  و  بزهکاری  است‌.  آشکارا  پیدا  است‌ که  خود  گوینده  نیز  از  پیاده  شدن  و  تحقّق  یافتن  پـیشنهاد  خـود  خشنود  و  آسوده  خاطر  نیست‌.  امّا  این  کم‌ترین  کمکی  است  که  می‌تواند  بکند  و  بـدان  آتش کـینۀ  بـرادران  را  فرونشاند  و  دلهایشان  را  نیز  تا  اندازه‌ای  خنک  كند  و  تسکین  دهد.  چه  برادران  آمـادگی  بــرگشت  از  تصمیم  خود  را  نداشتند،  و  حاضر  نبودند  از  آنچه  می‌خوسـتند  دست  بکشند  ...  این  مطلب  را  از  صحنۀ  بعدی  در  روند  قرآنی  برداشت  می‌کنیم‌.

*

هم ‌اینک  آنان  در  خدمت  پدرشان  هستند.  با  او  بحث  و  گفتگو  می‌کنند  د‌ربارۀ  این ‌که  از  فردا  یوسف  را  هـمراه  ایشان  گرداند.  هم  اینک  آنان  مـی‌خواهـند  پـدر‌شان  را  گول  بزنند  و  بفریبند  و  بـدو  نـارو  و  نـیرنگ  زنند،  و  دربارۀ  او  و  یعقوب  به  حیله  و  مکر  نشینند.  پس  ببینیم  و  بشنویم  چیزی  را که  در  میان  ایشان  می‌گذرد:

(قَالُوا يَا أَبَانَا مَا لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ (١١) أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (١٢) قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ (١٣) قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَخَاسِرُونَ) (١٤)

 (‌پس  از  اتّفاق  آنان  بر  دور  داشتن  یوسف‌،  به  پدر‌شان‌)  گفتند:  پدر  جان‌!  چرا  نسبت  به  یـوسف  بـه  مـا  اطمینان  نمی‌کنی‌؟  در  حالی  که  ما  خیرخواه  او  می‌باشیم  (  و  جز  محبّت  و  خلوص  از  ما  ندیده  است  و  راهنما  و  دلسو‌ز  وی  بوده  و  هستیم‌)‌.  فردا  او  را  بـا  مـا  بـفرست  (‌تـا  در  مـیان  چمنزارها  و  گلزارها)  بخورد  و  بازی  کند  و  ما  مراقب  و  نگهبان  وی  خواهیـم  بود.  گفت‌:  اگر  او  را  از  پیش  من  دور  کنید  و  ببرید،  ناراحت  و  غمگین  می‌کردم‌.  مـی‌ترسم  که  شما  از  او  غافل  شوید  و  گرگ  وی  را  بخورد.  گفتند‌:  اگر  گرگ  او  را  بخورد،  در  حـالی  که  مـا  گروه  نـیرو‌مندی  هستیم  (‌و  از  او  محافظت  می‌کنیم‌)  در  ایـن  صـورت  مـا  زیانمندانی  بیش  نخواهیم  بود  (‌و  جز  ننگ  و  عار  بهره‌ای  نخواهیم  داشت‌)‌.

تعبیر  قرآنی  با کلمات  و  عبارات  خود  همۀ  حیله‌هائی  را  به  تصویر  می‌کشد که  فرزندان  یعقوب  به ‌کار  برده‌اند  تا  به  دل  پدری  راه  پیدا کنند که  متعلّق  بـه  پسـر کوچک  محبوب  خود  است‌،  پسر کوچک  مـحبوبی ‌کـه  پـدرش  چنین  می‌بیند  که  او  وارث  برکات  نیایش  ابراهیم  خواهد  شد.

(يَا أَبَانَا). 

ای  پدر  ما  ...  ای  پدر  جان‌.

پسران  یعقوب‌،  پدر  را  با  این  واژۀ  الهامگرانۀ  یـادآور  پیوند  میان  او  و  خودشان  مخاطب  قرار  دادند.

(مَا لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ ).

چرا  نسبت  به  یوسف  به  ما  اطمینان  نمی‌کنی‌؟‌.

