هوات  و  تحریک  به  جمال  و  دلربائی،  او  را  فـریفته  و  دلبـاخته  مـی‌کرد.  گذشته  از  اینها  محنت  و  رنج  زندان  را  می‌چشید که  پس  از  رفاه  زندگی  و  خموشی  آن  در  قصر  عزیز  مصر،  بدان  گرفتار  آمده  بود. گذشته  از  اینها  محنت  و  رنج  رفاه  و  سلطۀ  مطلقی‌ که  داشت‌،  و  محنت  و  رنج  فرمانروائی  بر  ارزاق  و  اقوات  مردمان  و  بر  جـان  و  مـال  ا‌یشان‌ کـه  داشت‌.  محنت  و  رنج  اخـتیار  لقـمۀ  نـانی  کـه  بـدیشان  می‌داد،  و  محنت  و  رنج  احساسات  بشری‌ که  می‌چشید  در  آن  ایّام  که  برادران  خود  را  ملاقات  می‌کرد،  برادرانی  که  او  را  به  ته  چاه  انداخته  بودند  و  به  ظاهر  ایـن  همه  محنت  و  رنج  را  ایشان  بدو  رسانده  بودند  و  بدین  همه  بلاها  دچارش  ساخته  بودند  ...  این  همه  محنت  و  رنجی  که  یوسف  عليه السّلام  چشید،  و  این  همه  بلاهائی‌ که  د‌ید  و  بر  آنها  شکیبائی  ورزید،  و  در  لابلای  آن  محنتها  و  بلاهای  بیشمار  به  کار  دعوت  به  سوی  اسلام  دست  یازید،  و  از  همۀ  آنها  پاک  و  پاکیزه  و  خالص  و  مخلص  بیرون  آمد  و  سرافرازانه  موفّق  گردید،  و  واپسین  رویکردها  و  آخرین  تلاشهایش  در  لحظۀ  پیروزی  بر  همۀ  ایـن  محنتها  و  رنجها،  و  در  لحظۀ  ملاقات  پدر  و  مادر  خود  و  در  لحظۀ  جمع  احباب  و  همایش  خاندان‌،  و  در  لحظۀ  تعبیر  خوابش  و  تحقّق  پیدا  کردن  خوابش  آن ‌گونه‌ که  دیده  بود:

(إِذْ قَالَ يُوسُفُ لأبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ)(٤)

 (‌ای  پیغمبر!  به  یاد  دار)  آنگاه  را  که  یـوسف به  پـدرش  گفت‌:  ای  پدر!  من  در  خواب  دیـدم  که  یـازده  ستاره‌،  و  همچنین  خورشید  و  ماه  در  برابرم  سجده  می‏‎كند.

واپسین  رویکردها  و  آخرین  تلاشهایش  در  ایـن‌،  لحظه‌،  گرایش  صادقانه  و  تـوجّه  مخلصانه  و  پرهیزکارانه  و  توبه‌کارانه  به  سوی  آفریدگارش  بود،  و  آن‌ گونه‌ که  قرآن  مجید  به  تصویر  می‌کشد،  همۀ  اینها  را  از  یاد  می‌برد  و  از  همۀ  اینها  به  در  می‌آید  و  به  آستانۀ  خدا  می‌گرايد:

(فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ (٩٩) وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ يَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمَا يَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (١٠٠) رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الأحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ) (١٠١)

