ر  خوابها  در  آن  روزگار  است‌...  فرمودۀ  یزدان‌:

(ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي ).

این  (‌تعبیر  رؤیا  و  خبر  از  غیب‌)  که  به  شـما  میگویم  از  چیزهائی  است  که  پروردگارم  به  من  آموخته  است  (‌و  به  من  وحی  فرموده  است‌)‌.  

از  لحاظ  روانی  در  لحظۀ  مناسبی  بیان  گردیده  است‌،  تا  بدین  وسـیله  دعـوت  بـه  سوی  پـروردگارش  را  به  ژرفاهای  دلهایشان  برساند،  و  بدان  همچنین  سبب  ایـن  علم  لدنی  را  بیائید،  علمی‌ که  خوابهایشان  را  به  وسیلۀ  او  تعبیر  می‌کند.

(إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ) (٣٧)

من  از  (‌ورود  به‌)  کیش  گروهی  دست  کشیده‌ام  كه  به  خدا  نمی‌گروند  و  به  روز  بازپسین  ایمان  ندارند.  

با  این  گفتار  اشاره  می‌کند  به  قومی  که  در  مـیان  آنـان  پرورش  یافته  است‌.  ایشان  خانوادۀ  عزیز  مصر  و  چاکران  شاه  و  درباریان  و  اشراف  قوم‌،  و  مـلّتی  است  از  آنـان  پیروی  می‌کرده  است  و  به  دنبال  ایشان  مـی‌رفته  است‌.  این  دو  جوان  همزندانی  او  هم  بر  آئین  آن  قوم  بـودند،  و لیکن  آن  دو  نفر  را  شخصاً  مخاطب  قرار  نمی‌د‌هد.  بلکه  قوم  را  به ‌طور  عام  مخاطب  خود  می‌سازد  تا  آن  دو  را  به  تنگنا  نـیندازد  و گـریزان  نسـازد.  ایـن  هـم  زرنگـی  و  هوشیاری  و  فرزانگی  و  دقت  و  لطافت  احساس  و  شروع  زیبا  در  ورود  به  موضوع  مورد  بحث  است‌.

یاد  آخرت ‌که  در  اینجا  در گفتار  یـوسف  آمـده  است  -  همان‌ گونه‌ که  قبلاً گفتیم  -  دالّ  بر  این  است ‌که  ایمان  به  آخرت  عنصری  از  عناصر  عقیده‌ای  است‌ که  توسّط  همۀ  پـیغمبران  بــیان  گـردیده  است‌.  جـملگی  پـیغمبران  از  نخستین  بامداد  بشریّت  ایمان  به  آخرت  را  بـه  انسانها  سفارش  کرده‌اند  و  بدان  معتقد  بوده‌اند.  چنان  نيست  که  دانشمندان  سنجش  و  مقایسۀ  ادیـان  مـی‌گویند  و  بـیان  می‌دارند  که  تصوّر  آخرت  در  این  اواخر  به  همۀ  عـقائد  داخل ‌گردیده  است  ...  بلی  ایمان  به  آخرت  در  اين  اواخر  عملاً  به  عقائد  بت‌پرستی  جاهلی  داخـل  گـردیده  است‌،  ولی  ایمان  به  آخرت  پیوسته  عنصر  اصیلی  در  رسالتهای  درست  آسمانی  بوده  است‌.

آن‌ گاه  یوسف  پس  از  بیان  نشانه‌های  آئین  کفر  به  جـلو  می‌رود  تا  نشانه‌های  آئین  ایمان  را  ذکر کند،  آئینی  که  او  و  پدران  و  نیاکانش  از  آن  پیروی  کرده‌اند:

(وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ).

و  من  از  آئین  پدران  (‌و  نیاکان‌)  خود  ابراهیم  و  اسحاق  و  یعقوب  پیروی  کرده‌ام  (‌و  به  دنبال  ایشـان  رفته‌ام‌)‌.  مـا  (‌انبیاء‌)  را  نسزد  که  چیزی  را  انباز  خدا  کنیم‌.  

این  آئین،  آئین  توحید  خالصی  است ‌که  هرگز  چيـزی  را  انـــباز  خـدا  قـرار  نـمی‌دهد  ...  راهـیابی  به  تـوحید  و  یکتاپرستی،  فضل  و  لطف  خدا  در  حقّ  راه‌یافتگان  است‌.  این  فضل  و  لطف  در  دسترس  جملگی  مردمان  است  اگر  بدان  رو کنند  و  آن  را  بخواهند.  در  خمیرۀ  فطرت  ایشان  اصول  و  ارکان  و  صداها  و  فریادهای  آن  وجود  دارد.  در  جهان  پیرامونشان  الهامها  و  برهانهای  آن  وجود  دارد.  در  رسالتهای  پیغمبران  بیان  آن  آمده  است  و  از  آن  سـخن  رفته  است‌.  این  مردمانند که  ارزش  این  فضل  و  لطف  را  نمی‌دانند  و  سپاس  آن  را  نمی‌گویند:

(ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ) (٣٨)

این  (‌توحید  و  یگانه ‌پرستی‌)‌،  لطف  خدا  است  در  حقّ  مـا  (‌انبیاء  که  افتخار  تبلیغ  آن  را  پیدا  کرده‌ایم‌)  و  در  حقّ  همۀ  مـردمان  (‌که  بـا  پـذیرش  آن  راه  بـهشت  را  مـی‌سپرند)  و لیکن  بـیشتر  مـردمـان  سپاسگزاری  (‌چنین  لطفی  را)  نمی‌کنند  (‌و  چیزهائی  را  انباز  خدا  می‌نمایند  که  کاری  از  آنها  ساخته  نیست‌)‌.  

سرآغاز  زیبائی  است  ...  گام  به  گام‌،  با  احـتیاط  و  آرام‌،  پیش  می‌رود  ...  سپس  بیشتر  و  بیشتر  به  دلهایشان  رخنه  می‌کند،  و  از  عقیده  و  دعوت  خـود  سخن  مـی‌گوید،  و  کاملاً  عقیده  و  دعوت  خود  را  بیان  می‌نماید  و  روشـن  می‌کند.  از  تباهی  اعـتقادشان  و  اعـتقاد  قـومشان‌،  و  از  تباهی  واقعیّت  ناگـوار  و  بـدبیاری  کـه  در  آن  زنـدگی  می‌کنند،  پرده  برمی‌دارد  ...  اینها  پس  از  دیباچۀ  درازی  است‌ که  از  آن  سخن  رفت‌:

(يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ (٣٩) مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (٤٠)

ای  دوسـتان  زنــدانـی  مـن‌!  آیـا  خدایـان  پراکنده  (‌و  گوناگونی  که  انسـان  بـاید  پـیرو  هـر یک  از  آنـها  شـود)  بهترند  یا  خدای  یگانۀ  چیره  (‌بر  همه  چیز  و  کس‌؟‌)‌.  ایـن  مــعبودهائی  کـه  غیر  از  خدا  مـی‌پرستید،  چیزی  جز  اسمهای  (‌بی‌مسمّی‌)  نیست  که  شما  و  پدرانـتان  آنـها  را  خدا  نامیده‌ایـد.  خداونـد  حجّت  و  بـرهانی  بـرای  (‌خدا  ناميدن‌)  آنها  نازل  نکرده  است  (‌و  وحـی  و  پـیامی  بـرای  معبود  بودن  آنـها  ارسـال  نـنموده  است‌)‌.  فرمانروائی  از آن  خـدا  است  و  بس‌.  (‌ایـن‌،  او  است  کــه  بـر  کائنات  حکومت  مـی‌کند  و  از  جمله  عقائد  و  عبادات  را  وضـع  می‌نماید)‌.  خدا  دستور  داده  است  که  جز  او  را  نپرستید.  این  است  دین  راست  و  ثابتی  (‌که  ادلّه  و  براهین  عقلی  و  نقلی  بر  صدق  آن  رهبرند)  ولی  بیشتر  مردم  نـمی‌دانـند  (‌كه  حقّ  این  است  و  جز  این  پوچ  و  ناروا  است‌)‌.

یـوسف  عليه السّلام  با  این  واژه‌های  انـدک  روشـن  برّندۀ  روشنگر،  همۀ  نشانه‌های  ایـن  آئین‌،  و  همۀ  ارکان  و  اصول  این  عقیده  را  به  تصویر کشید.  همچنین  با  ایـن  واژگان  همۀ  پایه‌ها  و  سـتونهای  شـرک  و  طاغوت  و  جاهلیّت  را  سخت  تکان  داد  و  به  شدّت  به  لرزه  انداخت‌.  

(يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ؟) (٣٩)

ای  دوستان  زنـدانــی  مـن‌!  آیـا  خدایــان  پـراکنده  (‌و  گوناگونی  که  انسـان  بـاید  پـیرو  هـر یک  از  آنـها  شـود)  بهترند  یا  خدای  یگانۀ  چیره  (‌بر  همه  چیز  و  کس‌؟‌)‌.  

یوسف  عليه السّلام  آن  دو  نفر  را  یار  و  همدم  خود  خواند.  ایـن  صفت  الفت‌ بخش  را  در  نظرشان  محبو‌ب‌ کرد،  تا  از  این  گذرگاه  به  اصل  دعوت  و  پیکرۀ  عقیده  برسد.  يوسف  به  صورت  مستقیم  ایشان  را  به  عقیدۀ  خود دعوت‌  نمی‌کند.  بلکه  آن  را  به  صورت  یک  مسألۀ  