 الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (٢٥) قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ (٢٦) وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ (٢٧) فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (٢٨) يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ (٢٩) وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (٣٠) فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ (٣١) قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِنَ الصَّاغِرِينَ (٣٢) قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ (٣٣) فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ) (٣٤)

کسی  که  او  را  در  مصر  خریداری  کرد،  به  هـمسر  خود  گفت‌:  او  را  گرامی  دار  (‌و  کـاری  کن  كه  مکـان  مـناسبی  برای  او  تهیّه  کنی  تا  احساس  کند  یکی  از  افراد  خانوادۀ  ما  است‌)‌.  شاید  برای  ما  سودمند  افتد،  یا  اصــلاً  او  را  بـه  فرزندی  بپذیریم‌.  بدین  منوال  ما  یوسف  را  در  سرزمین  (‌مصر  استقرار  بخشیدیم  و)  مکانت  و  منزلت  دادیــم‌،  تـا  (‌در  آنجا)  تعبیر  برخی  از  خوابها  را  بدو  بیاموزیم‌.  خدا  بر  کار  خود  چیره  و  مسـلّط  است‌،  ولی  بـیشتر  مـردم  (‌خفایای  حكمت  و  لطف  تدبیرش  را)  نمی‌دانند.  و  هنگامی  که  یوسف  به  رشد  و  کمال  خود  رسید  (‌و  به  نهایت  قوّت  جسمانی  و  عقلانی  دست  یافت‌،  نيروی‌)  داوری  و  دانائی  بدو  دادیم‌،  و  ما  این  چنین  (‌که  پاداش  یـوسف  را  دادیـم‌)  پاداش  (‌همۀ‌)  نیکوكاران  را  می‌دهیم‌.  زنی  که  یوسف  در  خانه‌اش  بود،  آرام  آرام  نیرنگ  آغازید  و  به  گول  زدن  او  پرداخت‌،  و  درها  را  بست  و  گفت‌:  بیا  جلو  و  دست  به  کار  شو،  با  تو  هستم‌!  یوسف  گفت‌:  پناه  بر  خدا!  او  که  خدای  من  است‌،  مرا  گرامی  داشـته  است  (‌چگونه  مـمکن  است  دامن  عصمت  به  گناه  بیالایم  و  بـه  خود  سـتم  نـمایم‌؟‌!)  بیگمان  ستمکاران  رستگار  نمی‌گردند.  زن  (‌که  چنین  دید  به  پرخاشگری  پرداخت  و  برای  تنبیه  عبد  خـود)  قصد  (‌زدن‌)  یوسف  کرد،  و  یوسف  (‌برای  دفاع  از  خود)  قصد  (‌طرد)  او  کرد،  امّا  برهان  خدای  خود  را  دیـد  (‌و  از  دفـاع  دست  کشید  و  فرار  را  بر  قرار  ترجیح  داد)‌.  ما  این  چنین  کردیم  (‌و  در  حفظ  وی  در  همۀ  مراحل  کوشیدیم‌)  تا  بلا  و  زنا  را  از  او  دور  سازیم‌.  چرا  که  او  از  بندگان  پـاکیزه  و  گزیده  ما  بود.  (‌از  پی  هم‌)  بـه  سـوی  در  (‌دویـدند  و)  بـر  یکدیگر  پیشی  جستند،  (‌یوسف  می‌خواست  زودتر  از  در  خارج  شود  و  زلیخا  می‌خواست  از  خروج  او  جلوگیری  کند.  در  این  حال  و  احوال‌،‌)  پیراهـن  یـوسف  را  از  پشت بدرید.  دم  در  به  آقای  زن  برخوردند،  (‌زن  خطاب  بـه  شوهر  خود)  گفت‌:  سزای  کسی  کـه  بـه  همسرت  قصد  انجام  کار  زشتی  کند،  جز  این  نیست  که  یا  زندانی  گردد  یا  شکنجۀ  دردناکی  ببیند.  