یان  پراکـنده  (‌و  گوناگونی  كه  انسـان  بـاید  پـیرو  هـر یک  از  آنـها  شـود)  بهترند  یا  خدای  یگانۀ  چیره  (‌بر  همه  چیز  و  کس‌؟‌)‌.  ایـن  مــعبودهائی  کـه  غیر  از  خدا  مـی‌پرستید،  چیزی  جز  اسمهای  (‌بی‌مسمّی‌)  نیست  که  شمـا  و  پدرانـتان  آنـها  را  خدا  نامیده‌ایـد.  خداونـد  حجّت  و  برهانی  بـرای  (‌خدا  نامیدن‌)  آنها  نازل  نکرده  است  (‌و  وحی  و  پـیامی  بـرای  معبود  بودن  آنـها  ارسـال  نـنموده  است‌)‌.  فرمانروائـی  از آن  خـدا  است  و  بس‌.  (‌ایـن‌،  او  است  کــه  بـر  کـائنات  حکومت  مـی‌کند  و  از  جمله  عقائد  و  عـبادات  را  وضـع  می‌نماید)‌.  خدا  دستور  داده  است  که  جز  او  را  نپرستید.  این  است  دین  راست  و  ثابتی  (‌که  ادلّه  و  براهین  عقلی  و  نقلی  بر  صدق  آن  رهبرند)  ولی  بیشتر  مردم  نـمی‌دانـند  (‌که  حقّ  ایـن  است  و  جز  ایـن  پـوچ  و  نـاروا  است‌)‌.  ای  دوسـتان  زنـدانـی  مـن‌!  (‌ایـنک  تـعبیر  خواب  خـود  را  بشنوید)‌.  امّا  یکی  از  شما  (‌که  در  خواب  دیـده  است  کـه  انگور  برای  شراب  مـی‌فشارد،  آزاد  می‏‎گردد  و  دوبـاره  ساقی  مجلس  می‌شود  و)  به  سرور  خود  شراب  می‌دهد،  و  امّا  دیگری  (‌که  در  خواب  دیده  است  که  نان  بر  سر  دارد  و  مرغان  از  آن  می‌خورند،  آزاد  نمی‏گردد  و)  به  دار  زده  می‌شود  و  پرندگان  از  (‌گوشت‌)  سر  او  می‌خورند.  ایـن‌،  چیزی  است  که  از  من  دربارۀ  آن  نظر  خواستید  و  قطعی  و  حتمی  است‌. (‌یوسف/36-41)  یوسف  با  وجود  همۀ  این  خصال  و  مزایا  انسان  است‌.  در  او  ضعف  بشری  است‌.  او  می‌خواهد  از  زندان  رهـا  و  آزاد  شود.  در  این  راستا  می خواهد  خبر  او  به  شاه  برسد،  بدان  امید که  توطئۀ  ستمگرانه‌ای  را  به‌ گوش  شاه  برساند  که  او  را  به  زندان  تاریک‌ کشانده  است‌.  هر چند که‌  یزدان  جهان  خواسته  است‌ که  بدو  بیاموزد  از  دیگران  قطع  امید  کند،  و  امیدش  تنها  به  خدا  باشد  و  بس‌:

(وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ) (٤٢)

 (‌یوسف  خطاب‌)  بـه  یکـی  از  آن  دو  کـه  مـی‌دانست  آزاد  می‏‎گردد  گفت‌:  مـرا  در  پـیش  سـرور  خود  (‌یـعنی  شـاه  مصر)  یادآور  شو  (‌و  شرح  حال  مرا  بدو  بگو.  باشد  که  از  زندان  رهایم  کند)‌.  امّا  اهریمن  آن  را  از  یادش  ببرد  که  در  پيش  سرورش  بازگو  کـند.  لذا  یـوسف  چند  سـالی  در  زندان  ماند  .... (  يوسف‌/42)  

