصيلی  نمی‌دهد:

(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ) 

پس  زلزله‌ای  (‌قصرها  و  خانه‌های  مستحکم‌)  ایشـان  را  دربـرگرفت  و  (‌زندگی  پـر  زرق  و  برق  آنـان  را  درهـم  کوبید  و  صبـحگاهان‌)  در  شهر  و  دیار  خود  خشکیدند  و  مردند.

زلزله  و  خشکیدن  و  مردن‌، ‌کیفر  سرکشی  و  خودستائی  و  تکبّر  ورزیدن  است‌.  با  زلزله  جزع  و  فزع  هـمراه  است‌.  خشکیدن  صحنه‌ای  است‌ که  بیانگر  بی‌حرکت  ماندن  و  نجنبیدن  است‌.  سزاوار  سرکش  است‌ که  بر  خود  بلرزد.  شایستۀ  متجاوز  است ‌که  درماند٥  و  ناتوان  شود.  سزا  و  جزائی  همبر  و  همطراز  در  فرجام  و  سرنوشت  است  ...  تعبیر  قرآنی  این  سرنوشت  را  به  تصویر  می‌زند.

روند  قرآنی  آنان  را  به  حال  خود  «‌خشکیده  و  مرده‌»  رها  می‌کند.  تا  صحنۀ  صـالح  را  به  تصویر کشـد که  او  را تکذیب‌ کرده‌اند  و  به  مبارزۀ  با  خود  خوانده‌اند:

(فَتَوَلَّى‏ عَنْهُمْ وَقَالَ يَاقَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِن لاَتُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ) 

پس  (‌صالح  بادلی  پراندوه‌)  از  آنان  روی  برتافت  و  گفت‌: ای  قوم  من‌،  من  پیام  پروردگارم  را  بـه  شما  رسـاندم  و  شـما  را  پـند  دادم‌،  ولی  شـما  انـدرزگویان  را  دوست  نمی‌دارید.

گواهي  دادن  بر  امانت  تبلیغ  و  دلسوزی  و  اند‌رزگوئی  است‌. گواهی  دادن  بر  دور  مـاندن  و  برکنار  مـاندن  از  فرجام  و  سرنوشتی  است‌ که  رؤساء  و  اشراف  بزهکار  با  سرکشی  و  تکذیب  بهرۀ  خود کرده‌اند  و  به  سوی  خویش  کشیده‌اند  ...  بدین  مـنوال  طـومار  صفحۀ  دیگری  از  صفحات  تکذیب‌کنندگان  درهم ‌نوردیده  می‌شود،  پس  از  تذکّر  دادن‌،  فرجام  تهدید  و  بیم گریبانگیر  مسـخره  کنندگان  می‌گردد.

*
چرخ  تاریخ  به  پیش  مـی‌رود  و  روزگار  ابراهیم عليه السلام درمي‌رسد.  امّا  در  اینجا  روند  قرآنی  داستان  ابراهیم  را  بازگو  نمی‌کند.  بلکه  روند  قرآنی  مـهلکه‌های  تکذیب  کنندگان  را  برمی‌گزیند که  بیان  این  مهلكه‌ها  با  چیزی  همآهنگ  است‌ که  در  سرآغاز  سوره  ذکری  از  آن  رفته  ا‌ست‌:

(وَكَم مِن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا فَجَاءَهَا بَأْسُنَا بَيَاتاً أَوْ هُمْ قَائِلُونَ) 

چه  بسیار  شـهرها  و  آبادیهائی  کـه  آنها  را  (‌بـه  سبب  گناهان  فراوان  ساکنان  آنجاها)  ویران  کرده‌ایم  و  عذاب  ما  مردمان  آنجاها  را  دربرگرفته  است‌،  در  شبانگاهان  (‌کــه  در  خـواب  ناز  بـوده‌اند،  مـانند  قوم  لوط‌)  یـا  در  چاشتگاهان  که  به  استراحت  پـرداخته‌اند  (‌مـانند  قـوم  شعیب‌)‌. (اعراف/4)

این  داستانها  تفصیلِ  چنان  ا‌جمالی  در بارۀ  نابود  کـردن  شهرها  و  آبادیهائی  است‌ که  اهالی  آنجاها  بیم  دهنده  و  بیم  را  تکذیب ‌کرده‌اند  و  دروغ  نامیده‌اند  ...  قوم  ابراهیم  که  هلاک  نشدند،  چرا که  ابراهیم  عليه السلام از پروردگار  خود  هلاک  ایشان  را  درخواست  ننمود.  بلکه  ایشـان  را  با  چیزهائی  به  حال  خود  رها کرد که  غیر  از  خدا  به  فریاد  می‌خواندند  و  آنها  را  پرستش  می‌کردند  ...  امّا  در  اینجا  داستان  قوم  لوط  -  لوط  برادرزادۀ  ابراهیم  و  معاصر  با  او  بوده  است  -  به  میان  می‌آید.  چون  در  آن  بیم  دادن  و  تکذیب‌کردن  و  هلاک  نمودن  است‌،  و  همگام  با  پرتوها  و  سایه‌روشنهای  روند  سخن  به  شیوۀ  قرآن  است‌:

(وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَاسَبَقَكُمْ بِهَا مِن أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِينَ. إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ. وَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِن قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ. فَأَنْجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ. وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ).

