مام  و  کمال  می‌دهـم  (و  حقّ  آن  را  اداء  می‌کنم‌)  و  بهترین  میزبانم‌؟  و  اگر  او  را  نزد  من  نیاورید  (‌بدانـید  که  چیزی  بـه  شـما  داده  نمی‌شود  و)  هیچ‌گونه  گندم  و  حبوباتی  (‌از  غلّه  و  محصولات‌)  به  شما  

نمی‌دهم‌،  و  دیگر  به  پیش  مـن  نـیائید.  (‌بـرادران  یـوسف  پاسخ  دادند  و)  گفتند:  ما  با  پـدرش  گفتگو  مـی‌نمائیـم‌،  و  حتماً  (‌برای  جلب  موافقت  پدر  می‌کوشیم  و)  ایـن  کار  را  خواهیم  کرد.  (‌سپس  هنگامی  که  آهنگ  کوچیدن  کردند،  یوسف‌)  به  کارگزاران  خود  گـفت‌:  (‌پـول‌)  کـالائی  را  که  پرداخته‌اند  در  میان  بارهایشان  بگذارید،  شـاید  پس  از  مراجعت  به  خانوادۀ  خویش‌،  بدان  پی  ببرند  و  بلکه  (‌بـر  وفای  به  عهد  ما  اطمینان  یابند  و  بر  برادر  خود  بـنیامین  بترسند  و  همراه  او  به  پیش  ما)  برگردند.(‌یوسف/58-62‌)

  ٩-  یوسف  را  خواهیم  دید  بدان‌ گاه‌ که  با  پیام  خـدا  بـدو  کارها  را  روبه‌راه  می‌کند  و  امور  را  می‌گرداند،  چگونه  برادر  خود  را  نگاه  می‌دارد.  پس  بنگریم  بـه  شـخصیّت  پختۀ  هوشیار  حکیم  مطمئنی ‌که  خـویشتندار  و  شکـیبا  است‌:

(وَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (٦٩) فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ (٧٠) قَالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ مَاذَا تَفْقِدُونَ (٧١) قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ وَلِمَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ (٧٢) قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مَا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي الأرْضِ وَمَا كُنَّا سَارِقِينَ (٧٣) قَالُوا فَمَا جَزَاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كَاذِبِينَ (٧٤) قَالُوا جَزَاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَاؤُهُ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ (٧٥) فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِيهِ كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (٧٦) قَالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ (٧٧) قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (٧٨) قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلا مَنْ وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِنْدَهُ إِنَّا إِذًا لَظَالِمُونَ) (٧٩)

