ان،  و  در  نیازمندیهای  درونی  و  روانیشان‌،  احتیاج  بـه  تـوجیه  و  دلیلی  برای  انجام  گـناه  داشت‌،  و  مـی‌بایستی  راهـی  را  برای  رهائی  از  زشتیها  و  پلشتیهای  آن  پیدا کرد:

(لَقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِلسَّائِلِينَ (٧) إِذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (٨) اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ (٩) قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ (١٠) قَالُوا يَا أَبَانَا مَا لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ (١١) أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (١٢) قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ (١٣) قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَخَاسِرُونَ (١٤) فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ (١٥) وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ (١٦) قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ (١٧) وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ) (١٨)

در  (‌سرگذشت‌)  یوسف  و  برادرانش  دلائل  و  نشانه‌هائی  (‌بر  قدرت  خدا  و  مرحمت  او  به  بندگان  با  ایـمانش‌)  است  برای  کسانی  که  پرسندگان  (‌و  مشـتاقان  آگاهی‌)  از  آن  می‌باشند.  هنگامی  که  (‌بـرادران  پـدری  یـوسف‌)  گفتند:  یوسف  و  برادرش  (‌بنیامین  که  از  یک  مادرند)  در  پـیش  پـدرمان  از  مــا  مـحبوبترند،  در  حـالی  کـه  مـا  گروه  نـیرومندی  هسـتیم  (‌و  از  آن  دو  بـرای  پـدر  سـودمندتر  می‌باشیـم‌)‌.  مسـلّماً  پـدرمان  در  اشــتباه  روشـنی  است‌.  یـوسف  را  بکشـید،  یـا  او  را  بـه  سـرزمینی  (‌دوردست‌)  بیفکنید،  تا  توجّه  پدرتان  فقط  با  شما  باشد  (‌و  تنها  و  تنـها  شما  را  دوست  داشته  باشد  و  به  شما  مهر  ورزد)  و  بعد  از  آن  (‌از  گناه  خود  پشیمان  می‌شوید  و  توبه  می‌کنید  و)  افراد  صالحی  خواهـید  گشت  (‌چرا  کـه  خدا  تـوبه‌پذیر  است  و  پدر  هـم  عذرتان  را  قبول  می‌نماید)‌.  گوینده‌ای  از  آنان  گفت‌:  یوسف  را  مکشید  (‌که  کشتن  جرمی  عظیم  و  گناهی  نابخشودنی  است‌)  و  بلکه  او  را  بـه  ژرفـای  چـاه  بـیندازیـد  تــا  قـافله‌ای  او  را  برگیرد  (‌و  بــه  سـرزمین  دورافتاده‌ای  ببرد)‌،  اگر  (‌برای  دور  کردن  او  و  رسـیدن  به  هدف  خود)  می‌خواهـید  کـاری  بکـنید.  (‌پس  از  اتّفاق  آنان  بر  دور  داشتن  یوسف‌،  بـه  پـدرشان‌)  گفتند:  پدر  جان‌!  چرا نسبت  به  یوسف  به  ما  اطمینان‌ نمی‌کنی‌؟  در  حالی  كه  مـا  خیرخواه  او  مـی‌باشیم  (‌و  جز  محبّت  و  خلوص  از ما  ندیده  است  و  راهنما  و دلسوز  وی  بوده  و  هستیم‌)‌.  فردا  او  را  با  ما  بفرست  (‌تا  در  میان  چمنزارها  و  گلزارها)  بخورد  و  بازی  کند  و  ما  مـراقب  و  نگهبان  وی  خواهیم  بود.  گفت‌:  اگر  او را  از  پیش  مـن  دور  کنید  و  ببرید،  ناراحت  و  غمگین  می‌گردم‌.  می‌ترسم  که  شما  از  او  غافل  شوید  و  گرگ  وی  را  بخورد.  گفتند:  اگر  گرگ  او  را  بخورد،  در  حالی  که  ما  گروه  نیرومندی  هستیم  (‌و  از  او  محافظت  می‌کنیم‌)  در  این  صورت  ما  زیانمندانی  بیش  نـخواهـیم  بود  (‌و  جـز  ننگ  و  عـار  بـهره‌ای  نـخواهیم  داشت‌)‌.  هنگامی  که  او  را  بردند  و  تصمیم  گرفتند  که  او  را  به  ژرفای  چاه  بیندازند  (‌و  عاقبت  هم  نقشۀ  خود  را  اجراء  کردند)‌،  در  همین  حال  بدو  پیام  دادیم  که  در  آینده  آنـان  را  به  این  کاری  که  (‌در  حقّ  تـو)  کردند  آگاه  خواهی  ساخت‌،  در  حالی  که  نخواهند  فهمید  (‌که  تو  برادر  ایشان  یوسف  هستی‌.  همان  برادری  كه  بر  نیرنگ  او  همداستان  شدند  و  گمان  بـردند  کــه  از  دست  او  آسوده  گشـتند)‌.  شبانگاه  گریه‌کنان  پیش  پـدرشان  برگشتند  (‌و  شـیون  سر  دادند)‌.  گفتند:  ای  پدر!  ما  رفتیم  و  سرگرم  مسـابقۀ  (‌دو  و  تیراندازی‌)  گشتیم  و  یوسف  را  نزد  اثـاثیۀ  خود  گذاردیم  و  گرگ  (‌آمد  و)  او  را  خورد.  تو  هرگز  (‌سخنان‌)  ما  را  باور  نمی‌داری‌،  هر چند  هم  راستگو  باشیم  (‌چرا  که  یوسف  را  بسیار  دوست  مـی‌داری  و  مـا  را  بـدخواه  او  مـی‌انگاری‌)‌.  پیراهن  او  را  آلوده  بـه  خون  دروغین  بیاوردند  (‌و  به  پدرشان  نشان  دادند.  پدر)  گفت‌:  (‌چنین  نیست‌.  یوسف  را  گرگ  نحورده  است  و  او  زنـده  است‌)  بلکه  نفس  (‌امّاره‌)  کار  زشتی  را  در  نظرتان  آراسته  است  و  (‌شما  را  دچار  آن  کرده  است‌.  این  کار  شما،  و  امّا  کـار  من‌)  صبر  جمیل  است‌.  (‌صبری  كه  جزع  و  فزع‌،  زیبائی  آن  را  نیالاید،  و  ناشکری  و  ناسپاسی  اجر  آن  را  نزداید  و  به  گناه  تبدیل  ننماید)  و  تنها  خدا  است  که  باید  از  او  یاری  خـــواست  در  بــرابــر  یـاوۀ  رسـواگـرانــه‌ای  کــه  می گوئيد.

