برافرازید  و  در  کـوه‌های  آن  خـانه‌ها  بـتراشـید  و  بسـازید.  پس  نـعمتهای  خـدا  را  بـــه  یـاد  داشـته  بـاشید  و  در  زمـین‌،  تباهکارانه  فساد  راه  میندازید.روند  قرآنی  در  ایـنجا  مکان  زنـدگی  ثمود  را  ذکر  نمی‌کند.  ولی  در  سورۀ  دیگری  قرآن  می  فرماید که  در  جائی  به  نام  حجر  زندگی  می‌کرده‌اند.  حجر میان  حجاز  و  شام  قرار  دارد  ...  از  پند  دادن  و  رهنمود  کردن  صـالح  دریافت  می‌داریم ‌که  قوم  ثمود  در  زمـین  از  نـعمت  و  شوکت  برخوردار  بوده‌اند.  همچنین  از  این  پند  و  اندرز  طبیعت  سرزمینی  را  پیش  چشم  می‌داریـم ‌کـه  در  آن  می‌زیسته‌اند.  سرزمین  ایشان  دارای  دشتها  و کوه‌ها  بوده  است‌.  در  دشتها  کاخها  برمی‌افراشتند،  و  در  کوه‌ها  خانه‌ها  در  دل  صخره  سنگها  می‌تراشیدند.  این  هم  بیانگر  تمدّن  و  عمران  است‌،  و  آثار  پیشرفت  و  آبادانی،  آشکارا  در  این  نصّ ‌کوتاه  جلوه‌گر  است  ...  صالح  قوم  ثمود  را  به  یاد  جایگزینی  و  جانشینی  قوم  عاد  می‌انـدازد  و  بدیشان  می‌گوید  آنان  پس  از  قوم  عاد  در  زمین  استقرار  یافته‌اند  و  شوکت  و  قدرت  پـیدا کـرده‌انـد.  هر  چند  هم  در  خود سرزمین  قوم  عاد  نزیسته‌اند  و  نبوده‌اند، ‌امّا  به  نظر  می‌رسد  تمدّن  و  پـیشرفت  عاد  را در  تـاریخ  به  ارث  برده‌اند  و  فراتر  از  ایشـان  رفته‌انـد،  و  قدرت  و  فرمانروائی  آنان  از  مرز  سرزمین  حجر  نیز  فراتر  رسیده است‌.  بدین  سبب  جانشینان  شکوهمندی  در  زمـین  شده‌اند  و  در  آن  فرمانروائی ‌کرده‌اند.  صالح  ایشان  را  از  فساد  در  زمین  نهی  می‌کند،  و  بدانان‌ گوشزد  می‌نماید  از  نیرو  و  توان  و  شکوه  و  شوکتی ‌که  دارند گول  نخورند  و  راه  تکبّر  در  پیش  نگیرند  و  از  عـاد  نابود  شـده  درس  عبرت  بگیرند که  انگار  در  جلو  دیدگانشان  به  عنوان  مجسمۀ  اندرزگوئی  راست  ایستاده‌اند!

در  اینجا  نیز  در  روند  قرآنی  اندک  فاصله‌ای  را  مي‌بینیم‌.  گروهی  از  قوم  صالح  ایـمان  آورده‌انـد،  و گـروهی  از  ایشان  راه  تکبّر  در  پیش‌ گرفته‌اند  و  خویشتن  را  بزرگتـر  از  آن  دیده‌اند  که  ایمان  بیاورند.  رؤسـاء  و  اشراف  آخرین  کسانی  بوده‌اند  کـه  به  دعوت  صـالح  ایـمان  آورده‌اند.  دعوتی‌ که  سلطه  و  قدرت  را  در  زمین  از  دست  ایشـان  به‌ در  آورده  است  و  آن  را به  خداوند  یگانه‌ای  برگردانده  است  که  آفریدگار  جهانیان  است‌.  قطعاً  رؤساء  و  اشراف  برای  برگرداندن  مؤمنانی  از  دین  کوشیده‌اند  که  طوق  بندگی  طاغوت  را  از گـردنهایشان  بیرون  آورده‌اند  و  طوق  بندگی  یزدان  یگانۀ  جهان  را  به  گردنهای  خود  افکنده‌اند‌،  و  بدین  وسـیله  از  بندگی  بندگان  آزاد  و  رها  گشته‌اند.

بدین  صورت  می‌بینیم ‌که  رؤساء  و  اشراف  منکر  قوم  صالح  به  اذیّت  و  آزار  و  تهدید  و  بیم  مؤمنان  ضعیف  می‌پردازند  و  تلاش  می‌کنند  آنان  را  از  دین  برگردانند:  

(قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِن قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحاً مُرْسَلٌ مِن رَبِّهِ) 

اشراف  و  رؤسای  متکبّر  قـوم  او  بـه  مستضعفانی  کـه  ایمان  آورده  بودند  گفتند:  آیا  واقعاً  می‌دانید  که  صالح  فرستاده‌ای  ار  جانب  پروردگار  خود  است‌؟‌.

