اگر  (‌بنیامین‌)  دزدی  کند  (‌جای  شگفت  نیست‌،  کـه  آن  را  از  سـوی  مـادر  بـه  ارث  بـرده  است‌)  و  برادرش  (‌یوسف  نیز  که  هر  دو  از  یک  مـادرند)  قبلاً  دزدی  کـرده  است‌.  یـوسف  (‌از  ایـن  سخن  سخت  ناراحت  شد،‌ ولی‌)‌ ناراحتی  را  در درون  خود  پنهان  کرد  و نگذاشت  از آن‌ مطّلع  شوند.  (‌امّا  در  دل‌)  گفت‌:‌ شما  مقام  و  منزلت  بدی  (‌در  پیشگاه  خدا)  داریـد  (‌چرا  کـه  بـرادر  خود  را  از  پدر  دزدیـدید  و  او  را  بــه  چاه  انـداختید  و  از  پدرتان  نافرمانی  کردید  و  بدو  دروغ  گفتید  و  هنوز  که  هنوز است‌ کینۀ  او را  به ‌دل‌ دارید و اینک ‌هم  وی ‌را  دزد  می‌نامید)  و  خدا  (‌از  هر کسی‌)  آگاه‌تر  از  چیزی  است  که  بیان  می‌دارید  (‌و به  من  نسبت  می‌دهید)‌.(‌یوسف‌/77‌)

 آنان  را  همان‌ گو‌نه  خواهیم  یافت‌ که  بودند.  بدان ‌گاه‌ کـه  برای  بار  دوم  پدرشان  در  سنّ  پیری  با  فاجعۀ  غمناکی  رویاروی  می‌گردد،  و  آنان  تجدید  غم  و  اندوه  يوسف  را  در  او  می‌یابند،  ناگهان  کینۀ  کـهن  ایشـان  بــه  خـروش  درمی‌آید  و  فوران  می‌کند،  بدون  این  که  پیری  پدرشان  را  در نظر  بگیرند  و  مصیبت  دردناک  او  را  پیش  چشم  دارند:

(وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (٨٤) قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ) (٨٥)

و  از  فرزندانش  روی  بـرتافت  و  گـفت‌:  ای  وای  مـن‌!  بـر  (‌دوری‌)  یوسف  (‌من‌!)  و  (‌از  بس  گریست‌)  چشمانش  از  اندوه  سفید  (‌و  نابینا)  گردید،  و  او  اندوه  خود  ر‌ا  در  دل  نهان  می‌داشت  و  خشـم  خود  (‌بـر  فرزندان‌)  را  قورت  می‌داد.  گفتند:  (‌ای  پدر!)  به  خدا  سوگند  آن ‌قـدر  تـو  یـاد  یـــوسف  مـی‌کنی  کــه  مشـرف  بـه  مرگ  مـی‌شوی  یـا  (‌می‌میری  و)  از  مردگان  می‌گردی‌.  (‌خویشتن  را  بپا  و  به  خود  و  به  ما  ترحّم  فرما  و  از  غم  و  اندوه ‌بکاه‌)‌.(‌یوسف‌/84و85‌)  

این  بی‌شرمی  را  دیگر  باره  از  برادران  یوسف  می‌بینیم  بدان  هنگام  که  یوسف  سرانجام  پیراهـن  خـود  را  بـرای  پدرش  می‌فرستد  -  در  آن  وقت ‌که  شـخصیّت  يوسف  برای  برادران  روشن  و  مـعلو‌م  مـی‌گردد  -  ایـن  پـیوند  درونی‌ که  دالّ  بر  ژرفی  رابطۀ  میان  یـوسف  و  پدر  او  است‌،  ایشان  را  بر  سر  خشم  مـی‌آورد،  و  نمی‌توانـند  خویشتنداری ‌کنند  و  ناگهان  بر  او  می‌تازند  و  می‌خواهند  او  را  به  خاموشی  وا دارند:

(وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لأجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ (٩٤) قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ) (٩٥)

هنگامی  که  کاروان  (‌از  مصر  به  سوی  شام‌)  حرکت  کرد،  پدرشان  (‌به  کسانـی  که  پیش  او  بـودند)  گفت‌:  اگر  مـرا  بـی‌خرد  و  بی‌مغز  ننامید  (‌به  شما  مــی‌گویم‌)  مـن  واقــعاً  بوی  یوسف  را  می‌بویم‌!  (‌اطرافیان  بدو)  گفتند:  به  خدا  قسم‌!  بیگمان  تو  در  سرگشتگی  قدیم  خود  هستی  (‌و  بـر  بال  خیالات  و  خرافات  در  پروازی‌)‌. (‌یوسف/94و95) 