آن ‌گاه  سیماهائی  از  این  شخصیّت  دیدار  می‌نماید  و  پس  از  سالها  زندان  خود  را  به  ما  نشان  می‌دهند.  شاه  خواب  دیـده  است‌.  کـاهنان  و  پـرده‌داران  از  تـعبیر  آن‌  عـاجز  می‌گردند.  دوست  زندانی  او  یوسف  را  به  یاد  می‌آورد.  پس  از  آن‌ که  تربیت  الهی  بندۀ  شایسته  و  بایسته  را  به  تمام  و کمال  پرورده  است  و  او  به  قضا  و  قـدر  ربّـانی  اطمینان  پیدا  کرده  است  و  به  سرنوشت  و  سرانجام  کار  خود  یقین  حاصل  نموده  است‌.  شاه  درخواست  می کند  او  را  پس  از  تعبیر  خوابی‌ که  دیده  است  به  پیش  او بیاورند.  یوسف  با  آرامش‌ کسی‌ که  به  خود  یقین  و  اطمینا‌ن  دارد،  پاسخ  می‌گوید،  و  نمی‌خواهد  به  ترک  زندان  خود  بگو‌ید  مگر  بعد  از  تحقیق  تهمت  و  اثبات  پاکی  و  بیگناهی  او:  

(وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ يَا أَيُّهَا الْمَلأ أَفْتُونِي فِي رُؤْيَايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ (٤٣) قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلامٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأحْلامِ بِعَالِمِينَ (٤٤) وَقَالَ الَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (٤٥) يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِي سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (٤٦) قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلا قَلِيلا مِمَّا تَأْكُلُونَ (٤٧) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلا قَلِيلا مِمَّا تُحْصِنُونَ (٤٨) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ (٤٩) وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (٥٠) قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (٥١) ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ (٥٢) وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (٥٣) وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ (٥٤) قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الأرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) (٥٥)

شاه  (‌مصر)  گفت‌:  من  در  خواب  هفت  گاو  چاق  را  دیـدم  که  هفت  گاو  لاغر  آنـها  را  مـی‌خوردند،  و  هـفت  خوشۀ  

سـبز  و  (‌نـارس‌،  و  هـفت‌)  خوشۀ  خشک  (‌و  رسـیده‌)  را  دیدم  (‌که  خشکها  بر  سـبزها  مـی‌پیچند  و  آنـها  را  نـابود  می‌کنند)‌.  ای  بزرگان!  (‌علماء  و  حکماء‌)  اگر  خوابها  را  تعبیر  می‌کنید  (‌و  در  این  فن  سر  رشته  دارید)  نظر  خود  را  دربارۀ  خوابم  برایـم  بیان  دارید.  گفتند:  (‌این  خواب  از  زمرۀ‌)  خوابهای  پریشان  و  پراکنده  است  (‌و  جزو  اوهام  و  خیالات  آشفته‌ای  است  که  معنی  ندارند)  و  ما  از  تعبیر  (‌این ‌گونه‌)  خیالپردازیها  آگاه  نیستیم‌.  کسی  که  از  میان  آن  دو  (‌نفر  زندانی‌،  از  زندان‌)  نجات  یافته  بود  و  بعد  از  مدّتها  (‌سفارش  یوسف  را)  به  یاد  آورد،  گفت‌:  من  شما  را  از  تعبیر  چنین  خوابی  مطّلع  می‌گردانم‌.  مرا  بفرستید  (‌تا  آن  جوان  یوسف  نام  را  ببینم  که  او  در  این  کار  مـاهر  و  استاد  است‌)‌.  ای  یوسف‌!  ای  بسـیار  راسـتگو!  از  تـعبیر  خواب،  ما  را  آگاه  کن  کـه  (‌شـاه  دیـده  است‌:‌)  هـفت  گاو  لاغر،  هفت  گاو  چاق  را  خورده‌اند،  و  هفت  خوشۀ  خشک‌،  و  هفت  خوشۀ  سـبز  (‌بـه  هـم  پـیچیده‌انـد  و  رسـید