یوسف  گفت‌:  او  مرا  ‌با  نیرنگ  و  زاری  به  خود  می‌خواند  (‌و  می‌خواست  مرا  گو‌ل  بزند!  جدال  و  دفاع  به  اوج  خود  رسید.  در  این  وقت‌)  حاضری  از  (‌حـاضران‌)  اهـل  (‌خانۀ  آن‌)  زن  گفت‌:  اگر  پیراهـن  یوسف  از  جلو  پاره  شـده  بـاشد،  زن  راست  مـی گوید  و  یوسف  از  زمرۀ  دروغگویان  خواهد  بود.  و  اگر  پیراهن  از  پشت  پاره  شده  باشد،  زن  دروغ  می‏‎گوید  و  یوسف  از  زمرۀ  راستگویان  خواهد  بود.  هنگامی  که  (‌عزیز  مصر)  دید  پیراهن  یوسف  از  پشت  پاره  شده  است‌،  گفت‌:  ایـن  کار  از  نیرنگ  شما  زنـان  سـرچشمه  می‏‎گیرد.  واقعاً  نیرنگ  شما  بزرگ  است‌.  ای  یوسف‌!  از  ایـن  (‌موضوع‌)  چشم‌پوشی  کن  و  (‌آن  را  پنهان  و  پوشیده  دار...  و  تو  ای  زن‌)  از  گناهت  استغفار  کن  (‌و  آمـرزش  آن  را  از  خدا  بخواه‌)‌،  بیگمان  تو  از  بـزهکاران  بوده‌ای‌.  (‌خبر  این  موضوع  در  شهر  پـیچید  و)  گروهی  از  زنـان  در  شــهر  گفتند:  همسر  عزیز  (‌مـصر)  خواسـته  است  که  خادم  خویش  را  بفریبد  و  به  خود  خواند.  عشق  جـوان‌،  بـه  اندرون  دلش  خزیده  است‌.  ما  او  را  در  گمراهی  آشکاری  می‌بینیم‌.  هنگامی  کـه  (‌همسر  عزیز)  نیرنگ  ایشان  را  شنید،  (‌کسانی  را)  دنبال  آنان  فرستاد  (‌و  ایشـان  را  بـه  خانۀ  خود  دعوت  کـرد)  و  بـالشهائی  برایشـان  فراهـم  ساخت  (‌و  مجلس  را  به  پشتیهای  گرانبها  و  دیگر  (‌وسائل  رفاه  و  آسایش  بیاراست‌)‌،  و  بــه  دست  هـر کدام  كا‌ردی  (‌برای  پوست  کندن  میوه‌)  داد،  سپس  (‌به  یوسف‌)  گـفت‌:  وارد  مجلس  ایشان  شو.  هنگامی  کـه  چشمانشان  بـدو  افتاد،  بزرگوارش  دیدند  و  (‌به  دهشت  افتادند  و  سراپـا  مـحو  جمال  او  شـدند  و  بـجای  مـیوه‌)  دستهايشان  را  بریدند  و  گفتند:  ماشاء‌الله  این  آدمیزاد  نیست‌،  بـلكه  ایـن  فرشتۀ  بزرگواری  است‌.  (‌همسر  عزیز)  گفت‌:  این  همان  کسـی  است  كه  مــرا  بــه  خاطر  (‌عشـق‌)  او  سرزنش  کرده‌اید.  (‌آری‌!)  من  او  را  به  خویشتن  خوانده‌ام  ولی  او  خویشـنداری  و  پاکدامنی  کرده  است‌.  اگر  آنچه  بـدو  دستور  می‌دهم  انجام  ندهد،  بیگمان  زندانـی  و  تحقیر  می‏‎گردد.  (‌یوسف  که  این  تهدید  همسر  عزیز  و  انـدرز  زنان  مـهمان  برای  فرمانبرداری  از  او  را  شـنید)  گـفت‌:  پروردگارا!  زندان  برای  مـن  خوشایندتر  از  آن  چیزی  است  که  مرا  بدان  فرامـی‌خوانـند،  و  اگر  (‌شـرّ)  نیرنگ  ایشان  را  از  من  بـازنداری‌،  بـدانان  مـی‌گرایـم  و  (‌دامـن  عصمت  بـه  مـعصیت  مـی‌آلایم  و  خویشتن  را  بـدبخت  مــی‌نمایم  و  آن  وقت‌)  از  زمـرۀ  نـادانــان  مــی‌گردم‌.  پروردگارش  دعای  او  را  اجـابت  کـرد  و  (‌شـرّ)  کـید  و  مکرشان  را  از  او  بازداشت‌.  تنها  خدا  است  کـه  شنوای  (‌دعاهای  پناه‌بر