ه  بـدو  دسـتور  مـی‌دهم  انجام  ندهد،  بیگمان  زندانی  و  تحقیر  می‏‎گردد.

این  محیطی ‌که  به  چنین  چیزی  و  چنان  چیزی  اجازه  دهد،  محیط  ویژه‌ای  است‌.  این  محیط‌،  همیشه  مـحیط  طـبقۀ  عیّاش  و  خوشگذران  است‌.  یـوسف  در  چنین  مـحیطی  خادم  بود  و  در  چنین  محیطی  در  سنّ  شیدائی  و  دلدادگی  پرورش  یافته  بود  ...  این  آزمایشی  بود که  یوسف  مدّت  زیادی ‌گرفتار  آن  بود.  یوسف  در  برابر  آن  پـایداری  و  ایستادگی  کرد.  از  آن  و  از  تأثیرات  آن‌،  و  از  فـریبها  و  شل  و  ولیـها  و  بی‌بند  و  باریهای  آن‌،  و  از  وسـائل  و  واسطه‌های  پلید  و  ناپاک  آن‌،  نجات  پیدا  کرد  و  رهائی  یافت‌.  برای  سنّ  او  و  سنّ  زنی ‌که  زیر  یک  سقف  ایـن  همه  وقت  زندگی  می‌کردند،  در  سنجش  فاصلۀ  آزمایش‌،  و  پیش  چشم  داشتن  سختی  آزمون‌،  و  پایداری  در  مقابل  آن  این  همه  زمان  دراز،  دارای  ا‌رزش  ویژۀ  خود  ا‌ست‌.  امّا  اگر  امتحان  فقط  این  بار  بود  و  ناگهان  سر  می‌رسید  و  بدون  مقدّمه‌ گول  زدن  طولانی  صورت  می‏‎گرفت،  برای  یوسف  چندان  مشکل  نبود  در  برابر  آن  بایستد،  به ‌ویژه  که  در  این  قضیّه  یوسف  مقصود  و  مـطلوب  است‌،  نـه  خـواهـان  و  خواستار.  مـعلوم  است  که  دلدادگـی  و  دلباختگی  زن  و  بیتابی  او  در  عشق  به  مرد،  اغلب  مرد  را  از  زن  بیزار  و گریزان  می‌کند.  در  اینجا  هم  همسر  عزیز  مصر،  شیدا  و  دلباخته  و کشـتۀ  عشـق  یـوسف  است  و  خویشتن  را  به  مهلکه  می‌اندازد.

هم ‌اینک  با  نصوص  قرآنی  رویاروی  می‌گردیم‌:  

(وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ). 

زنــی  کـه  یـوسف  در  خانه‌اش  بود،  آرام  آرام  نیرنگ  آغازید  و  به  گول  زدن  او  پرداخت‌.  و  درهـا  را  بست  و  گفت‌:  بیا  جلو  و  دست  به  کار  شو،  با  تو  هستم‌!.  

در  این  صورت‌،  کامخواهی  و  کامجوئی  این  بار  بی‌پرده  و  عیان  است‌.  این  بار  دعوت  به  واپسین  کار  صریح  و  آشکار  است  ...  حرکت  بستن  درها  جز  در  واپسین  لحظه  انجام  نمی‌گیرد.  آن  زن  به  لحظۀ  قاطعانه‌ای  رسیده  است  و  در  این  لحظۀ  حسّاس  جذبۀ  شدید  و کشش  تند گوشت  و  خون  به  هيجان  درآمده  است‌،  و  آخرین  صدا  و  ندای  تن  به  غوغا  درافتاده  است‌:

(وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ).

و  گفت‌:  بیا  جلو  و  دست  به  کار  شو،  با  تو  هستم‌!.

همچون  دعوت  و  فراخوانـدن  بـی‌پردۀ  آشکار  تـند  و  خشن‌،  نباید که  نخستین  دعوت  و  فـراخـوانـدن  آن  زن  باشد.  همچو‌ن  دعوت  و  فراخواندنی  باید  کـه  واپسين  دعوت  و  فراخواندن  باشد.  اگر  آن  زن  به  همچون  دعوت  و  فراخواندنی‌،  سخت  ناچار  نمی‌گردید،  چنین  دعوت  و  فراخواندنی  هرگز  صورت  نمی‌گرفت‌.  یوسف  جو‌ان  بـا  آن  زن  زندگی  می‌کرد.  نیرو  و  جوانی  او  در  جلو  چشمان  آن  زن  رشد  می‌یافت  و  تکامل  پیدا  می‌کرد.  در  هـمان  حال  زنانگی  خـود  آن  زن  نیز  پـیوسته  رو  بـه ‌کـمال  می‌رفت  و  نضج  می‌گرفت‌.  پس  ناگزیر  باید  تحريکها  و  فریبهای  خفیف  و  لطیف‌ گوناگونی‌،  پیش  از  این  برخورد  سخت  و  شدید  ناگهانی‌،  بوده  است‌:

(قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ) (٢٣)

یوسف  گفت‌:  پناه  بر  خدا!  او  کـه  خدای  مـن  است،  مـرا  گرامی  داشته  است  (‌چگونه  ممکن  است  دامن  عصمت  به  گناه  بیالایم  و  به  خود  ستم  نمایم‌؟‌!)  بی‏گمان  ستمکاران  رستگار  نمی‌گردند.