و  وقتی  که  به  (‌سرای‌)  یـوسف  داخل  شـدند،  بـرادرش (‌بنیامین‌)  را  نزد  خود  جای  داد  (‌و  پنهانی  بدو)  گفت‌:  من  برادر  تو  (‌یوسف‌)  هستم‌،  و  از  کارهائی  که  آنان  کرده‌اند  ناراحت  مباش‌.  هنگامی  که  بار  و  بنه  آنان  را  آماده  کرد،  پیمانۀ  (‌قیمتی  شاه  را)  در  بار  برادرش  (‌بـنیامین‌)  نهاد.  پس  (‌از  رهسپار  شدن  و  پیمودن  مسافتی‌)  ندا  دهنده‌ای  (‌از  اطرافیان  یوسف‌)  فریاد  برآورد:  ای  کاروانیان‌!  شما  دزدید.  (‌بایستید  و  تکان  مخورید.  برادران  یـوسف  از  این  صدا  به  هم  آمدند  و)  رو  بدیشان  کـرده  گـفتند:  چه  چیز  گم  کرده‌اید؟  گفتند:  پیمانۀ  شـاه  را  گـم  کرده‌ایــم  و  هر کس  آن  را  برگرداند،  بار  شتری  در  برابر  آن  می‏‎گیرد.  (‌رئیس  آنان  هم  تأکید  کرد  و  گفت‌:‌)  و  مـن  شـخصاً  ایـن  پاداش  را  تضمین  می‌کنـم‌.  (‌برادران  یـوسف‌)  گفتند:  بـه  خدا  سوگند!  شما  (‌از  روی  رفتار  و  کردار  دو  سفری  که  بدینجا  داشته‌ایم  هر  آینه‌)  می‌دانید  ما  نـیامده‌ایـم  تـا  در  سرزمین  (‌مصر)  فساد  و  تباهی  کنیم  و  ما  هیچ‌ گاه  دزد  نبوده‌ایـم‌.  (‌اطـرافیان  یـوسف‌)  گفتند:  اگر  شـما  دروع  بگوئید،  سزای  آن  (‌کسی  که  دزدی  کرده  باشد  در  عرف  شما)  چیست‌؟  (‌برادران  یوسف‌)  گفتند:  سزای  آن  (‌کسی  که  دزدی  کرده  باشد،  این  است  که‌)  هر کس  آن  پيمانه  در  بارش  یافته  شود،  خودش  (‌بنده  و  گروگان  به‌)  سـزای  آن  گردد.  (‌آری‌!)  مــا  ایـن  چنین‌،  سـتمکاران  را  کـیفر  می‌دهیم‌.  (‌یوسف‌)  نخست  بـارهای  دیگران  را  پـیش  از  بار  برادرش  (‌بنیامین‌)  بازرسی  کرد،  و  سپس  پـیمانه  را  از  بار  برادرش  بیرون  آورد.  ما  اینگونه  بـرای  یـوسف  چاره‌سازی  کردیم  (‌و  نقشه  و  طرح  انداختیم  تا  بـتوانـد  بـنیامین  را  بـه  گونه‌ای  نزد  خود  نگاه  دارد  کـه  دیگر  برادران  متوجّـه  نشوند  و  تسلیم  فرمـان  او  گردند)‌.  چرا  که  یوسف  طبق  آئین  شاه  مصر  نمی‌توانست  برادرش  را  بگیرد،  مگر  این  که  خدا  می‌خواست‌.  (‌ما  هم  که  خدائـیـم  خواستیم  و  یوسف  را  به  زیـور  دانشـی  فراخور  حـال  آراستیم  و  او  در  پرتو  آن  توانست  راه  بازداشت  بـرادر  را  پیدا  کند.  بلی  ما  با  اعطای  دانش‌)  درجات  هر کس  را  که  بخواهیم  بالا  می‌بریم  (‌همان ‌گونه  که  درجات  یـوسف  را  بالا  بردیم‌.  البتّه‌)  بـالاتر  از  هـر  فرزانـه‌ای‌،  فرزانـه‌تری  است  (‌و  خدا  هم  از  همه  فرزانه‌تر  است‌.  برادران  یوسف‌)  گفتند:  اگر  (‌بنیامین‌)  دزدی  کند  (‌جای  شگفت  نیست‌،  که  آن  را  از  سـوی  مـادر  بـه  ارث  بـرده  است‌)  و  بـرادرش  (‌یوسف  نيز  که  هر  دو  از  یک  مادرند)  قبلاً  دزدی  کـرده  است‌.  یوسف  (‌از  این  سخن  سـخت  نـاراحت  شـد،  ولی‌)  ناراحتی  را  در  درون  خود  پنهان  کرد  و  نگـذاشت  از  آن  مطّلـع  شوند.  (‌امّا  در  دل‌)  گفت‌:  شما  مقام  و  منزلت  بـدی  (‌در  پیشگاه  خدا)  دارید  (‌چرا  که  بـرادر  خود  را  از  پـدر  دزدیدید  و  او  را  به  چاه  انداختید  و  از  پدرتان  نـافرمانی  کردید  و  بدو  دروغ  گفتید  و  هنوز  که  هنوز  است  کینه  او  را  به  دل  دارید  و  اینک  هم  وی  را  دزد  می‌نامید)  و  خدا  (‌از  هر  کسی‌)  آگاه‌تر  از  چیزی  است  که  بیان  می‌دارید  (‌و  به  من  نسبت  مـی‌دهید)‌.  گفتند:  ای  عزیز  (‌مصر!)  او  پـدر  بزرگواری  دارد،  یکی  از  مـا  را  بـه  جـای  او  بگیر  (‌و  بـه  بندگی  بپذیر،  و  بدین  وسیله  نیکی  خود  را  در  حقّ  ما  بـه  اتمام  برسان‌)  که  ما  تو  را  از  نیکوکاران  مـی‌بینیم‌.  گفت‌:  پناه  بر  خدا  که  ما  (‌این  كار  را  بکنیم  و)  غیر  از  آن  کس  را  بگیریم  که  کالای  خود  را  نزد  او  یافته‌ایم‌.  ما  (‌اگـر  چنین  کنیم‌)  در  آن  صورت  (‌بیگناه  را  بجای  گناهکار  گرفته  و)  از  زمرۀ  ستمکاران  خواهیم  بود. (‌یوسف/69-79)  

  10-‌آن‌ گاه  با  یوسف  رویاروی  می‌شویم‌،  در  آن  اوضاع  و  احوالی‌ که  درد  و  محنت  یعقوب  به  اوج  خود  رسـیده  است‌،  و  یزدان  سبحان  