  ایشان  پیدا  است  -  نزدیک  بود که  متردّد  فریاد  برآورد  مرا  بگیرید  - گفتند:

(وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ) (١٧)

تو  هرگز  (‌سخنان‌)  مـا  را  باور  نمی‌داری‌،  هـر چند  هـم  راستگو  بـاشیم  (‌چـرا  کـه  یـوسف  را  بسـیار  دوست  می‌داری  و  ما  را  بدخواه  او  می‌انگاری‌)‌.

یعنی  تو  به  چیزی‌ که  می‌گوئیم  اطمینان  نمی‌کنی‌،  و  اگر  هم  راست  باشد  آن  را  باور  نمی‌داری‌،  چون  تو  دربارۀ  ما  شکّ  و  تردید  داری  و  به  چیزی ‌که  می‏گوئیم  اطمینان  نداری‌.

یعقو‌ب  از  روی  دلائل  و  قرائن  حال‌،  و  با  توجّه  به  ندای  دلش‌،  فهمید که ‌گرک  یوسف  را  نخورده  است‌،  و  آنـان  حیله  و  مکری  تهیّه  دیده‌اند  و  توطئه‌ای  در  ایـن  راسـتا  چیده‌اند.  ایشان  برای  او  داستانی  را  سر  هم  می‌بافند که  رخ  نداده  است‌،  و  حال  و  وضعی  را  برای  او  توصیف  می‌کنند که  وجود  نداشته  است‌.  این  است‌ که  رویاروی  بدیشان  می‌گوید که  دلها  و  درونـهایشان ‌کار  زشت  و  پـلشتی  را  در  نـظرشان  آراسته  و  پـیراسته  است‌،  و  ارتکاب  آن  را  ساده  و  آسـان  جلوه  داده  است  و  در  دسترسشان  قرار  داده  است‌.  توضیح  می‌دهد  و  می‌گوید:  کاری ‌که  او  می‌کند  صبر جمیل  و  تحمّل  همچون  مصیبت   کمرشکن  و سنگین  است‌.  جزع  و فزعی  نمی‌کند و  شکوه   و  شکایتی  نمی‌نماید.  از  خدا  مدد  و  یاری  می‌جوید  در برابر  دروغی‌ که  به  هم  بافته‌اند  و  حیله‌ها  و  نـیرنگها  و  دروغها  و  نارواهائی‌ که  انجام  داده‌اند  و گفته‌اند:

(قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ) (١٨)

گفت‌:  (‌چنین  نیست‌.  یوسف  را  گرگ  نـخورده  است  و  او  زنده  است‌)  بلکه  نفس  (‌امّاره‌)  کار  زشتی  را  در  نظرتان  آراسته  است  و  (‌شما  را  دچار  آن  کرده  است‌.  ایـن  کـار شما،  و  امّا  کار  من‌،‌)  صبر  جمیل  است‌،  (‌صبری  که  جزع و  فزع‌،  زیبائی  آن  را  نیالاید،  و  ناشکری  و  ناسپاسی  اجر    آن  را  نزداید  و  به  گناه  تبدیل  ننماید)  و  تنها  خدا  است  که  باید  از  او  یاری  خواست  در  برابر  یاوۀ  رسواگرانه‌ای  که  می گوئید.  

*  

اینک  برمی‌گردیم  و  به  سراغ  یوسف  در  چاه  می‌رویم‌،  تا  صحنۀ  واپسین  در  این  بخش  نـخستین  از  بخشهای  داستان  را  ببینیم‌:

(وَجَاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يَا بُشْرَى هَذَا غُلامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ (١٩) وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ) (٢٠)

و  (‌بـعدها)  قـافله‌ای  (‌بـدانـجا)  آمـد  و  آب‌آور  خود  را  فرستادند  (‌تا  از  چاه  آب  برای  آنان  بیاورد.  هنگامی  که‌)  سطل  خود  را  به  پائین  انداخت  (‌و  از  ماه  بالا  کشید،  دید  که  پسری  بدان  آویـخته  است‌!  فریاد  بـرآورد  و)  گفت‌:  مژده  باد!  این  پسری  (‌بس  زیبا  و  دوست  داشتنی‌)  است‌،  و  او  را  به  عنوان  کالائی  (‌برای  فروش‌،  از  دیگران‌)  پنهان  داشتند  (‌و  عازم  مصر  شدند)‌.  و  خداوند  آگاه  از  هـر  آن  چیزی  بود  که  می‌کردند  (‌و  به  دل  می‌گرفتند)‌.  و  او  را  به  پول  ناچیزی‌،  تنها  به  چند  درهم  فروختند،  و  (‌نسبت  بدو  چندان  سخت‌گیری  نکـردند،  چرا  کــه  از  تـرس  خـانوادۀ  یوسف‌)  از  (‌نگهداری‌)  او  پرهیز  داشتند.

