لی  را  به  تصویر  می‌کشد،  آن  خشکسالی‌ای  که  در  این  دوره  از  زمان  همۀ  نقاط  را  فراگرفته  است  و  همه‌ جا گیر  شده  است‌.

داستان  اشارت  دارد  به  بهای  سنگینی  که  در  راه  عـقیدۀ  اسلامی  پرداخـته  شـده  است‌،  عـقیده ای  که  در  آغـاز  داستان  گفته  شد  که  سلسله  چوپانان  تا  اندازه‌ای  بـا  آن  آشنا  شده‌اند.  همچنین  اشارت  دارد  به  این ‌که  این  عقیده  بعد  از  دعوت  یوسف  بدان  انـتشار  پـیدا کرده  است  و  آشکار  گردیده  است‌.

اشارۀ  نخستین  در  نقل  قول  زنان  آمده  است‌،  بدان  هنگام  که  خورشید  طلعت  یوسف  پیدا گردیده  است  و  به  پیش  ایشان  آمده  است‌:

(فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ، وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ، وَقُلْنَ: حَاشَ لِلَّهِ! مَا هَذَا بَشَرًا. إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ) (٣١)

هنگامی  که  چشمانشان  بدو  افتاد،  بزرگوارش  و د‌یـدند  و  (‌به  دهشت  افتادند  و  سراپا  محو  جمال  او  شدند  و  بجای  میوه‌)  دسـتهایشان  را  بـریدند  و  گـفتند:  مـاشاء‌‌الله  ایـن  آدمیزاد  نیست‌،  بلکه  این  فرشتۀ  بزرگواری  است‌.(يوسف/31)

در  سخن  عزیز  خطاب  به  همسرش  آمده  است‌:

(يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ) (٢٩)

ای  یوسف‌!  از  این  (‌موضوع‌)  چشـم‌پوشی  کـن  و  (‌آن  را  پنهان  و  پوشیده  دار.  و  تو  ای  زن‌)  از  گناهت  استغفار  کن  (‌و  آمرزش  آن  را  از  خدا  بخواه‌)‌،  بیگمان  تو  از    بزهکاران  بوده‌ای‌.(يوسف/29)  

امّا  اشارۀ  روشن  دوم  از  زبان  همسر  عزیز  روایت  شده  است‌.  پیدا  است‌ که  همسر  عزیز  به  عقیدۀ  یوسف‌،  ایمان  پیدا  کرده  است  و  بدان  گرویده  است  و  در  پایان  اسلام  آورده  است‌.  روند  قرآنی  ایمان  او  را  این  چنین  از  خود  او  نقل‌ کرده  است‌:

(قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (٥١) ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ (٥٢) وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ) (٥٣)

زن  عزیز  (‌مصر)  گفت‌:  هم  اینک  حقّ  آشکار  می‌شود.  این  من  بودم  که  او  را  به  خود  خواندم  (‌ولی  نیرنگ  من  در  او  نگـرفت‌)  و  از  راسـتان  (‌در  گفتار  و  کـردار)  است‌.  ایـن  (‌اعتراف  من‌)  بدان  خاطر  است  که  (‌یوسف‌)  بداند  من  در  غیاب  (‌او،  جز  حقّ  نمیگویم  و  نـبودن  او  را  بـرای  خود  مغتنم  نـمی‌شمرم  و)  بـدو  خیانت  نـمی‌کنم‌،  و  خداوند  بیگمان  نیرنگ  نیرنگبازان  را  (‌به  سوی  هدف‌)  رهنمود  نمی‌کند  (‌و  به  هدف  نمی‌رساند،  و  بلکه  بـاطل  و  بـیهوده  می‌گرداند)‌.  من  نفس  خـود  را  تبرئه  نمی‌کنـم  (‌و  خویشتن  را  بیگناه  نمی‌دانم‌)  چرا  كـه  نـفس  (‌سـرکش  طبیعتاً  بـه  شهوات  می‌گراید  و  زشتیها  را  تزیین  می‌نماید  و  مردمان  را)  به  بدیها  و  نابکاریها  می‌خواند،  مگر  نفس  کسـی  کـه  پروردگارم  بـدو  رحـم  نماید  (‌و  او  را  در  کـنف  حمایت  خود  مصون  و  مـحفوظ  فرماید)‌.  بی‏گمان  پـروردگارم  دارای  مغفرت  و  مرحمت  فراوانی  است‌.(‌یوسف/51-53) 

