موضوعی  و  در ضمن  بیان  یک  قضيّۀ ‌کلّی  به  میان  می‌آورد:

(أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ؟) .

 آیا  خدایان  پراکنده  (‌و  گوناگونی  که  انسـان  بـاید  پـیرو  هر یک  از  آنها  شود)  بهترند  یا  خدای  یگانۀ  چیره  (‌بر  همه  چیز و کس‌؟‌)‌.  

این  پرسشی  است ‌که  بر  ژرفاهای  فطرت  می‌تازد،  و  آن  را  سخت  به  تکان  و  حرکت  در می‌اندازد  ...  فطرت  برای  خـود  یک  خدا  را  می‌شناسد،  بس  در  ایـن  صورت  چندگانگی  خدایان  چرا؟‌...  آن‌ کسی‌ که  سزاوار  است ‌که  خداوندگاری  باشد که  پـرستش ‌گردد  و  از  فرمان  او  اطاعت  و  از  شرع  او  پیروی  شود،  یزدان  یگانۀ  چیره  است‌.  هر  وقت  معبود  یکی  شد  و  قدرت  و  سلطۀ  چیره  او  در گسترۀ  هستی  مقرّر گردید،  به  تبعیّت  از  آن  باید کـه  خداوندگار  و  سلطه  و  قدرت  چیرۀ  او  در  زندگی  مردمان  یکی  شود  نه  بیش.  یک  لحظه  هم  درست  نخواهد  بود که  مردمان  بدانند که  خدا  یکی  است‌،  و او  چيره  بر  همه  چیز  و كس  است‌،  ولی  با  این  وجود  برای  غیر  خدا کـرنش  برند  و  پرستش‌ کنند  و فرمانبرداری  نمایند،  و  با  ایـن  کارها  غير  از  خدا  را  خداوندگار  خود  قرار دهند،  و  با  خدا  خدایان  دیگـری  را گمان  برند  ...  خداوندگار  باید  معبودی  باشد که  این  جهان  هستی  را  دارا  باشد  و  آن  را  اداره ‌کند  و  امور  آن  را  بچرخاند. کسی  یا  چیزی ‌که  از  گرداندن  و  اداره  کردن  سراسر  این  جهان  هستی  نـاتوان  باشد،  نباید  و  نشاید که  خداوندگار  مردمان  باشد  و  برابر  دستور  و  فرمان  خود  بر  آنان  چیره  گردد  و  فرمانروائـی  نماید.  وقتی‌ که  او  بر  سراسر  جهان  هستی  چیره  نیست  و  فرمان  نمی‌رانـد،  کـی  سـزاوار  است  کـه  خـداونـدگار  مردمان  باشد؟‌!مردمان  باید  برای  خدای  یگانۀ  جـهان ‌کـرنش  بـرند  و  پرستش ‌کنند  و  ربوبیّت  او  را  بپذیرند،  نه  این كه برای  خداگونه‌های  پراکنده‌ای  کـرنش  برند  و  پرستش  کنند  که  دارای  هواها  و  هوسهای  مختلف  هستند  و  جاهل  و کورند  و  آن  سوی  دیدنیهای  نزدیک  را  نـمی‌بینند  و  بـیش  از  نماد  پدیدار  پدیده‌ها  را  نمی‌دانند  -  این‌ کار  و  توان  همۀ  خدایان  خیالی  بجز  خدای  حقيقی  جـهان  است  -  هرگز  انسانها  با  چيزی  همچون  پرستش  خدایان‌ گوناگـون‌،  و  پــراکـنده  شـدن  بندگان  مـیان  هواها  و  هوسها  و  کشمکشهای  جوراجور  این  خداگونه‌ها،  بدبخت  نشده‌اند  و  به  گردن  درنیفتاده‌اند  ...  چه  این  خدایان  گوناگون  زمینی‌،  قدرت  و  سلطۀ  یزدان  جهان  را،  و  ربویيّت  ایزد  سبحان  را  غصب  می‌کنند،  و  یا  جاهلهای  دوران  جاهلیّت  قدیم  و  جدید،  به  پیروی  از  وهم  و  خیال  و  خرافـات  و  افسانه‌ها،  یا  تحت  تأثیر  زور  و  نیرنگ  و  تبلیغ  دیگران‌،  این  سلطه  و  ربوبیّت  را  بدیشان  می‌دهند!..  این‌  خدایان  زمینی  یک  لحظه  هم  نـمی‌توانـند  از  سـلطۀ  هواهـا  و  هوسهای  خود،  و  از  زیر  بار  حـرص  و  آز  بـر  حـفظ  و  ماندگاری  خود،  و  از  جذبۀ  رغبت  و  علاقۀ  به  نگاهداری  و  پایداری  و  تقویت  سلطۀ  خویش‌،  بیرون  بیايند،  و  در  اندیشۀ  نابودی  همۀ  نیروها  و  توانهائی  نباشند كه  زود  یا  دور  ایـن  سـلطه  و  قـدرت  ایشـان  را  تـهدید  کـنند،  و  نکوشند که  همۀ  این  نیروها  و  توانها  را  در  تمجید  سلطه  و  قدرت  خود  به  راه  نیندازند  و  طبلها  و  دهلها‌ی  آنها  را  در  مدح  سلطه  و  قدرت  خویش  به  صدا  درنـیاورند،  و  سازها  و  آوازهای  آنها  را  در  پردۀ  زنده  بادها  و  آفرین  بادهای  خویشتن  به  زمزمه  و  نوا  درنیندازند،  و  بدانـها  دستور  ندهند که  باد  در کعبهایشان  بدمند  و  فوت ‌کنند  تا  پیکرهای  آماسیده  و  بادکـردۀ  ‌گول‌زنندۀ  آنان  پنچر  نشود  و  بادشان  بیرون  نرود  و  پوچ  و  چروکیده  نگردد!...