چاه  بر  سر  راه  قافله‌ها  و کاروانهائی  بود  که  در  جاهائی  که  گمان  آب  می‌بردند  به  دنبال  آب  می‌رفتند.  از  جملۀ  این  چاه‌ها  چاهی  بود که  آب  باران  در  آن  جمع  می‌گردید  و  مدّتی  باقی  می‌ماند. گاهی  هم  خشک  می‌شد.

(وَجَاءَتْ سَيَّارَةٌ ).

و  (‌بعدها)  قافله‌ای  (‌بدانجا)  آمد.

سیّاره  به  معنی  قافله  و کاروان  است‌.  از  واژۀ  سَیْر  است  و  بیانگر  رفتن  زیاد  است‌،  مـثل‌:  کَشّـافة‌،  و  جَوّالَـة‌،  و  قَنّاصَة  ...  یعنی  بسیار کشف‌کننده‌،  و  بسیار  گردنده‌،  و  بسیار  شکار  کننده‌...

(فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ). 

آب‌آور  خـود  را  فرستادند  (‌تـا  از  چـاه  آب  بـرای  آنـان  بیاورد)‌.

یعنی  آبدار  و  مأمور  تهیّه  آب  کاروان  را  فرستادند  کـه  آب  برایشان  بیاورد،  کسی  که  جاهای  آب  را  ناسائی  می‌کرد  و  می‌دانست  آب  در کجاها  موجود  است‌.

(فَأَدْلَى دَلْوَهُ). 

او  سطل  خود  را  به  پائین  انداخت‌.

سطل  خود  را  به  بن  چاه  انداخت  تا  ببیند  آبی  وجود  دارد،  و  یا  سطل  او  پر  می‌گردد.  روند  قرآنی  از  حرکت  یوسف  و  چگونگی  چسبیدن  به  سطل  سخن  نمی‌گوید  ت‌ا  تأثیر و  گیرائی  داستان  برای  خواننده  و  شنونده  بیشتر  ‌شود:

(قَالَ يَا بُشْرَى هَذَا غُلامٌ ).

 (‌فریاد  برآورد  و)  گفت‌:  مژده  باد!  این  پسری  (‌بس  زیبا  دوست  داشتنی‌)  است‌.

بار  دیگری‌،  روند  قرآنی  همۀ  چیزها  و  همه  سخنهائی  را  حذف  کرده  است‌ کـه  روی  داده  است  و گـفته  است‌،  و  حالی  و  وضعی  را  ذکر  نمی‌کند که  یـوسف  پيدا کـرده  است‌،  و  از  این  هم  سخن  نمی‌گوید که  چگو‌نه  و  تا  چـه  اندازه‌ای  از  نجات  خود  شاد  و  شادمان‌ گردیده  است‌.  این  کار  را  بدان  لحاظ  کرده  است  تا  از  سرنوشت  یوسف  با  کاروان  سخن  بگوید:

(وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً). 

او  را  به  عنوان  کالائی  (‌برای  فروش‌،  از  دیگران‌)  پـنهان  و  داشتند  (‌و  عازم  مصر  شدند)‌.

یعنی  یوسف  را  همچون ‌کالای  نهانی  به  شمار  آوردند  و  تصمیم‌ گرفتند  او  را  به  عنوان  برده‌ای  بفروشند.  از  آنجا  که  یوسف  برده  نبود،  او  را  نـهان ‌کردند  تـا  وی  را  از  دیدگان  مردمان  مخفی  دارند.  سپس  او  را  با  پول  کـمی  فروختند:

(وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ ).

و  او  را  به  پول  ناچیزی‌،  تنها  به  چند  درهم  فروختند.

  آنان  در  معاملات  چیزهای‌ کم  پولها  را  می‌شمردند،  و  در  خرید  و  فـروش  چـیزهای  فـراوان  پـولها  را  بـا  تـرازو  برمی‌کشیدند  و  می‌سنجیدند.

(وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ) (٢٠)

و  (‌نسبت  بدو  چندان  سخت‌گیری  نکردند،  چرا  که  از  ترس  خانوادۀ  یوسف‌)  از  (‌نگهداری‌)  او  پرهیز  داشتند.  زیرا  آنان  می‌خواستند  نجات  پیدا کنند،  و  از  تهمت  برده  کردن  یوسف  و  فروش  او  خلاص  شوند.

این  بود  پایان  نخستین  رنج  و  محنتی ‌که  در  زندگی  آن  پیغمبر  بزرگوار  روی  داد.
-----------------------------------------------
[1] من هر چه را بتوانـم تکذیب ‌کنم این حادثه را نمی‌توانم تکذیب ‌کنم‌ که برای من‌ که در آمریکا  بودم و خانوادۀ من در قـاهره بـودند پـیش آمد. در خواب ديدم در چشم خواهرزادۀ جوان من  خونی است و چشــم را از دیـدن بازمی‌دارد. نامه‌ای برای خانواده‌ام نـوشتم و مـخصوصاً  احوال چشـم آن جوان را پرسیدم‌. پاسخ نامه برایم آمد که چشم آن جوان دچـار خـونريزی  داخلی شده است و مشغول معالجه است‌...بای