 وقتی‌ که  روشن ‌گردید که  آئین  یکتاپرستی  -  در  ایـن  سطح  -  پیش  از  این ‌که  یوسف  زمام  فرمانروائی  را  در  مصر  به  دست‌ گیرد  شناخته  شده  است‌،  قطعاً  باید  پس  از  آن  در  زمان  مملکتداری  یوسف  در  سـطح  وسـیع‌تری  آئین  توحیدی ‌گسـترش  پـیدا  کـرده  بـاشد  و  اسـتقرار  پـــذیرفته  بــاشد،  و  پس  از  آن  در  دوران  حکــومت  خاندانهای  چوپانان  نیز  آئین  توحیدی  انتشار  و  استقرار  چشمگیری  داشته  باشد.  هنگامی  که  فرعونها  در  خاندان  هیجدهم  زمام  امور  را  به  دست ‌گـرفته‌انـد،  با  آئین  یکتاپرستی  مقاومت  ورزیده‌انـد،  آئینی  کـه  در  نسـل  یعقوب  جلوه‌گر  بوده  است‌،  نسلی ‌که  در  مـصر کـثرت  یافته  است‌.  فرعونها  مبارزه  را  آغازیده‌اند  تا  بت‌پرستی  را  برگردانند،  چون  بنیاد  حکومت  فراعنه  بر  بت‌پـرستی  استوار  و  ماندگار  می‌گردیده  است‌!

بدین  منوال  معلوم  می‌شود که  علاوه  از  علّت  سیاسی  به چه  علّت  دیگری  فراعنه  با  بنی‌اسرائیل  -  یعنی  فرزندان  یعقوب  -  مبارزه  می‌کردند.  بنی‌اسرائیل  کسانی  بوده‌اند  که  از  خارج  از  مصر  به  مصر  آمده‌اند  و  در  آنجا  سکونت  گزیده‌اند  و  فرمانروائی  نموده‌انـد  و  در  دوران  شـاهان  چوپانان  استقرار  پذیرفته‌اند،  چوپانانی  که  خودشان  هـم  از  خارج  به  مصر  آمده‌اند.  هنگامی‌ که  مصریها  شـاهان  چوپانان  را  راندند،  همپیمانان  بنی‌اسرائیل  ایشان  را  نـیز  راندند  ...  البتّه  اختلاف  دو  عقیده  باید  تعبیر  نـیرومندی  برای  چنان  دشمنانگی  و  مبارزه‌ای  باشد.  چون  انـتشار  عقیدۀ  صحیح  توحیدی  ستونی  را  در هم  می‌شکسته  است  که  شاهنشاهی  فراعنه  بر  آن  اسـتوار  مـی‌گردیده  است‌.  عقیدۀ  توحیدی‌،  دشمن  اصـلی  طـاغوتها  و  حکـومت  طاغوتها  و  ربوبیّت  طاغوتها  است‌.

اشاره‌ای  به  این  چیزی‌ که  می‌گوئیم  در  نقل  قول  قرآن  مجید  از  مؤمن  آل  فرعون  در  سورۀ  غافر  آمـده  است‌.  بدان‌ گاه  کـه  بـه  دفـاع  اسـلامی  بزرگوارانه  خود  از  موسی  عليه السّلام  رودرروی  فرعون  و  درباریان  او  پرداخـته  است‌،  وقتی‌ که  فرعون  خواسته  است  موسی  را  به  قـتل  برساند،  تا  بـا کشـتن  او  خطری‌ که  از  جانب  عقیدۀ  توحیدی‌ای‌ که  موسی  آن  را  با  خود  به  ارمـغان  آورده  است  و  شاهی  و  فرمانروائی  او  را  تـهدید  می‌کند،  از  میان  رود: 

(وقال فرعون:ذروني أقتل موسى وليدع ربه , إني أخاف أن يبدل دينكم أو أن يظهر في الأرض الفساد . وقال موسى:إني عذت بربي وربكم من كل متكبر لا يؤمن بيوم الحساب . وقال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم إيمانه:أتقتلون رجلا أن يقول:ربي الله ? وقد جاءكم بالبينات من ربكم , وإن يك كاذبا فعليه كذبه , وإن يك صادقا يصبكم بعض الذي يعدكم , إن الله لا يهدي من هو مسرف كذاب . يا قوم لكم الملك اليوم ظاهرين في الأرض . فمن ينصرنا من بأس الله إن جاءنا ? قال فرعون:ما أريكم إلا ما أرى . وما أهديكم إلا سبيل الرشاد . وقال الذي آمن:يا قوم إني أخاف عليكم مثل يوم الأحزاب . مثل دأب قوم نوح وعاد وثمود والذين من بعدهم , وما الله يريد ظلما للعباد , ويا قوم إني أخاف عليكم يوم التناد . يوم تولون مدبرين ما لكم من الله من عاصم , ومن يضلل الله فما له من هاد . . ولقد جاءكم يوسف من قبل بالبينات فما زلتم في شك مما جاءكم به , حتى إذا هلك قلتم:لن يبعث الله من بعده رسولا , كذلك يضل الله من هو مسرف مرتاب . الذين يجادلون في آيات الله بغير سلطان أتاهم . كبر مقتا عند الله وعند الذين آمنوا ! كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبّارٍ...). 

فرعون  (‌به  اطرافیان  و  مشاوران  خود)  گـفت‌:  