رگردیم‌؟‌!)‌.  مـن  از  سرزمین  (‌مصر)  حرکت  نمی‌کنم  تا  پدرم  به  من  اجـازۀ  (‌خروج  از  آن  و  برگشت  به  کنعان  را)  نـدهد،  یـا  خدا  در  حقّ  من  داوری  نکند  و  فرمان  نرانـد  (‌و  با  مرگ  مـن  یـا  آزادی  بنیامین‌،  کار  را  یکسره  نسازد)  و  او  بهترين  داور  و  فرمانده  است  (‌و  جز  به  حقّ  فرمان  نراند  و  جز  به  عدل  داوری  نکند)‌.  شما  به  پیش  پدرتان  برگردید  و  بگوئید:  ای  پدر!  پسرت  دزدی  کرده  است  (‌و  در  برابـر  آن  بـنده  گردیده  است  و  بــه  اســارت  رفـته  است‌)  و گواهـی  نمی‌دهیـم  مگر  به  آنچه  (‌از  دزدی  بنیامین  با  چشم  خود  دیده‌ایم  و  بر  آن‌)  مطّلع  شده‌ایم‌،  و  ما  (‌در  آن  هنگام  که  با  تو  پیمان  بسته‌ایم  نمی‌دانستیم  که  او  دزدی  می‌كند.  چرا  که‌)  از  غیب  خبر  نداشته‌ایم  (‌و  راز  نـهان  در  پشت  پـردۀ  غیب  جهان  را  جز  یزدان  نمی‌داند)‌.  و  از  (‌اهالی‌)  شهری  که  ما  در  آن  بوده‌ایم  (‌که  مصر  است‌)  و  از  کاروانی  که  با  آن  (‌به  کنعان‌)  برگشته‌ایم  بپرس  (‌تا  بیگناهی  ما  بر‌ای  تو  ثابت  شود)  و  ما  تأکید  مـی‌کنیم  که  راسـتگوئیم  (‌و  جز  حقیقت  نمی‏‎گوئیم.  بقیّۀ  برادران  بـه  کنعان  بـرگشتند  و  پدرشان  را  از  ماجرا  باخبر  کردند  و  او)  گفت‌:  بلكه  نفس  (‌امّاره‌)  کار  زشتی  را  در  نظرتان  آراسته  است  (‌و  شما  را  دچار  آن  کرده  است‌.  این  کار  شما،  و  اما  کار  من‌)  صبر  جـمیل  است‌،  (‌صـبری  که  جزع  و  فزع‌،  زیـبائی  آن  را  نیالاید،  و  ناشکری  و  ناسپاسی‌،  اجر  آن  را  نزدايد  و  به  گناه  تبدیل  ننماید)‌.  امید  است  که  خداوند  همۀ  آنان  را  به  من  بازگرداند.  بیگمان  او  كاملاً  آگاه  (‌از  حال  من  و  حال  ایشان  بوده  و)  دارای  حکمت  بالغه  است  و  کارهایش  از  روی  حساب  و  فـلسفه  است‌)‌.  و  از  فـرزندانش  روی  برتافت  و  گفت‌:  ای  وای  بر  من  بر  (‌دوری‌)  یوسف  (‌من‌!)  و  (‌از  بس  کــه  گـریست‌)  چشـمانش  از  انـدوه  سـفید  (‌و  نابینا)  گردید.  و  او  اندوه  خود  را  در  دل  نهان  می‌داشت  و  خشم  خود  (‌بر  فرزندان‌)  را  قورت  مـی‌داد.  گـفتند:  (‌ای  پدر!)  به  خدا  سوگند!  آن ‌قدر  تو  یاد  یوسف  مـی‌کنی  که  مشرف  به  مرگ  مـی‌شوی  یــا  (‌مـی‌میری  و)  از  مردگان  می‌گردی‌.  (‌خویشتن  را  بپا  و  به  خود  و  به  ما  ترحّم  فرما  و  از  غم  و  اندوه  بکاه‌)‌.  گفت‌:  شکـایت  پـریشان  حـالی  و  اندوه  خود  را  تنها  و  تنها  به  (‌درگاه‌)  خدا  می‌برم‌،  (‌و  فقط  بــه  آسـتان  خدا  مــی‌نالم  و  حل  مشکـل  خود  را  از  او  می‌خواهم‌)  و  من  از  سوی  خدا  چیزهائی  می‌دانـم  که  شما  نمی‌دانید.  ای  فرزندانم‌!  بروید  و  (‌در  مصر  همراه  بـرادر  مهتر  خود)  بـه  دنـبال  یـوسف  و  بـرادرش  بگردید  و  از  رحمت  خدا  ناامید  مشوید،  چرا  کـه  از  رحمت  خدا  جز  کافران  ناامید  نمی‌گردند.  (‌من  احساس  می‌كنم  روزگار  دیدار  نزدیک  است‌)‌. (‌يوسف/80-87) 