(مَعَاذَ اللَّهِ). 

پناه  بر  خدا!.

خویشتن  را  در  پناه  خدا  می‌دارم  از  این  که  چنین  کاری  را  بکنم‌.

(إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ). 

او  که  خدای  من  است‌،  مرا  گرامی  داشـته  است  (‌چگـونه  ممکن  است  دامن  عصمت  به  گناه  بیالایم  و  به  خود  ستم  نمایم‌؟‌!)‌.

خدا  مرا گرامی  داشته  است  بدین ‌گونه  کـه  مـرا  از  چاه  نجات  داده  است‌،  و  در  این  خانه  اقامتم  بـخشیده  است‌،  خانۀ  پاکی  و  محلّ  امن  و  امانی‌.

(إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ) .

بیگمان  ستمکاران  رستگار  نمی‌کردند.

آن  ستمگرانی  که  از  حـدود  مقرّرات  و  قوانـین  خـدا  درمی‌گذرند،  و  مرتکب  چیزهائی  می‌شوند که  تو  همین  لحظه  مرا  بدان  می‌خوانی‌.

نصّ  قرآنی  در  اینجا  صریح  و  قـاطع  است  در  ایـن ‌کـه  یـوسف  بـلافاصله  و  بدون  درنگ  بـه  کـامخواهـی  و  کامجوئی  آن  زن  پاسخ  ردّ  می‌دهد  و  از  این  کار  پلشت  خودداری  می‌کند.  همراه  با  این‌ که  پاکدامنی  نعمت  یزدان  را  بر  خود  یادآور  می‌شود،  و  حدود  مقرّرات  و  قوانـین  الهی‌،  و کیفر کسانی  را  به  یاد  می‌آورد  و  بیان  مـی‌دارد                           

که  از  حدود  آن  مقرّرات  و  قوانين  درگذرند  و  مرتکب  نافرمانی  شوند.  پس  هيچ ‌گونه  پــاسخی  و  واکنشی  در  نخستین  موقعیّت  صورت  نگرفته  است‌،  بدان  هنگام  که  همسر  عزیز  مصر  پس  از  بستن  درها  تند  و  آشکارا  او  را  به  خود  می‌خواند،  و  با  صدا  و  ندای  صریح  و  بی‌پرده  از  او کامجوئی  می‌خواهد،  و  قرآن  آن  را  زیبا  و  محترمانه  نقل  و  روایت  می‌کند:

(وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ!).

و  گفت‌:  بیا  چلو  و  دست  به  کار  شو،  با  تو  هستم‌!.

(وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ ).

زن  (‌که  چنین  دید  به  پرخاشگری  پرداخت  و  برای  تنبیه  عبد  خود)  قصد  (‌زدن‌)  یـوسف  کرد،  و  یـوسف  (‌بـرای دفاع  از  خود)  قصد  (‌طرد)  او  کرد،  امّا  برهان  خدای  خود  را  دید  (‌و  از  دفاع  دست  کشـد  و  فرار  را  بر  قرار  تـرجیح  داد  )‌.  

همۀ  مفسّران  قدیم  و  جدید  این  آیه  را  مربوط  به  پیشامد  اخیر  دانسته‌اند.  ولی  آنـان  که  به  دنـبال  اسرائـیلیّات  رفته‌اند،  افسانه‌های  فراوانی  را  روایت  کرده‌اند.  در  این  افسانه‌سرائیها  یوسف  را  به  گونه‌ای  به  تصویر  کشیده‌اند  که  غریزۀ  جنسی  او  به  هیجان  درآمده  است  و  از  شدّت  شهوات  عنان  اختیار  از کف  داده  است‌،  و  خدا  می‌خواهد  با  دلائل  و  برهان  فراوان  او  را  بازدارد  باز  نمی‌ایستد  و  دست  برنمی‌دارد)  سیمای  پدرش  یـعقوب  برای  او  بـر  سقف  سراپردۀ  خوابگاه  نقش  مـی‌بندد  در  حالی ‌که  از  خشم  انگشت  به  دندان  می‌گزد،  و  تـابلوهائی  بــرای  او  ترسیم  می‌گردد که  بـر  آنـها  آیـه‌هائی  از  قـرآن  -  بـلی  آیه‌هائی  از  قرآن  -  نوشته  شده  است ‌که  او  را  از  این‌ کار  زشت  و  پلشت  برحذر  می‌دارند،  باز  در  یوسف  مؤثّر  نمی‌افتند!  او  از  جهالت  خود  دست  نمی‌کشد  تـا  یـزدان  جبرئیل  را  می‌فرستد  و  بدو  می‌گوید:

بندۀ  مرا  دریاب‌.  جبرئیل  به  پیش  یوسف  آمد  و  بر  سینۀ  او  زد  ...  تا  آخر  این  تصوّرات  افسانه‌ای ‌کـه  بعضی  از  راویان  به  دنبال  آنها  رفته‌اند  و  ساختگی  و  به  هم  بافتگی  آنها  آشکار  و  پدیدار  است‌.

و  امّا  جمهور  مفسّران  بر  آن  هستند که  زن  عزیز  