د  و  چاره‌اندیشی  می‌نمود.  آنچه  مایۀ  کینۀ  ایشان  بر  یوسف  شده  است  این  است ‌که  پدرتان  یوسف  را  بر  آنان  ترجیح  داده  است  و گرامی‌تر  داشته  است  ...  به  ناچار  می‌بایستی  چنین  كينه‏ای  به  وقوع  می پیوست‌،  تا  این ‌کار  حلقه‌ای  از  زنـجیرۀ  داستان  بزرگ  تـرسیم  شده‌ای  می‌گردید،  و  تا  این‌ که  یوسف  به  پایان  معلوم  و  طراحی  شدۀ  آن  می‌رسید،  پایانی  که  شرائط  -  ظـروف  زندگی  او،  و  واقعیّت  زندگی  خاندان  او،  و  آمدن  پدرش  در کهنسالی  به  پیش  او،  آن  را  ساخته  و  پرداخته  می‌کرده  است‌.  همیشه  هم  این  چنین  بوده  است‌:‌ کوچکترین  فرزندان  عزیزترین  ایشان  است‌،  به ‌ویژه  وقتی ‌که  پدر  به  سنّ  پیری  می‌رسد  و کهنسال  می‌شود،  همان‌ گونه‌ که  حال  و  وضع  یوسف  و  برادر کو‌چک  او،  و  برادران  او که  از  مادران  دیگری  بوده‌اند  چنین  بوده  است  و  چنین  پـیش  آمده  است‌.

(إِذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ ).

هنگامی  که  (‌بـرادران  پدری  یـوسف‌)  گـفتند:  یـوسف  و  برادرش  (‌بنیامین  که  از  یک  مادرند)  در  پیش  پدرمان  از  ما  محبوب‌ترند،  در  حالی  که  ما  گروه  نیرومندی  هستیم  (‌و  از  آن  دو  برای  پدر  سودمندتر  می‌باشیم‌)‌.

ما  که‌ گروه  نیرومندی  هستیم  و  مـی‌توانـیم  در  برابر  دشمن  دفاع‌ کنیم  و  سودمند  باشیم.  لذا:

(إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ) (٨)

مسلّماً  پدرمان  در  اشتباه  روشنی  است‌.

زیرا  او  نوجوان ‌کم  سنّ  و  سالی  و کودک‌ کوچکی  را  بر  گروهی  از  مردان  سودمندی  تـرجیح  می‌دهد  و  برتر  می‌نهد که  می‌توانند  به  دفاع  برخیزند!

سپس  دیگر ‌کینه  به  جوش  می‌آید  و  اهریمن  پای  به  میان  می‌نهد،  و  سنجش  وقائع  و  حوادث  را  بـر  ایشـان  تـباه  می‌کند  و  برمی‌شوراند،  و  چیزهای  کوچکی  در  نظرشان  بزرگ  و  سترگ  جلوه‌گر  می‌شود،  و  وقائع  و  حوادث  مهمّ  به  نظرشان  حقیر  و  ناچیز  می‌آید.  کـار  بسیار  زشت  و  پلشتی‌ که  از  میان  بـردن  جـان  و کشـتن  انسـانی  است  برایشان  کوچک  و  سبک  جلوه‌گر  می‌گردد.  گرفتن  جان  نوحوان  پاک  و  بیگناهی‌ که  نمی‌تواند  از  خود  دفاع  کند،  و  برادر  ایشان  هم  هست‌،  و  خودشان  هم  پسران  پیغمبری  هستند  -  و  اگر  هم  آنان  پیغمبرانی  نبوده‌اند  -  این  چنین  کم  اهمّیّت  و  بی‌ارج  به  نظرشان  می‌رسد!  داستان  محبّت  بیشتر  پدر  در  حقّ  یوسف  آن‌ چنان  پــیش  چشـمانشان  بزرگ  و  بزرگتر  می‌شود  تا  بدانجا که  با  کشتن  انسان  همطراز  و  همسنگ  می‌گردد!  کشتن  انسـان  کـه  پس  از  شرک  برای  خدا،  بزرگ‌ترین  گـناهان  و  بـزهکاریهای  روی  زمین  است‌:

(اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا ).

یـوسف  را  بکشـید.  یـا  او  را  بـه  سـرزمینی  (‌دوردست‌)  بیفکنید.کشتن  یوسف  و  انداختن  او  در  بیابان  برهوت‌،  همسان  و  نزدیک  به  یکدیگرند.  افگندن  او  به  سرزمین  دوردست  و  دورافتاده‌ای‌ که  پرت  و  برهوت  است‌،  چه ‌بسا  به  مرگ  منتهی  می‌شود  ...  برای  چه  این‌ کار  را  بکنند؟

(يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ ).

تا  توجّه  پدرتان  فقط  با  شما  باشد  (‌و  تنها  و  تنها  شما  را  دوست  داشته  باشد  و  به  شما  مهر  ورزد)‌.