لوط  را  هم  فرستـادیم  و  او  به  قوم  خود  گفت‌:  آیا  کـار  بسیار  زشت  و  پـلشتی  را  انجام  می‌دهید  کـه  کسـی  از  جهانیان  پیش  از  شما  مـرتکب  آن  نشـده  است‌؟‌!  (‌جـای  شگفت  است  کـه‌)  شـما  بــه  جای  زنـان  بـه  مـردان  دل  می‌بازید  و  با  آنان  می‌آمیزید!  اصلًا  شما  مردمان  تجاوز  پیشه‌اید  (‌و  به  انگیزۀ  شهوت‌رانی  و  هواپرستی  از  مـرز  فطرت  در  می‌گذرید)‌.  پاسخ  قـوم  او  جز  این  نـبود  کـه  گفتند:  اینان  را  از  شهر  و  دیار  خود  بیرون  کنید.  آحر  ایـنان  مــردمان  پــاک  و  پـرهیزگاریند!  پس  مـا  لوط  و  مؤمنان  بدو  و  خانوادۀ  او  را  نجات  دادیم‌،  مگر  همسرش  را  که  او  (‌از  خانوادۀ  خود  گسیـته  بود  و  بـه  گمراهان  پيوسته  بود  و  لذا)  از  جملۀ  نابود  شوندگان  گردید.  بر  آنان  بارانی  (‌از  سنگ‌)  بارانـدیم  (‌و  ایشـان  را  سنگباران  کردیـم‌)  بنگر  که  سرانجام  گناهکاران  به  کجا  کشید.

داستان  قوم  لوط  رنگ  ویژه‌ای  از  انحرافِ  منش  آدمی  را  برای  ما  آشکار  می‌سازد،  و  از  مسأله‌ای  جز  مسألۀ  توحید که  محور  داستانهای  پیشین  بود  سخن  می‌رانـد.  ولی  در  واقع  از  مسألۀ  الوهیّت  و  توحید  چندان  دور  نیست‌.  اعتقاد  به  خداوند  یگانه  سرمی‌کشد  به  تسلیم  شدن  در  برابر  سنّتها  و  قانونها  و  شرع  و  آئین  یـزدان.

سنّت  الهي  هم  چنان  خواسته  است‌ که  انسانها  را  بـر  دو  گونه  نر  و  ماده  بيافریند،  و  هر  یک  از  آن  دو  را  نـصف  همدیگر  و  مکمّل  یکدیگر کند.  دامنه  داری  این  نوع  از  راه  تولید  نسل  باشد.  تولید  نسل  هم  از  راه  جمع  شدن  نر  و  ماده  با  یکـدیگر  پیدا گـردد  ...  خدا  بدین  مـنظور  ترکیب‌بند  پیکر  هر  یک  از  زن  و  مرد  را  برابر چنین  سنّتی  به‌گونه‌ای  آفریده  است ‌که  شایستۀ  این  نزدیکی  و  همایش  زناشونی  بوده،  و  هر  یک  از  آنـان  از  لحاظ  جسمی  و  روحي  آمادگی  انجام  ایـن  وظـیفه  را  داشـته  باشند  و  بتوانند  از  راه  این  چنین  نـزدیکی  و  هـمایش  زناشوئی  تولید  نسل‌ کنند  و  از  نظر  ظاهر  و  باطن  مجهّز  به  اندام  ویژۀ  نزدیکی  زناشونی  باشند  ...  لذّتی ‌که  به  زن  و  مرد  هنگام  نزدیکی  زناشوئی  دست  مـی‌دهد،  بسیار  ژرف  است‌،  و  رغبت  به  انـجام  آن  ریشـه  در  سـرشت  انسان  دارد.  این  لذّت  ژرف‌،  ضامن  نزدیکی  زنـاشوئی  زن  و  مرد  است‌،  و  سبب  می‌گردد  همایش  آن  دو  انجام  گیرد  و  مشیّت  و  ارادۀ  یزدان  مبنی  بر  ادامۀ  حیات  محقّق  و  پیاده ‌گردد. گذشته  از  همۀ  اینها،  این  عشق  و  عـلاقۀ  ریشه‌دار  و  این  لذّت  و  خوشی  ژرف  باعث  شود  رنجها  و  دردها  آسان  تلقّی ‌گردد،  و  سختیها  و  دشواریهائی ‌که  به  علّت  وجود  فرزندان  بهرۀ  انسان  مـی‌شود  به  هیچ  گرفته  شود  و  حمل  و