یشان  تلقین  می‌کند  و  عذر  بدتر  از گـناه  را  بـدانـان  مـی‌آموزد.  شـیوه‌ای  از  شیوه‌های  مؤثّری  را  برای  زدودن  این  خـاطره  از  ذهـن  پدر  برگزیدند:

(قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَخَاسِرُونَ) (١٤)

گفتند:  اگر  گرگ  او  را  بـخورد،  در  حـالی  کـه  مـا  گروه  نیرومندی  هستیم  (‌و  از  او  مـحافظت  مـی‌کنیم‌)  در  ایـن  صورت  ما  زیانمندانی  پیش  نخواهیم  بود  (‌و  جز  ننگ  و  عار  بهره‌ای  نخواهیم  داشت‌)‌.

اگر گرگ  در کار  او  بر  ما  پیروز  شود،  با  این  که  ما  این  چنین  جماعت  نیرومندی  هستیم‌،  دیگر  خیری  در  ما  برای  خودمان  نخواهد  بود  و  همه  چیز  را  از  دست  داده‌ایم  و  به  هیچ  کاری  نمی‌آئیم‌!

پدر  عاشق  پسر  در  برابر  این  همه  تأکید  و  اصرار  و  بـه  تنگنا  انداختنی‌،  ناچار  تسلیم  شد  ...  این  هم  برای  آن  بود  که  قضا  و  قدر  الهی  تحقّق  پذیرد،  و  داستان  آن ‌گونه  که  اراده  و  مشیّت  خدا  بود کامل ‌گردد.

*

هم ‌اینک  یوسف  را  برده‌اند.  آهای  دارند  توطئۀ  پلید  خود  را  پیاده  می‌کنند.  یزدان  سـبحان  بـه  دل  نـوجوان  الهـام  می‌فرماید  که  ایـن  کار  آزمایشی  است  و  به  پـایان  می‌آید.  او  زنده  خواهد  ماند  و  زندگی  خواهد کرد  و  به  یادشان  خواهـد  آورد  کـه  چـه  مـوضعی  در  برابـر  او  داشته‌اند  و  در  حقّ  او  چه  کرده‌اند،  بدون  این  کـه  او  را  بشناسند  و  بدانند که  این  همان  یوسف  است ‌که  با  ایشان  سخن  می‌گوید:

(فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ) (١٥)

هنگامی  كه  او  را  بردند  و  تـصمیم  گرفتند  که  او  را  بـه  ژرفای  چاه  بیندازند  (‌و  عاقبت  هم  نقشۀ  خود  ر‌ا  اجراء  کردند)‌،  در  همین  حال  بدو  پيام  دادیـم  که  در  آینده  آنـان  را  به  این  كاری  کـه  (‌در  حقّ  تو)  کـردند  آگاه  خواهـی  ساخت‌،  در  حالی  که  نخواهند  فهمید  (‌که  تو  برادر  ایشان  یوسف  هستی‌،  همان  برادری  که  بر  نیرنگ  او  هم‌داستان  شدند  و  گمان  بردند  که  از  دست  او  آسوده  گشتند)‌.

بر  این  کار  متّفق  شدند که  او  را  در  ژرفای  بن  چاه  قرار  دهند،  تا  در  آنجا  از  نظرهایشان  پـنهان  شـود.  د‌ر  ایـن  لحظۀ  تنگ  و  سختی ‌که  یوسف  در آن  با  همچون  ترس  و  هراسی  روبه‌رو  بود،  و  مرگ  بـا  او  فـاصلۀ  چندانـی  نداشت‌،  و  نجات‌دهنده  و  فریادرسی  نبود،  و  او  نوجوان  کوچکی  و  تنهای  تنها  بود،  و  آنـان  ده  نـفر  نـیرومند  و  قوی‌هیکل  بودند،  در  این  لحظۀ  یأس  و  نومیدی‌،  خدا  به  دل  او  الهام  کرد  که  او  نجات  پیدا  خواهد کرد،  و  خواهد  زیست  تا  بدانجا که  همچون  موضع  زشت  و  پلشتی  را  رودرروی  برادران  خود  یادآور  خواهد  شد  و  به  یادشان  خواهد  انداخت‌،  بدون  این  که  آنان  متوجّه  گردند که  این  کسی‌ که  رودرروی  ایشان  است  و  همچون  واقعه‌ای  را  بازگو  می‌کند  یوسف  است‌،  یوسفی ‌که  او  را  در  ژرفای  چاه  رها  کرده‌اند،  در  حالی  که  پسر  بچّۀ  کـوچکی  بـیش  نبوده  است‌.