پرسشی  است ‌که  در  آن  سرزنش  و  ابزار  انزجار  پنهانی  است‌.  این  پرسش  چنان  بیان‌ کردیده  است‌ که  به  ردکردن  و  نپذیرفتن  مدلول  و  مفهوم  آن  بـرانگـیزد  و  وادارد،  و  بر عکس  آن  تسلیم  ایشان  شود  و  برای  اثبات  آن  یوسف  را  در  اختیارشان  قرار  دهد.  یعقو‌ب  یوسف  را  در  پـیش  خود  نگاه  می‌داشت  و  او  را  با  برادرانش  به  چراگاه‌ها  و  جاهای  خلوتی  نمی‌فرستاد که  پسرانش  بدانجاها  رفت  و  آمد  می‌کردند  و  سیر  و  سیاحت  می‌نمودند.  زیرا  یوسف  را  دوست  می‌داشت  و  می‌ترسید که  یوسف  تاب  آب  و  هوا  و  سختیها  و  دشواریهائی  را  نـیاورد  که  برادرانش  تاب  آنها  دارند،  چون  بزرگ  هستند.  نه  این‌ که  از  ایشان  بر  یوسف  ایمن  نباشد  و  بدیشان  اطمینان  نکند.  این ‌که  برادران  یوسف  مسأله  را  به  صورت  عدم  اطمینان  پـدر  بـدیشان  بـیان  مـی‌دارنـد  برای  ان  است  کـه  پـدر  را  برانگیزند  و  برآن  دارند که  همچون  انـدیشه‌ای  را  نـفی  کند،  و  بدین  وسیله  از  اصرار  بر  نگاهداری  یـوسف  در  پیش  خود  دست  بردارد...  این  هم  اقدام  مكّارانۀ ‌کثیفی  از  سوی  ایشان  بود.

(مَا لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ) (١١) 

چرا  نسبت  به  یوسف  به  ما  اطمینان  نمی‌کنی‌؟  در  حـالی  که  ما  خیرخواه  او  می‌باشیم  (‌و  جز  محبّت  و  خلوص  از  ما  ندیده  است  و  راهنما  و  دلسوز  وی  بوده  و  هستیم‌)‌.  

دلهای  ما  نسبت  بدو  پاک  است  و  هیچ  خیال  بدی  نداریم  -‌ نزدیک  است ‌که  شخص  متردّد،  بگوید  مرا  بگـیرید  -  ذکر  دلسوزی  در  اینجا  که  صفا  و  اخلاص  است‌،  بیانگر  دغلبازی  و  نیرنگ‌سازی  نهان  در  خـاطر  ایشـان  است‌،  مکر  و کیدی‌ که  تلاش  می‌کردند  آن  را  پنهان  و  پوشیده  دا‌رند.

(أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ) (١٢)

فردا  او  را  با  ما  بفرست  (‌تا  در  میان  چمنزارها  و  گلزارها)  بخورد  و  بازی  کند  و  ما  مراقب  و  نگهبان  وی  خواهـیم  بود.  

این  سخن  را  برای  تأکید  بیشتر گفتند.  همچنین  خواستند  شـادی  و  سـرور  و  بازی  و  ورزشی  را  پـیش  چشـم  پدرشان  دارند که  در  انتظار  یوسف  است‌،  و  بدین  وسیله  او  را  بر  سر  حال  آورند  و  او  را  راضی ‌کنند که  یوسف  را  همراه  ایشان  کند  همان ‌گونه  که  می‌خواستند.

یعقوب  برای  پاسخ  به  سرزنش  انکاری  نخستین  ایشان‌،  به ‌طور  غیرمستقیم  بدیشان  فهماند  که  بر  ایشـان  ایـمن  نیست  و  بدانان  اطمینان  نـدارد،  و  گفت‌:  تاب  دوری  یوسف  را  ندارد  و  می‌ترسد گرگها  او  را  بخورند: 

(قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ) (١٣) 

گفت‌:  اگر  او  را  از  پیش  من  دور  کنید  و  ببرید،  ناراحت  و  غمگین  می‌گردم‌.  می‌ترسم  كه  شما  از  او  عافل  شـوید  و  گرگ  وی  را  بخورد.

(إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ ).

اگر  او  را  از  پیش  من  دور  کنید  و  ببرید،  ناراحت  و  غمگین  می‌گردم‌.

من  قطعاً  تاب  فراق  یوسف  را  ندارم  ...  حتماً  این  سخن  کینه‌های  پسران  یعقوب  را  به  هیجان  و  تکان  درانداخته  است‌،  و کینه‌هایشان  را  چندین  برابر  نموده  است‌.  وقتی  که  شنیده‌اند  عشق  یعقو‌ب  به  یوسف  بدان  درجه  است‌ که  تاب  فراق  یوسف  را  ندارد  و  غمگین  می‌گردد  اگـر  هـم  بـرای  پـاره‌ای  از  یک  روز  بـاشد،  و  چـنان  کـه  آنـان  می‌گویند  او  برای  شادی  و  خوشی  بیرون  برود.

(وَأَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ ).

مـی‌ترسم  کـه  شـما  از  او  غـافل  شوید  و  گرگ  وی  را  بخورد.  

چه‌ بسا  آنان  در  این  سخن  بهانه‌ای  را  یافته‌انـد  کـه  بـه  دنبالش  بوده‌اند،  یا  ایـن  کـه ‌کـینۀ  به  هـیجان  و  تکـان  درآمده‌،  ایشان  را  کور  نموده  است‌،  و  نیندیشیده‌اند  که  پس  از  انجام  این‌ کار  زشت  و  پلشت  به  پـدرشان  چـه  بگویند.  تا  پدرشان  این  پاسخ  را  بد