روشن  است‌ که  این  پرسش  جنبۀ  تـهدید  دارد  و  زشت  شمردن  ایمان  به  صالح  را  می‌رساند،  و  برای  مسـخره  کردن  ایشان  است  در  این  که  دعوت  صالح  را  تصدیق  کرده‌اند که  می‌گوید  از  سوی  خداوندگارش  رسالت  دارد  و  به  پیغمبری  برگزیده  شده  است‌.

امّا  ضـعيفان‌،  دیگر  ضعیف  نیستند!  ایمان  به  یـزدان  به  دلهایشان  نیرو  بخشیده  است‌،  و  آنان  را  به  خود  مطمئنّ  ساخته  است‌،  و  به ‌گفتارشان  صداقت  داده  است  ...  ایشان  به  کارشان  یقین ‌کامل‌،  و  به  راهشان  باور  تـمام  دارنـد.  پس  تهدید  و  بیم ‌کی  سودی  می‏بخشد؟  و  اصلًا  تمسخر  و  ناخوش‌آیندی  رؤساء  و  اشـراف  خـودبزرگ‌‌بین  چـه  تأثیری  دارد؟  تهدید  و  بیم  و  تمسخر  و  ناخوش  آیندی  چنین  مستکبرانی  در  ايشان  نمی‌گیرد:

(قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ).

(‌مستضعفان  پاسخ  دادند  و)  گفتند:  ما  بدانچه  او  بـدان  مأموریّت  یافته  است  ایمان  داریم‌.

از  اینجا  است ‌که  رؤساء  و  اشراف  نیز  آشکارا  مـوضع  خود  را  اعلان  می‌دارند،  با  بیانی ‌که  تهدید  و  بیم  در  آن  نمودار  است‌:

(إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ) 

قطعاً  ما  بدانچه  شما  بدان  ایمان  دارید،  ایمان  نداریم‌.  

ایمان  نـمی‌آورند  هـر  چند که  صـالح  معجزةۀ كاملًا  آشکاری  را  بدیشان  نموده  است‌.  مـعجزۀ  روشنی ‌کـه  جای  شكّی  برای‌ کسی  برجای  نمی‌گذارد  و گمان  را  از  دل  همگان  می‌زداید  ...  آخر  فقدان  معجزه  و  نبودن  حجّت  و  برهان  نیست‌ که  رؤساء  و  اشراف  را  بـه  عدم  ایمان  سوق  می‌دهد...  بلکه  آنچه  باعث  می‌گردد که  حقّ  و  حقیقت  را  تصدیق  نکنند  این  است‌ که  سلطه  و  قدرت  ایشان  با  ایمان  به  آفریدگار  جهان  به  خطر  مـی‌افتد...  عقدۀ  فرمانروانی  و  قدرت  نمائی  در  زوایای  درونشان  مستقرّ  است  ...  شهوت  عمیق  حکومت  در  انسان  ریشه  دوانده  است  ...  اهریمن  با  لگام  عقدۀ  فرمانروائی  و  قدرت  نمائی  و  شهوت  حکومت  و  آرزوی  داشتن  ملک  و  مملکت‌،  گمراهان  را  به  دنبال  خود  می‌کشد!

رؤساء  و  اشراف‌،‌ گفتار  را  به  کردار  تبدیل  کردند  و  بر  شتر  خدا  تاختند  و  شتری  را  پی‌ کـردند کـه  بـه  عـنوان  معجزه‌ای  از  سوی  یزدان  بر  صـدق  دعـوت  پیغمبرش  روانه  شده  بود  و  صالح  نیز  ایشان  را  برحذر  داشته  بود  از  این ‌که  اذیّت  و  آزاری  بدان  شتر  برسانند.  و  بدیشان  گفته  بود که  ا‌گر  چنین ‌کنند،  عذاب  دردناکی‌ گريبانگیرشان  خواهد  گردید:

(فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُوا يَاصَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ) 

پس  شـتر  را  پــی  کردند  و  از  فرمان  پروردگار  خود  ســرکشی  نـمودند  و  گفتند:  ای  صــالح‌،  اگر  (‌راست  می‏گوئی  که‌)  از  زمرۀ  پیغمبرانی‌،  آنچه  را  که  به  ما  وعده  می‌دهی  (‌و  عذابی  را  که  ما  را  از  آن  می‌ترسانی‌)  بر  سـر  ما  بیاور.
این  خودستائی  و  تکبّری  است ‌که  همراه  با گناه  پیدا  می‌گردد.  خدا  از  عصیان  ایشان  با  فرمودۀ  «‌سـرکشی‌»  تعبیر  می‌کند  تا  نشانۀ  خودستائی  و  خود  بزرگ‌بینی  آنان  را  بنمایاند،  و  احساس  درونی  همراه  با  آن  را  به  تصویر  کشد.  همچنین  عصیان  و  سرکشی  ایشان  را  به  تصویر  می‌زند  با  شتابی ‌که  در  فرا  رسیدن  عذاب  فوری  داشتند،  و  تهدید  و  بیم  و  پند  و  اندرز  را  بی‌شرمانه  به  تـمسخر  می‏گرفتند،  و  خودستایانه  به  مبارزه  و  مقابله  با  حقّ  و  حقیقتِ  رسالت  آسمانی  می‏‎پرداختند  ...  رو