 در  واپسین  جايگاه‌های  محنت  فراوان  و  غم  و  انـدوه  درازی  که ‌گریبانگـر  پـیرمرد  رنـجدیده  و  بلا  کشـیده  می‌شود،  او  را  با  همان  سیماها  و  با  همان  واقعيتّها  خواهيم  یافت‌.  او  را  خواهیم  دیـد  بوی  یـوسف  را  از  پـیراهـن  یوسف  می‌بوید،  و  با  خشم  پسرانش  و  با  سرزنش  و  سرکوبی  ایشان  رویاروی  می‌گردد،  ولی  در  اعـتماد  و  اطمینان  خود  به  پروردگارش کمترین‌  گمانی  به  خویشتن  را‌ه  نمی‌دهد:

(وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لأجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ (٩٤) قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ (٩٥) فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ (٩٦) قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ (٩٧) قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (٩٨)

هنگامی  که  کاروان  (‌از  مصر  به  سوی  شام‌)  حرکت  کرد،  پدرشان  (‌به  کسانی  که  پیش  او  بـودند)  گـفت‌:  اگر  مـرا  بی‌خرد  و  بی‌مغز  ننامید،  (‌به  شما  مـی‌گویم‌)  مـن  واقـعاً  بوی  یوسف  را  می‌بویم‌!  (‌اطرافیان  بدو)  گـفتند:  بـه  خدا  قسم‌!  بیگمان  تو  در  سرگشتگی  قدیم  خود  هستی  (‌و  بـر  بال  خیالات  و  خرافات  در  پروازی‌)‌.  هنگامی  كه  (‌پـیک‌)  مـژده‌رسان  بـیامد  و  پـیراهـن  را  بـر  چـهره‌اش  افکند،  (‌چشمان  یعقوب‌)  بینا  گردید  (‌و  نور  سرور،  به  دیدگانش  روشنی  بخشید.  یعقوب  به  حاضران‌)  گفت‌:  مگر  به  شما  نگفتم‌:  که  از  سـوی  یـزدان  (‌و  در  پـرتو  وحـی  رحمان‌)  چيزهائی  می‌دانم  كه  شما  نمی‌دانید؟  (‌فرزندان  یـعقوب‌)  گفتند:  ای  پدر!  (‌بر  ما  بـبخشا  و)  آمـرزش  گناهانمان  را  برایمان  (‌از  خدا)  بخواه‌.  واقعاً  ما  خطا کار  بوده‌ایم‌.  گفت‌:  از  پــروردگارم‌،  پـیوسته  بــرایـتان  طـلب  آمـرزش  (‌گـناهانتان  را)  خواهـم  کـرد.  بی‏گمان  او  بخشایشگر  مهربانی  است‌. (‌يوسف/94-98) 

 این  شخصيّت‌،  شخصیّتی  است  با  ویـژگیها  و  سـیماهای  یگــانه‌.  احســاسات  و  عــملکردهایبثن  واقـعی  است‌.  شخصیّتی  است ‌که  خود  واقعیّت  و  تمام  شرائط  و  ظروف  و گستره  محیط  را  بدون  هر گونه  آراسـتن  و کـاستن  و  تحریف  کردنی  جلوه‌گر  می‌سازد.

*

واقعیّت  در  عین  حال‌ که  درست  و  مورد  اطمینان  و  پاک  و  سالم  است‌،  بلکه  این  واقعیّت  به  واقعیّت  شخصیّتهای  انسانی  بســنده  نــمی‌کند،  واقــعیّت  شخصیّتهای  آدمیزادگانی  که  داستان  در ‌این  جولانگاه  فراخ  بـدانـان  توجّه  می کند  و  در  این  سطح  و  مرتبۀ  دل‌انگیز  از  ایشان  سخن  می‌راند.  و لیکـن  در  واقعیّت  رخـدادها  و  بیان  گفتارها  و  نشان  دادن  حرکات  و  سکنات  هر یک  از  آنها  و  نمودن  صدق  و  صداقتها  و  طبیعت  و  سرشتها  د‌ر  زمان  و  مکان  خود،  و  در  محیط  و  شرائـط  و ظـروف  خویش‌،  جلوه‌گر  می‌آید  و  نقاب  از  چهره  می‌گشاید...  چه  هر  حرکت  بیرون  و  هر  خاطرۀ  درون  و  هر  واژه‌ای‌،  در  زمان  خود  پدیدار  می‌آید،  و  به  شکلی  که  مورد  انتظار  است  نمودار  می‌گردد،  و  در  مکان  خاصّ  خود  در  صحنۀ  نمایش  جای  می‌گیرد،  و  در  ناحیه  سـایه  روشنها  و  در  ناحیۀ  پـرتوهائی‌ که  مورد  انـتظار  است‌،  به  نوبه  و  حسب  اهمیّت  و  نـقش  و  سرشت  جریان  حیات‌،  جایگزین  می‌شود  و  یا  تغییر  مکان  می‌دهد  ...  همان  کاری  صورت  می‌گیرد که  در  شـخصیّتها  نـیز  صـورت  می‌گرفت  چنان ‌که  قبلاً  بیان  داشتیم‌.

حــتّی  لحظه‌های  بیان  جنس  مخالف  در  داستان  و  جایگاه‌های  او گسترۀ ‌کامل  خود  را  فراگرفته  است‌.  و  از  آن  در  حدود  برنامۀ  پـاک  و  سـزاوار  «‌انسـان‌«  بـدون  هر گونه  آراستن  و کاستن  و  تـغییر  و  تـحریف  واقعیّت  بشری‌،  س