 (‌یعقوب  و  خاندان  او  رهسپار  مصر  شـدند.  یـوسف  تـا  مدخل  مصر  به  استقبالشان  شتافت‌)  هنگامی  که  به  پیش  یوسف  رسیدند،  پدر  و  مادرش  را  در  آغوش  گرفت  و  (‌به  همۀ  آنان‌)  گفت‌:  به  سرزمین  مـصر  داخل  شوید  که  به  خواست  خدا  در  امن  و  امان  خواهید  بود.  (‌کاروان  داخل  مصر  گردید  و  به  منزل  یوسف  وارد  شد)  و  یوسف  پدر  و  مادرش  را  بر  تـخت  نشـاند  (‌و  بـه  رسـم  مـردمان  آن  زمان‌،  در  حقّ  سران  و  امیران  و  فرمانروایان‌،  جملگی‌)  در  برابرش  کرنش  بردند.  یوسف  گفت‌:  پدر!  این  تـعبیر  خواب  پیشین  (‌روزگار  کودکی‌)  من  است‌!  پـروردگارم  آن  را  به  واقعیّت  مبدّل  کرد.  به  راستی  خدا  در  حـقّ  مـن  نیکیها  کرده  است‌،  چرا  که  از  زندان  رهایم  نموده  است‌،  و  بعد  از  آن  که  اهریمن  میان  مـن  و  بـرادرانـم  تـباهی  و  جدائی  انداخت‌،  شما  را  از  بادیۀ  (‌شام  بـه  مـصر)  آورده  است‌.  حقیقتاً  پروردگارم  هـر چه  بـخواهـد  سـنجیده  و  دقیق  انجام  می‌دهد.  بی‏گمان  او  بسیار  آگاه  (‌و  کارهایش  همه‌)  دارای  حکـمت  است‌.  (‌یـوسف  رو  بــه  خدا  کرد  و  گفت‌:‌)  پروردگارا!  (‌سـپاسگزارم  کـه  بــس  بـزرگی‌)  از  حکومت  بـه  مـن  داده‌ای  و  مـرا  از  تـعبیر  خوابـها  آگاه  ساخته‌ای‌.  ای  آفریدگار  آسمانها  و  زمین‌!  تو  سرپرست  من  در  دنیا  و  آخرت  هستی‌.  (‌همۀ  امـور  خود  را  بـه  تـو  وامــی‌گذارم  و  خویشتن  را  در  پـناه  تـو  مـی‌دارم‌)‌.  مـرا  مسلمان  بمیران  و  به  صالحان  ملحق  گردان.(‌يوسف/99-101)  

واپسین  خواست  او  این  چنین  بود  ...گذشته  از  همۀ  اینها  او که  در  اوج  قدرت  و  سلطه  و  رفاه  و  خوشی  است  و  دوستان  و  احباب  همه  جمع  شده‌اند،  در  این  وقت  است  که  فریاد  برمی‌آورد  که  خـداونـدگارش  او  را  مسـلمان  بمیراند،  و  او  را  به  صالحان  و  بایستگان  ملحق  گرداند  ...  این  درخواست  پس  از  بلاها  و  محنتها  است‌.  پس  از  صبر  و  شکـیبائی  دور  و  دراز،  و  پس  از  پـیروزی  بزرگ  و  بهروزی  سترگ  است  ...

بس  جای  شگفت  نیست ‌که  این  سوره  هـمراه  بـا  هـمۀ  چیزهائی  که  داستان  آن  پـیغمبر  بـزرگوار  دربـرگـرفته  است‌،  و  همراه  با  همۀ  پیروهائی ‌که  بر  بخشها  و  بندهای  داستان  می‌آید،  از  جملۀ  چیزهائی  باشد که  بر  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه واله وسلّم  و  بر گروه  مسلمانانی ‌که  در  مکّه  در  خدمت  او  هستند،  مـخصوصاً  در  ایـن  دوره‌،  بـرای  دلداری  و  غمزدائی‌،  و  همچنین  برای  اطـمینان  خـاطر  بـخشیدن  و  استوار  و  پابرجـا  داشتن  رانـده  شـدگان  و  بـه  غـربت  افتادگان  و  هراسناک  شدگان‌،  نازل  گردد!

نه  نه‌!  بلکه  در  این  لحظه  دل  مرا  به  احسـاس  دیگـری  می‌کشاند  و  پیام  ژرف  دیگری  را  بر  صفحۀ  خاطرم  نقش  می‌گرداند.  دل  به  من  می‌گوید:  این  سوره  بـر کسـانی  نازل  می‌گردد که  از  مکّه  به  جای  دیگری  اخراج  و  رانده  شده‌اند  تا  پیروزی  و  استقر‌ار  در  آنجا  بهرۀ  ایشان ‌گردد،  هر چند که  به  ظاهر  چنین  جلوه‌گر  آید که  بــیرون  رفتن  ایشان  با  اجبار  و  اکراه  بـوده  است  و  با  بـیم  و  تـهدید  صورت‌ گرفته  است‌!  درست  بدان‌ گـونه  کـه  یوسف  از  آغوش  پدر  اخراج‌ گردیده  است  و  بیرون  رانـده  شـده  است  تا  با  این  همه  بلاها  و  آزمونها  رویاروی‌ گردد،  و  آن ‌گاه  به  پیروزی  و  استقرار  برسد:

(وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (٢١)

بدین  منوال  ما  یوسف  را  در  سـرزمین  (‌مـصر  اسـتقرار  بخشیدیم  و)  مکانت  و  منزلت  دادیم‌،  تا  (‌در  آنجا)  تعبیر  برخی  از  خوابها  را  بدو  بیاموزیم‌.  خدا  بر  کار  خود  چیره  و  مسلّط  است‌،  ولی  بیشتر  مردم  (‌خفایای  حکمت  و  لطف  تدبیرش  را)  نمی‌دانند.