(٦٨)

هنگامی كه به پيش پدرشان برگشتند (داستان خود را با عزيز مصر بازگو كردند و از مراحم و الطاف او بسی سخن راندند و ) گفتند : (اگر بنيامين را با خود نبريم اين دفعه چيزی به ما داده نخواهد شد و ) از گندم و حبوبات محروم می شويم، پس برادرمان را با ما بفرست تا كيل و پيمانه ای دريافت داريم و (خوراك مورد نياز خانواده را با خود بياوريم. قول می دهيم كه ) ما نگهبان و حافظ او باشيم (يعقوب به ياد گذشته ها افتاد و ) گفت: آيا من دربارۀ او به شما اطمينان كنم همان گونه كه دربارۀ برادرش(يوسف) قبلاً به شما اطمينان كردم؟! (نه من شما را امين نمی دانم و فرزند خود را به شما نمی سپارم. حافظ و نگهبان فقط خدا است و) خدا بهترين حافظ و نكهدار است و از همۀ مهربانان مهربانتر است (او مرا و فرزند مرا كافی است). هنگامی كه بارهای خود را باز كردند، ديدند كه (پول)كالای ايشان (در داخل بارهايشان گذارده شده و) بديشان برگشت داده شده است. گفتند: ای پدر! ما ديگر (بيش از اين الطاف عزيز مصر) چه می خواهيم؟!اين (بهای) كالای ما است كه به ما پس داده شده است. (پس بهتر است برادرمان را با ما بفرستی) و ما برای خانوادۀ خود  مواد  غذائی  (‌بـیشتری‌)  بـیاوریم  و  از  بـرادر  خود  محافظت  کنیم  و  بار  شتری  را  (‌بر  مقدار  قبلی‌)  بیفزائـیم  که  آن  (‌چیزی  که  با  خود  آورده‌ایم  با  توجّه  بـه  جود  و  لطف  عزیز  مـصر)  اندک  است‌.  (‌سرانـجام  یـعقوب  گـول  سحنان  فرزندان  را  خورد.  ولی  برای  اطمینان  خـاطر)  گفت‌:  من  هرگز  او  را  با  شما  نخواهم  فرستاد  تا  ایـن  که  عهد  و  پیمان  مؤكّد  و  استوار  با  سوگند  به  خدا،  بـا  من  نبندید  كه  او  را  (‌سالم‌)  بـه  مـن  بـرمی‌گردانـید،  مگر  کــه  (‌بر اثر  مرگ  و  یا  غلبۀ  دشمن  و  یا  عامل  دیگر)  قدرت  از  شـما  سـلب  گردد.  (‌فرزندانش  پـیمانش  را  پـذیرفتند  و  خدای  را  به  شهادت  طلبیدند.)  هنگامی  که  با  پـدر  پـیمان  بستند،  گفت‌:  خداوند  آگاه  و  مطّلع  بر  آن  چیزی  است  که  (‌به  همدیگر)  می‏گوئیم.  (‌یعقوب  به  عـهد  و  پـیمان  مؤكّد  فـرزندان  خود  دل  بست  و  شـفقت  پـدری  او  را  بر  آن  داشت  که  آنان  را  راهنمائی  و  نصیحت  کـند)  و  گفت‌:  ای  فرزندانم‌!  از  یک  در  (‌بـه  مـصر)  داخل  نشوید.  بلکه  از  درهای  گوناگون  وارد  شوید  (‌تا  از  حسادت  حسودان  و  چشم  زخم  پلیدان  درامان  بمانید.  ولی  بدانید  کـه  مـن  بـا  این  تدبیر)  نمی‌توانم  چیزی  را  که  خدا  مقرّر  کرده  بـاشد  از  شمـا  بدور  سازم‌.  (‌یقیناً  آنچه  باید  بشود  مـی‌شود،  و  راهی  برای  دفع  بــلا  جز  رعـایت  اسـباب  و  علل  پـیدا  و  توسّل  به  خدا  سـراغ  نـدارم‌)‌.  تـنها  حکـم  و  فرمان  از آن  یزدان  است‌.  (‌دافع  شرّ  و  جالب  خیر  جـهان  فقط  ایـزد  سبحان  است‌)‌.  بـر  او  تـوکّل  مـی‌کنم  (‌و  ار  او  اسـتمداد  مــی‌جویم  و  کـارم  را  بـدو  واگذار  مـی‌کنـم‌)  و  باید  کـه  توکّل‌کنندگان  بر  او  توکّل  کنند  و  بس  (‌و  کار  خویش  را  بدو  حواله  دادند.  سفارش  پدر  را  پذیرفتند)  و  هنگامی  که  از  همان  طریق  و  به  همان  شیوه  (‌به  مصر)  وارد  شـدند  که  پدرشان  بدیشان  دسـتور  داده  بـود،  چنین  ورودی  آنان  را  از  آنچه  خدا  خواسته  بود  بدور  نداشت  و  (‌حذر  بــا  قـدر  برنیامد  و  در  مصر  بـه  دزدی  مـتّـهم  شـدند  و  برادرشان  بـنیامین  بـه  گروگان  گرفته  شد  و  غمها  و  انـدوه‌ها  یکـی  پس  از  دیگری  ایشـان  را  دربـر  گرفت‌)  و لیکن  حاجتی  را  برآورده  کرد  که  در  انـدرون  یـعقوب  بـود  (‌و  آن  پیدا  شـدن  یـوسف  و  شـناسائی  او  تـوسّط  بنیامین  و  سرانجام  به  هم  رسـیدن  پـدر  و  پسـر  بـعد  از  مدّتها  فراق  و  هـجران  بـود)‌.  بیگمان  یـعقوب  (‌در  پـرتو  وحی‌)  آگاه  از  چیزهائی  بود  که  ما  بدو  آموخته  بـودیم‌.  (‌از  جمله  مـی‌دانست  کـه  یـوسف  زنـده  است  و  عـاقبت  خـواب  او  تـحقّق  پـیدا  مـی‌کند)  امّـا  بسـیاری  از  مردم  نمی‌دانند  (‌که  یعقوب  چنین  آگاهی  و  اطـّلاعی  در  پـرتو  وحی  داشتـه  است‌)‌.(‌يوسف/63-68‌)