ما  برادران  یوسف  را  همان‌ کسانی  می‌بینیم ‌که  بو‌دند.  در  سراسر موضعگیریهای  داستان‌ کـه  پس  از  آن  مـی‌آید،  ایشان  همان ‌کسانی  هستند که  بودند.  همان ‌گونه  موقعیّت  ویژۀ  یکی  از  ایشان  را  از آغاز  تا  به  انجام  داستان  ثابت  و  تغيیرناپذیر  می‏‎بینیم.  بعد  از  آن‌ که  یوسف  از  ایشـان  می‌خواهد  برادر کوچک  یوسف  را  با  خود  بیاورند،  و  آنان  هم  خیال  می‌کنند که  او  عزیز  مصر  است‌،  هـمان  کسی  است‌ که  از  مملکت  خود کنعان  به  پیش  او  آمده‌اند  تا  از  او گندم  بخرند  در  سالهائی ‌که  خشکسال  و  قعطی  است‌،  در  آن  زمانی ‌که  یزدان  برای  یوسف ‌کارها  را  جمع  و  جور  فرموده  است  و  بدو آموخته  است‌ که  برادرشان  را  به  دلیل  یافته  شدن  پیمانۀ  شاه  در  بار  و  بنه  او  به  گروگان  بگیرد  و  پیش  خود  نگاه  دارد  ...  همین‌ که  ایـن  چاره‌سازی  را  دیدند  -‌ آنان  هم  از  سرانجام  آن  ناآگـاه  بودند  - ‌ناگهان ‌کینۀ ‌کـهن  ایشان  نسبت  به  یوسف  جوشیدن‌ گرفت  و  فوّاره  زد:

(قَالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ) (٧٧)

 (‌برادران  یوسف‌)  گفتند:  