 ٢-‌زن  عزیز  مصر  ...  زنی  است ‌که  در  برابر  هوا  و  هوس  نقش  بر  زمین‌ گشته  است  و  بازیچۀ  دست  امواج  سرکش  و  ویرانگری‌ گردیده  است‌.  چیزی  را  نمی‌بیند.  نه  به  حیاء  و  شرم  زنانگی  توجّه  می‌کند،  و  نه  بزرگی  و  نجابت  خود  را  پیش  چشم  می‌دارد.  هـمچنین  بـه  جـایگاه  و  پـایگاه  اجتماعی‌،  و  رسوا  شدن  خانوادگـی‌،  هـیچ ‌گونه  تـوجّهی  نمی‌کند  ...  زنی  است  - ‌گذشته  از  اینها  -‌ هر گونه  مکر  و  کید  و  نیرنگ  زنانگی  را  به‌ کار  می‌برد،  چه  در  تبرئه  و  اثبات  بیگناهی  خود،  و  چه  در  حمایت  و  حفاظت  کسی  که  او  را  دوست  می‌دارد  و  بدو  عشق  می‌ورزد،  حمایت  و  حفاظت  او  از کـیفر  تـهمتهائی  کـه  بـدو  زده  است‌.  می‌کوشد  عقوبت  او  را  به‌ گونه‌ای  ترتیب  دهد که  زندگی  وی  را  از  میان  نبرد  و  منتهی  به‌ کشتن  او  نگردد!  همچنين  زنی  است ‌که  در  پاسخ  به  زنان  مکر  و کیدی  را  به  کار  می‌برد که‌ کار  خود  را  بدان  توجیه  می‌کند  و  ایشان  را  نیز  قانع  می‌سازد.  در  این  نـیرنگ‌،  از  راه  ضعف  غـریزی  شهوانی  استفاده  می‌کند.  از  ضعف  هوا  و  هوسی  سـود  می‌جوید که  در  زنان  سراغ  دارد  و  قـیاس  ایشـان  را  از  خود  می‌گیرد!..  همچنین  او  زنی  است ‌که  در  افتخار  بـه  هو‌اها  و  هوسهایش  می‌نازد  بدانگاه  که  ضـعف  ارادۀ  او  پدیدار  می‌گردد،  و  عظمت  او  درهم  می‌شکند،  در  برابر  کسی که  دوستش  می‌دارد.  در  آن  مجلسی‌ که  زنان  با  او  نشسته‌اند،  و  زنانگی  زنان  بی‌پرده  آشکار  مـی‌شود،  و  پیراستگی  و  آراستگی  و  حیاء  و  شـرم  زنـانه  به ‌کـنار  می‌رود،  و  هیچ  زنی  در  همچون  مجلسی  از  سخن‌ گفتن  خواستهای  زنانگی  و  نداهای  عشق  درونی  خود  باکـی  ندارد  و  آن  را  اصلاً  ننگ  و  عار  نمی‌شمارد!..  هر چند که  تصویر  و  تعبیر  دربارۀ  این  نمونۀ  بشری  ویژه  بـا  تـمام  حقیقتی‌ که  دارد،  و  تصویر  و  تعبیر  درباره  این  لحظۀ  ویژه  با  تمام  واقعیّتی  که  دارد،  ادای  قرآنی  کـه  بـاید  نمونۀ  والای  ادای  هنری  اسلامی  باشد،  از  قالب  پاک  و  پاکیزۀ  خود  برای  یک  بار  هم  خارج  نگردیده  است‌،  حتّی  بدان  هنگام ‌که  لحظۀ  لختیگری  و  بی‌پردگی  روانی  و  بـدنی  كامل  را  بــا  تـمام  جـهشها  و  جوششها  و  با  هـمۀ  حیوانگرائیها  و  ددمنشیهائی  که  دارد  به  تصویر  می‌کشد  ...  این  است ‌که  قرآن  آن  لجنزار  زشت  و  پلشتی  را  پدید  نـمی‌آورد  کـه  نـویسندگان  «‌داسـتانهای  رئـالیسم‌«  و  نویسندگان  «‌داستانهای  ناتورالیسم‌«  در گل  و  لای  آن  می‌لولند  و  غلت  می‌خورند،  و  در  این  جاهلیّت  نامبارک‌،  به  بهانۀ ‌کمال  هنر  در  ادای  مطلب‌،  هر چه  ببینند  و  بشنوند  و  بیندیشند،  ترسیم  می‌کنند  و  می‌نگارند! (وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَنْ يَنْفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (٢١) وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (٢٢) وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (٢٣) وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ (٢٤) وَاسْتَبَقَ