ْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ (٥) وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الأحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَى آلِ يَعْقُوبَ كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) (٦)

 (‌ای  پیغمبر!  به  یاد  دار)  آنگاه  را  که  یـوسف  بـه  پـدرش  گفت‌:  ای  پدر!  من  در  خواب  دیـدم  که  یـازده  سـتاره‌،  و  همچنین  خورشید  و  مـاه  در  بـرابـرم  سـجده  می‏‎کنند.  (‌پــدرش‌)  گـفت‌:  فرزند  عزیزم‌!  خواب  خود  را  بـرای  برادرانت  بازگو  مکن‌،  (‌چرا  كه  مایۀ  حسد  آنان  می‌شود،  و  اهــریمن  ایشــان  را  بـر آن  مـی‌دارد)  کـه  بـرای  تـو  نــیرنگبازی  و  دسـیسه‌سازی  کنند.  بیگمان  اهـریمن  دشمن  آشکار  انسـان  است‌.  همانگونه  (‌کـه  در  خواب  خویشتن  را  سرور  و  برتر  دیدی‌)  پروردگارت  تو  را  (‌به  پیغمبری‌)  برمی‌گزیند  و  تعبیر  خوابها  را  به  تو  می‌آموزد  (‌و  با  خلعت  نـبوّت  تـو  را  مـفتخر  مـی‌سازد)  و  بر  تو  و  خاندان  یعقوب  نعمت  خود  را  کامل  می‌کند،  همان ‌طور  که  پیش  از  این  بر  پـدرانت  ابـراهـیم  و  اسـحاق  کـامل  کـرد.  بیگمان  پروردگارت  بسـیار  دانـا  و  پـرحکمت  است  (‌و  می‌داند  چه  کسی  را  برمی‏گزیند  و  خلعت  نبوّت  را  به  تن  چه  کسی  می‌کند)‌.(‌یوسف/4-6‌)

  آن‌ گاه  ابن  شخصیّت  را  می‌یابیم  با  تـمام  واقعیّت  شخصیّت  بشری  پیغمبری،  در  حالی ‌که  پسرانش  با  او  دربارۀ  یوسف  صحبت  می‌کنند.  پس  از  آن  ناگهان  او  را  دچار  فاجعه  می‌کند:            

(قَالُوا يَا أَبَانَا مَا لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ (١١) أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (١٢) قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ (١٣) قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَخَاسِرُونَ (١٤) فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ (١٥) وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ (١٦) قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ (١٧) وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ) (١٨)

 (‌پس  از  اتّفاق  آنان  بر  دور  داشتن  یوسف‌،  به  پدرشان‌)  گفتند:  پدر  جان‌!  چرا  نسبت  به  یـوسف  بـه  مـا  اطمینان  نمی‌کنی‌؟  در  حالی  که  ما  خیرخواه  او  می‌باشیـم  (‌و  جز  محبّت  و  خلوص  از  ما  ندیده  است  و  راهنما  و  دلسوز  وی  بوده  و  هستیم‌)‌.  فردا  او  را  بـا  مـا  بفرست  (‌تـا  در  میان  چمنزارها  و  گلزارها)  بخورد  و  بازی  کند  و  ما  مـراقب  و  نگهبان  وی  خواهیم  بود.  گفت‌:  اگر  او  را  از  پیش  من  دور  کنید  و  ببرید،  ناراحت  و  غمگین  می‌گردم‌.  مـی‌ترسم  کـه  شما  از  او  غافل  شوید  و  گرگ  وی  را  بخورد.  گفتند:  اگر  گرگ  او  را  بـخورد،  در  حالی  کـه  مـا  گروه  نیرومندی  هستیم  (‌و  از  او  محافظت  می‌کنیم‌)  در  این  صـورت  مـا  زيانمندانی بيش  نخواهيم  بود(و جز ننگ  و عار  بهره ای نخواهيم  داشت). هنگامی كه او را بردند  و تصميم گرفتند كه او را به ژرفای چاه بيندازند (و عاقبت هم نقشۀ خود را اجراء كردند)، در همين حال بدو پيام داديم كه در آينده  آنان را به اين كاری كه (در حقّ تو) كردند آگاه خواهی ساخت، در حالی كه نخواهند فهميد (كه تو برادر ايشان يوسف هستی. همان برادری كه بر نيرنگ او همداستان شدند و گمان بردند كه از دست او آسوده گشتند). شبانگاه گريه كنان پيش پدرشان برگشتند (و شيون سر دادند). گفتند: ای پدر! ما رفتيم و سرگرم مسابقۀ (دو وتيراندازی) گشتيم و يوسف را نزد اثاثيۀ خود گذارديم و گرگ (آمد و) او را خورد. تو هرگز (سخنان9 ما را باور نمی داری، هر چند هم راستگو باشيم(چرا كه يوسف را بسيار دوست می داری و ما را بدخواه او می انگاری). پيراهن او را آلوده به خون دروغين بياوردند (و به پدرشان نشان دادند. پدر) گفت: (چنين نيست. يوسف را گرگ نخورده است و او زنده است ) بلكه نفس (امّاره) كار زشتی را در نظرتان آراسته است و (شما را دچار آن كرده است. اين كار شما، و امّا كار من) صبر جميل است. (صبری كه جزع و فزع، زيبائی آن را نيالايد، و ناشكری و ناسپاسی اجر آن را نزدايد و به گناه تبديل ننمايد) و تنها خدا است كه بايد از او ياری خواست در برابر ياوۀ رسواگرانه ای كه می گوئيد. (يوسف/11-18) 

سپس با اين شخصيّت – با تمام واقعيّتی كه اين شخصيّت دارد – برخورد می كنيم، در حالی كه پسرانش بار ديگر از او می خواهند كه مايۀ آرامش خود را بديشان سپارد... يعنی برادر كوچك يوسف را در اختيار ايشان گذارد... زيرا عزيز مصر – يوسف – كه وی را نمی شناسند  او را از آنان خواسته است! تا در مقابل بردن او به پيش عزيز مصر بديشان باری دهد از آن در سالهای خشكسالی تغذيه كنند!

(فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُوا يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٦٣) قَالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلا كَمَا أَمِنْتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (٦٤) وَلَمَّا فَتَحُوا مَتَاعَهُمْ وَجَدُوا بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُوا يَا أَبَانَا مَا نَبْغِي هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ (٦٥) قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلا أَنْ يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ (٦٦) وَقَالَ يَا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوَابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَمَا أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (٦٧) وَلَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مَا كَانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِلا حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمَا عَلَّمْنَاهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) 