خداوند  یگانۀ  چیره  بر  همه  چیز  و  همه  کس‌،  بی‏نیاز  از  جهانیان  است‌.  ایزد  سبحان  از  جهانیان  جز  پرهیزگاری  و  صلاح  و  عمل  و  آبادانی  برابـر  بـرنامۀ  آسـمانی  خـود  نمی‌خواهد.  همۀ  اینها  را  نیز  برایشـان  عـبادت  حساب  می‌کند.  حتّی  یزدان  شعائر  و  مراسم  آئینی  را  هـم‌ که  بـر  مردمان  فرض  و  واجب  می‌فرماید،  برای  اصلاح  دلها  و  احساسات  آنان‌،  و  برای  خوب‌ کردن  و  اوج  بخشیدن  به  زندگی  و  واقـعیّت  حـیات  ایشـان  است  ...  والّا  خـدای  سبحان‌،  بی‏نیاز  از  همۀ  بندگان  و  جهانیان  است‌:

 (يا أيها الناس أنتم الفقراء إلى الله , والله هو الغني الحميد(.

ای  مردم‌!  شما  (‌در  هر  چیزی،  محتاج  و)  نیازمند  خدائید،  و  خــــدا  بــــی‌نیاز  (‌ار  عــبادت  شـما  اسـت‌)  و  ســـتوده  است  . (فاطر/15)                                                                                   

فاصلۀ  بسیاری  است  میان  کرنش  بردن  و  پرستش  کردن  

برای  خداونـد  یکـتای  چـیره‌،  و  مـیان‌ کـرنش  بـردن  و  پرستش  کردن  برای  خداگونه‌های  گوناگون  و  پراکنده‌.[1]  

سپس  یوسف  عليه السّلام گام  دیگری  را  برای  نـابودی  عـقائد  جاهلیّت  و  اوهام  سست  آن  برداشت‌:

(مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ).

این  معبودهائی  که  غیر  از  خدا  می‌پرستید،  چیزی  جز  اسمهائـی  (‌بی‌مسمّی‌)  نیست  کـه  شمـا  و  پدرانـتـان  آنــها  را  خدا  نامیده‌ایـد.  خداونـد  حـجّت  و  بـرهانی  برای  (‌خدا  نامیدن‌)  آنها  نازل  نکرده  است  (‌و  وحـی  و  پـیامی  بـرای  معبود  بودن  آنها  ارسال  ننموده  است‌)‌.

این  خداگونه‌ها  -  چه  آنهائی ‌که  انسـان  هسـتند،  و  چـه  آنهائی‌ که  انسان  نیستند  و  از  زمرۀ  ارواح  و  شیاطین  و  فرشتگان  و  نیروهای  جهانی  مسخّر  به  فــرمان  یـزدان  هستند  -  هیچ ‌گونه  بـهره‌ای  از  ربوبیّت  نـدارنـد،  و  از  حقيقت  ربوبیّت‌ کمترین  سهمی  بدیشان  داده  نشده  است‌.  چه  ربوبیّت  متعلّق  به  یزدان  یگانۀ  چیره  است  و  بس‌.  آن  خدائی‌ که  می‌آفریند  و  بر  هـمۀ  بندگان  چیره  است  ...  مردمان  به  این  خداگـونگان  ویـژگیهائی  مـی‌دهند.  در  پیشاپیش  همۀ  این  ویژگیها،  ویژگی  سلطه  و  حـاکـمیّت  است  ...  در  صورتی‌ که  یزدان  جهان  بـدانـها  سـلطه  و  قدرتی  نداده  است‌،  و  دلیل  و  برهانی  بر  حـقانیّت  آنـها  نازل  نفرموده  است‌.  

در  اینجا  یوسف  عليه السّلام  آخرین  ضربۀ  کاری  و  برّندۀ  خود  را  وارد  می‌کند  و  روشن  می‌گرداند که  سلطه  و  قـدرت  باید  متعلّق  به  چه‌ کسی  بـاشد.  چـه‌ کسـی  بـاید  دارای  حکومت  و  فرماندهی  باشد.  باید  از  چه  کسی  اطاعت  و  فرمانبرداری‌ کرد  ...  یا  به  عبارت  دیگر،  چه‌ کسی  را  باید  «‌عبادت  و  پرستش‌«  کرد.

(إِنِ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (٤٠)

فرمانروائی  از آن  خدا  است  و  بس‌.  (‌این‌،  او  است  که  بـ