*

یوسف  را  با  غم  و  محنتی ‌که  دست  به‌ گریبان  است‌،  در  بن  چاه  رها  می‌کنیم‌.  بدون  شکّ  چیزی‌ که  خدا  به  دل  او  الهام  کرده  است  و  پیام  داده  است‌،  بـدو  انس  و  الفت  و  اطــمینان  و  آرامش  می‏بخشد،  تـا  آن  وقت  که  خدا  گشایش  را  می‌رساند.  یوسف  را  رها  می‌کنیم  تا  ببینیم ‌که  برادرانش  پس  از  انجام  ایـن  جـنایت  چگـونه  با  پـدر  داغدیده  و  رنج  کشیده  روبرو  می‌گردند:

(وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ (١٦) قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ (١٧) وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ) (١٨)

شبانگاه  گریه‌کنان  پیش  پـدرشان  برگشتند  (‌و  شـیون  سر  دادند)‌.  گفتند:  ای  پدر!  ما  رفتیم  و  سرگرم  مسـابقۀ  (‌دو  و  تیراندازی‌)  گشتیم  و  یوسف  را  نـزد  اثـاثیۀ  خود  گذ‌اردیم  و  گرگ  (‌آمد  و)  او  را  خورد.  تو  هرگز  (‌سخنان‌)  ما  را  باور  نمی‌داری‌،  هر چند  هم  راستگو  باشیم  (‌چرا  که  یوسف  را  بسـیار  دوست  مـی‌داری  و  مـا  را  بـدخواه  او  می‌انگاری‌)‌.  پیراهن  او  را  به  خون  دروغین  بیاوردند  (‌و  بـه  پـدرشان  نشـان  دادند.  پدر)  گفت‌:  (‌چنین  نـیست‌.  یوسف  را  گرگ  نخورده  است  و  او  زنده  است‌)  بلکه  نفس  (‌امّاره‌)  کار  زشتی  را  در  نظرتان  آراسته  است  و  (‌شما  را  دچار  آن  کرده  است‌.  این  کار  شما،  و  امّا  کار  من‌)  صبر  جـمیل  است‌.  (‌صـبری  کـه  جـزع  و  فزع،  زیـبائی  آن  را  نیالاید،  و  ناشکری  و  ناسپاسی  اجر  آن  را  نزدایـد  و  بـه  گناه  تبدیل  ننماید)  و  تنها  خدا  است  کـه  بـاید  از  او  یـاری  خواست  در  برابر  یاوۀ  رسواگرانه‌ای  که  میگوئید.

کینه  جوشان  و  در  فوران‌،  چنان  بی‌خبرشان  کرده  بود  که  نمی‌توانستند  دروغ  را  نیز  به  هم  ببافند  و  بسازند.  اگـر  اعصاب  آرامی  داشتند  از  اوّل  چنین  نمی‌کردند  و  از  آن  زمان‌ که  یعقوب  بدیشان  اجازه  می‌داد  یوسف  را  همراه  با  خود  ببرند  به  ترک  زشتیها  و  پـلشتیها  و  دروغ‌بـافیها  و  یاوه‌سرائیها  می‌گفتند.  ولی  ایشان  شتاب‌زدگانی  بودند  کــه  شکـیبائی  نـمی‌شناختند.  مـی‌ترسیدند  دیگـر باره  فرصتی  برایشان  پـیش  نـیاید.  هـمچنین  سـرهم  کـردن  داستان  گرک‌ که  کاملاً  پیدا  بوده ‌که  دروغ  است  دلیل  بر  شتاب‌زدگی  آنان  است‌.  دیـروز  پـدرشان  ایشـان  را  از  همچون  واقعه‌ای  برحذر  داشته  بود،  و  آنان  هـم  وقوع  همچون  واقعه‌ای  را  نفی  نموده  بودند  و  مواظبت  خویش  را  اظهار کرده  بودند  و  همچون  واقعه‌ای  را  به  تـمسخر  گرفته  بودند.  دیگر  جای  این  نبود  که  بامدادان  بروند  و  یوسف  را  به ‌گرکی  سپارند که  دیروز  پدرشان  ایشان  را  از  آن  بیم  داده  بود!  با  همین  شتاب‌زدگی  پیراهن  یوسف  را  آلوده  به  خـون  دروغینی  نـموده  و  آن  را  نـاشیانه  خون‌آلود کردند.  کارشان  تا  آنجا  دروغ  بود که  آشکارا  فریاد  می‌زد که  من  دروغم  ...  بلی  ا‌ین‌ کـار  نـاشیانۀ  ناشایست  را  کردند.

(وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ (١٦) قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ). 

شبانگاه  گریه‌کنان  پیش  پـدرشان  برگشتند  (‌و  شـیون  سر  دادند)‌.  گفتند:  ای  پدر!  ما  رفتیم  و  سرگرم  مسـابقۀ  (‌دو  و  تیراندازی‌)  گشتیم  و  یوسف  را  نـزد  اثـاثیۀ  خود  گذاردیم  و  گرگ  (‌آمد  و)  او  را  خورد.

احساس  می‌کردند که  دروغ