د دانست‌ که خونریزی داخلی از خارج دیده  نمی‌شود، و چشم شخص مبتلا بـرای‌ کسـی‌ کـه بـا  چشم غیرمسلح بدان می‏نگرد سالم  به نظر می‌رسد و غیرعادی دیده نمی‌شود. به همین جهت آن پسر جوان با داشتن چشم  ظاهراً سالم از بینائی مـحروم مانده بود. خواب‌، آن خونریزی داخلی را که دیده نمی‌شد  نشان داد! من غیر از این چیزی نمی‌گویم‌، چون همین یک مثال به تنهائی کافی است‌.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:367.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:368.txt">قسمت دوم</a></body></html>سوره‌ي يوسف آيه 34-21

(وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَنْ يَنْفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (٢١) وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (٢٢) وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (٢٣) وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ (٢٤) وَاسْتَبَقَا الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (٢٥) قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ (٢٦) وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ (٢٧) فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (٢٨) يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ (٢٩) وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (٣٠) فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ (٣١) قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِنَ الصَّاغِرِينَ (٣٢) قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ (٣٣) فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ) (٣٤)

بخش  دوم  از  بخشهای  داستان‌،  اکنون  شروع  می‌شود،  و  این  در  زمانی  است  که  یوسف  به  مصر  رسیده  است‌،  و  او  را  به  عنوان  برده ای  فروخته‌اند.  ولی  آن ‌کس ‌که  او  را  خریده  است  در  سـیمای  او  نشـانه‌های  خـیر  و  خوبی  می‌بیند  -  نشانه‌های  خیر  و  خوبی  در  چـهره‌های  زیـبا،  به ‌ویژه  وقتی ‌که  با  اخلاق  دلربا  و  خصال  دل‌آرا  هـمراه  باشد،  کاملاً  پیدا  و  هویدا  است  -  خریدار  به  همین  جهت  به  زنش  دربارۀ  او  سفارش  انجام  خوبی  و  نیکی  می‌کند.  در  اینجا  آغاز  سررشتۀ  تحقّق  یافتن  و  پیاده  شدن  خواب  شروع  می‌شود.

ولی  آزمـایش  دیگری‌ کـه  از  نوع  دیگری  است  درمی‌رسد،  آزمایشی ‌که  منتظر  یوسف  بوده  است‌،  بدان  هنگام ‌که  او  به  سنّ  رشد  خود  رسیده  است‌،  و  فرزانگی  و  دانشی  بدو  داده  شده  است  که  در  پرتو  آنها  بتواند  با  این  آزمایش  سیل‌آسای  ویرانگری  برآید  که  کسی  تاب  ایستادن  در  برابر  امواج  آن  را  ندارد  مگر  آن  کسی  کـه  یزدان  بدو  مرحمت  فرموده  بـاشد  و  رحـمت  او  شـامل  حالش  شده  باشد.  این  آزمایش‌،  آزمایش  روبرو  شدن  با  گمراهی  موجود  در  محیط ‌کاخها،  و  در  میان  دسته‌ای  از  مــردمان  است  کـه  آنـان  را  «‌طـبقۀ  مـترقّی‌«  اجـتماع  می‌نامند،  و  در  فضائی  است‌ که  آلوده  به  بـی‌حیائیها  و  بی‌شرمیها  و گناه‌ها  و  بزه‌ها  است  ...  یوسف  از  همچون  محیط  و  فضائی  سالم  و  پاک  خلق  و  پاک  دین  بیرون  می‌آید،  و لیکن  پس  از  آن ‌که  با  اخگرهای  آزمایش  می‌آمیزد،  و  به  شعله‌های  آتش  آن  می‌افتد،  و  در  بـوتۀ  آن  گداخته  می‌شود.

(وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَنْ يَنْفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (٢١) 

کسی  که  او  را  در  مصر  خریداری  کرد،  به  هـمسر  خود  گفت‌:  او  را  گرامی  دار  (‌و  کاری  کـن  کـه  مکـان  مناسبی  برای  او  تهیّه  کنی  تا  احسـاس  کند  یکی  از  افراد  خـانوادۀ  ما  است‌)‌.  شاید  برای  ما  سودمند  افتد،  یا  اصـلاً  او  را  بـه  فرزندی  بپذیریم‌.  بدین  منوال  ما  یوسف  را  در  سرزمین  (‌مصر  استقرار  بخشیدیم  و)  مکانت  و  منزلت  دادیــم‌،  تـا  (‌در  آنجا)  تعبیر  برخی  از  خوابها  را  بدو  بیاموزیم‌.  خدا  بر  کار  خود  چیره  و  مسـلّط  است‌،  ولی  بـیشتر  مـردم  (‌خفایای  حکمت  و  لطف  تدبیرش  را)  نمی‌دانند.

روند  قرآنی  تاکنون  برای  ما  روشن  نفرموده  است‌ که  حه  کسی  یوسف  را  خریده  است‌.  پس  از گامی  از  داسـتان  خواهیم  دانست‌ که  عزیز  مصر  -‌ گویا  نخست‌وزیر  آنجا  -  بوده  است‌.  امّا  از  همین  لحظه  می‌دانیم  که  یـوسف  به  جای  امن  و  امانی  رسیده  است‌،  و  محنت  به  سلامت  به  پایان  آمده  است‌،  و  او  از  این  به  بعد  به  سـوی  خیر  و  خوشی  رو  می‌کند  و  می‌رود:

(أَكْرِمِي مَثْوَاهُ ).

آنچه  به  اقامتگاه  او  یـا  ماندگاری  او  مـربوط  می‌شود  فراهم  آور  و  در  احترام  و  بزرگد‌اشت  او  کوتاهی  مکن‌.  «‌‌مَثوی‌«  مکان  اقامت‌.  بیتوته  کردن  و  اقامت  گزیدن‌.  مقصود  از  اکرام  مثوای  او،  بزرگداشت  خود  او  است‌.  و لیکن  تعبیر  قرآنی  ژرف‌تر  از  ایـن  معنی  است‌‌.  زیـرا  بزرگداشت  را  تنها  به  شخص  اختصاص  نمی‌دهد  و  بس.  بلکه  بزرگداشت  