تا  یوسف  در  پیش  پدر  نباشد،  و  دل  پـدرشان  بدیشان  بگراید.  انگار  وقتی‌ که  یعقوب  یوسف  را  بـرابـر  خـود  نبیند  دلش  خالی  از  مـهر  او  می‌گردد،  و  ایـن  مهر  و  عطوفت  را  متوجّه  دیگران  می‌کند!  باشد،  جنایت  را  باید  چه ‌کار کرد؟  چیزی  نیست  از  آن  توبه  می‌کنید  و  چیزی  را که  با  ارتکاب  جنایت  تباه‌ کرده‌اید  اصلاح  می‌کنید،  و  پس  از  فساد  راه  صلاح  درپیش  می‌گیرد:

(وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ) (٩)

و  بـعد  از  آن  (‌از  گناه  خود  پشـیمان  مـی‌شوید  و  تـوبه  می‌کنید  و)  افراد  صالحی  خواهید  گشت  (‌چرا  که  خدا  توبه‌پذیر  است  و  پدر  هم  عذرتان  را  قبول  می‌نماید)‌.

این  چنین  اهریمن  فساد  و  تباهی  میان  مردمان  می‌اندازد،  و  این  چنین  اهریمن  بدیها  و  بزهکاریها  را  زینت  می‌دهد  و  می‌آرایـد  برای  مردمان‌،  هنگامی  که  خشـمگن  می‌گردند  و  زمام  اختیار  را  از  دست  می‌دهند،  و  ارزیابی  درست  اشیاء  و  حوادث  را  گم  مـی‌کنند.  بـدین‌ گونه ‌کـه  دیگر ‌کینه‌ها  در  سینه‌های  مردمان  به  جوش  درمی‌آید،  اهریمن  پیدا  می‌گردد  تا  بدیشان  بگو‌ید:  بکشید  ...  توبه  کردن  پس  از  آن‌،  کار  را  درست  و  جبران‌ گذشته  می‌کند!  ولی  توبه  این  چنین  نیست‌.  بلکه  توبه  وقتی  توبه  بشمار  می‌آید که  انسان  از  روی  غفلت  و  نادانـی  و  بیخبری  گناهی  را  انجام  می‌دهد،  و  آن‌ گـاه  بـیدار  و  هـوشیار  می‌گردد  و  پشیمان  می‌شود،  و  دل  و  درونش  برای  توبه  به  جوش  و  خروش  درمی‌آید  و  از  ژرفای  جان  پشیمان  می‌گردد‌.  امّا  توبه‌ای‌ که  از  پیش  آماده  می‌شود،  و  قبل  از  ارتکاب  گناه  طرح‌ریزی  و  ساخته  و  پرداخته  می‏‎گردد  تا  نشانه‌های‌ گناه  را  با  آن  از  بـین  برد  و کنار  زد،  توبه  محسوب  نمی‌شود،  بلکه  بهانه‌ای  برای  مـرتکب  شـدن  گـناهی  است ‌کـه  اهـریمن  آن  را  آراسـته  و  پـیراسـته  می‌گرداند!

ولی  دل  و  درون  یکی  از  برادران  در  برابر  هول  و  هراس  کاری‌ که  می‌خواستند  بدان  اقدام‌ کنند  به  لرزش  و  تپش  درآمد.  پس  راه  حلی  پیشنهاد  می‌کند کـه  ایشـان  را  از  یـوسف  آسـود‌ه‌ خاطر  سازد،  و  چهرۀ  پـدرشان  را  بر  رویشان  بگشاید  و  بدیشان  محبّت  و  مرحمت  نماید.  او  یوسف  را  نـمی‌کشد،  و  او  را  به  سـرزمین  مـتروک  و  دورافتاده‌ای  هم  نمی‌اندازد که  در  آنجا  مرگ  بر  او  چیره  شود  و  وی  را  دررباید.  بلکه  او  را  به  چاهی  می‌انـدازد  که  بر  سر  راه  قافله‌ها  و کاروانها  قرار  دارد.  چه‌ بسا  قافله  و کاروانی  او  را  در  چـاه  پـیدا کـنند  و  وی  را  از  آنـجا  بیرون  بیاورند  و  با  خود  یه  جای  دوردستی  ببرند:

(قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ) (١٠)

گوینده‌ای  از  آنان  گفت‌:  یـوسف  را  مکشـید  (‌کـه  گشن  جرمی  عظیم  و  گناهی  نابخشودنی  است‌)  و  بلکه  او  را  به  ژرفای  چـاه  بـییدازیـد  تـا  قـافله‌ای  او  را  برگیرد  (‌و  بـه  سرزمین  دورافتاده‌ای  ببرد)‌،  اگر  (‌برای  دور  کردن  او  و  رسیدن  به  هدف  خود)  می‌خواهید  کاری  بکنید.

از گفتار  این‌ گوینده  چنان  برمی‌آید که  می‌خواهد  آنان  را  به  شکّ  و  تردید  و  د‌رنگ  در کار گرفتار کند:

(إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ) .

اگر  می‌خواهید  کاری  بکنید.

انگار  او  می‌خواهد  در  تصمیمی  که  چـه‌ بسا  بر  آزردن  یوسف گرفته  باشند،  ایشان  را  به  شکّ  و  تـردید  دچار  سازد‌.  این  هم  شیوه‌ای  از  شیوه‌های  جلوگیری  از  اقدام  به  جنایت