  سپس  در  فاجعۀ  دومی  که  یعقوب  بـدان  گـرفتار  آمـده  است  با  او  ملاقات  می‌کنیم‌،  بدان  هنگام ‌که  یعقوب  پدر  غمزده‌ای  است  و  پیغمبر  به  خدا  رسیده‌ای  است  ...  این  امـر  هـم  پس  از  آن  است ‌کـه  یـزدان  بـرای  یـوسف  چاره‌جوئی  می‌کند  و  بدو  پـیام  مـی‌دهد که  چگونه  برادرش  را  بگیرد  و  پیش  خود  نگاه  دارد.  یکی  از  پسران  یعقوب  برجای  می‌ماند،  پسری ‌که  دارای  شخصیّت  ویژه  در  میان  پسران  است‌.  تمام  نشانه‌های  برجسته‌ای  را  دارا  است ‌که  لازمۀ  موضعها  و  موقعيّتهای  سراســر  داسـتان  است‌.  او  مــی‌ترسد  پس  از  آن  هــمه  عــهد  و  پـیمان  استواری ‌که  با  پدرش  بسته  است  با  پدرش  رویـاروی  شود.  وقتی  حاضر  است  برگردد  که  یا  پدرش  بدو  اجازۀ  برگشت  بدهد  و  یا  خدا  دربارۀ  او  داوری ‌کند  و  دستور  انجام‌ کاری  را  بدهد  که  می‌خواهد:

(فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ وَمِنْ قَبْلُ مَا فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الأرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ (٨٠) ارْجِعُوا إِلَى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا إِلا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ (٨١) وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا وَالْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ (٨٢) قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (٨٣) وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (٨٤) قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ (٨٥) قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ (٨٦) يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ) (٨٧)

هنگامی  که  (‌از  آزادی  بنیامین‌)  کاملاً  نـاامـید  شدند،  بـه  کناری  رفتند  و  بـا  یکدیگر  نـهانی  بـه  گفتگو  و  رایـزنی  پرداختند.  بزرگ  آنان  گفت‌:  مگر  نمی‌دانید  که  پدرتان  از  شما  پیمان  مؤكّد  بـا  سوگند  بـه  خدا  گرفته  است  (‌کـه  برادرتان  را  سالم  بدو  برگردانید؟‌)  و  (‌به  یاد  ندار‌ید  كـه‌)  پیش  از  این  دربارۀ  یوسف  کوتاهی  کرده‌ایـد؟  پس  (‌بـه  چـه  روئــی  اکـنون  بـه  سوی  او  ب