نـد  و  گرفتار  آمده‌اند  ایشان  را  رهنمود گردانند.  در  این  راستا  مدلول  و  مفهوم  اساسی  اسلام  را  برایشـان  مشخّص  و  روشن  نمایند که  اعتقاد  به  الوهیّت  یزدان  یگانۀ  جـهان‌،  انجام  شعائر  و  مراسم  بندگی  ایزد  یکتای  سبحان‌،  کرنش  بردن  و  پرستش  کردن  آفریدگار  منّان‌،  و  پیروی ‌کردن  و  اطاعت  نمودن  و  خضوع  و  خشوع  در  برابر  فرمان  یزدان‌،  در  همۀ  امور  زندگی  است  ...  و  بدیشـان  بـفهمانند کـه  بدون  همۀ  این  معانی  و  مفاهیم  ورود  به  اسلام  صورت  نمی‌گیرد  و  اتمام  نمی‌پذیرد،  و  صفت  مسلمان  به  مردمان  داد‌ه  نمی‌شود،  و  حقوقی ‌که  اسلام  آن  را  در  جان  و  مال  برایشان  در نظر  می‌گیرد  بدیشان  تعلّق  نمی‌یابد.  و  آنان  را  همچنین  متوجّه  سازند که  تـخلّف  از  یکایک  ایـن  مدلولها  و  مفهومها  به  منزلۀ  تخلّف  از  همۀ  آنها  است‌،  و  مردمان  را  از  اسلام  بیرون  می‌آورد  و  به  جاهلیّت  داخل  می‌گرداند،  و  قطعاً  ننگ ‌کفر  یا  داغ  شرک  بهرۀ  ایشـان  می‌کند  و  بدیشان  می‌زند.

این  جاهلیّت  دوره‌ای  از  ادوار  جاهلیّتی  است  که  پس  از  اسلام  آمده  است  و  جـایگزین  آن  گـردیده  است‌.  لازم  است  دوره‌ای  از  ادوار  اســلام  با  همچون  جـاهلیّتی  رویاروی‌ گردد  و  بر  آن  بتازد  و  آن  را  از  میدان  بــه  در  کند،  اسلامی ‌که  پیوسته  بر  جاهلیّتها  می‌تازد  تا  مردمان  را  بار  دیگر  به  سوی  یزدان  بـرگردانـد،  و  ایشـان  را  از  پرستش  بندگان  بیرون  بیاورد  و  به  پرستش  یزدان  یگانۀ  جهان  برگشت  دهد.

کار  باید  بدان  سطحی  از  قاطعیّت  و  وضوح  در  نـفوس  گــروه  مســلمانانی  بــرسد که  بدان  اشـارت  رفت‌،  مسلمانانی ‌که  رنج  رویـاروئی  با  جـاهلیّت  فـراگـیر  و  همه‌ جا گستر  را  بر  خود  هموار  می‌کنند،  و  در  این  برهه  بدشگون  و  بدنهاد  از  زندگی  انسانها  با  جان  و  مـال  بـا  جاهلیّت  می‌رزمند  و  افتخارات  می‌آفرینند  ...  بدون  این  قاطعیّت  و  این  وضوح‌،  طلایه‌داران  و  پیشتازان  رستاخیز  اسلامی  از  ادای  وظـیفۀ  خـود  در  ایـن  دورۀ  سـخت  و  دشوار  از  تاریخ  بشريّت  درمانده  و  ناتوان  می‌گردند،  و  

در  برابر  جامعۀ  جاهلی‌ که  آن  را  جامعۀ  اسـلامی  گمان  می‌برند  متردّد  و  متزلزل  می‌شوند،  و  اهداف  حقيقی  خود  را  نمی‌توانند  مشخّص  سـازند  و  چـهارچـوب  مـقاصد  خویش  را  روشن  گردانند  و  درست  حرکت  کنند.  زیـرا  آنان  نقطۀ  آغاز  را گم  می‌کنند  و  نمی‌دانند  بشريّت  عملاً  در کجا  مـی‌ایسـتد  و  مـوضع  مـی‌گیرد،  نـه  ایـن ‌کـه  طلایه‌داران  و  پیشتازان  رستاخیز  اسلامی  گمان  برند  و  بینگارندا! مسافت  میان  گمان  بردن  و  واقعیّت  هم  زیـاد  است  ...  واقعاً  فاصلۀ  میان  آن  دو  بسیار  است‌.

*
در  این  واپسین  پیرو،  برای  آخرین  بار  در  جلو  مـوضع  پیغمبران  در  مقابل  اقوامشان  می‌ایسـتیم‌،  اقـوامی  کـه  پیغمبران  به  سویشان  روانه  شده‌اند.  اختلاف  این‌  موضع  را  در  آغــاز  و  انــجام  ورانـداز  مـی‌کنیم‌،  و  در  پـرتو  داستانهای  پیغمبران  در  این  سوره  بدان  می‌نگريم‌:

هر  پیغمبری  به  سوی  قوم  خود  فرستاده  شـده  است‌.  در  آغاز  دعوت‌،  پیغمبر  یکی  از  افراد  قوم  خود  بوده  است‌.  ایشان  را  به  سـوی  اسـلام  دعـوت  کـرده  است  بسـان  دعوت  برادری  که  برادران  خود  را  دعوت  کند،  و  بـرای  ایشان  همان  خوبی  و  خیری  را  خواسته  است ‌که  برادری  برای  برادران  خود  می‌خواهد  خوبی  و  خیری  که  خدا  او  را  بدان  رهنمون  فرموده  است  و  در  درون  خود  از  سوی  پروردگارش  بر  آن  حجّت  و  دلیلی  یافته  است‌.

این  موضع  هر  پیغمبری  با  قوم  خود  در  آغاز  نقطه  شروع  بوده  است  ...  و لیکن  این  موضع  هر  پیغمبری  در  انجام  کار  نبوده  است‌!

دسته‌ای  از  قوم  هر  پیغمبری  بدو  پاسخ  مثبت  داد‌ه‌اند  و  رهنمود  او  را  پذیرفته‌اند  و  به  چیزی  ایمان  آورده‌اند  که  آن  را  از  جانب  خدا  با  خود  به  ارمـغان  آورده  است  ...  خدای  یگانه  را  پرستیده‌اند  بدان  گونه  که  پیغمبرشان  از  ایشان  خواسته  است‌،  و  ربقۀ  کـرنش  بـردن  و  پرستش  کردن  هر  کسی  از  آفریدگان  یـزدان  را  از گـردنهایشان  کنده‌اند  و  به  دور  افکنده‌اند...  بـدین  وسـیله  مسلمان  گردیده‌اند  ...  «‌ملّت  مسلمان‌«  شده‌اند  ...

دستۀ  دیگری  از  قوم  هر  پیغمبری  هم  بدو  پاسخ  مـثبت  نداده‌اند  و  رهنمود  او  را  نپذیرفته‌اند  و  به  چیزی  ایـمان  نیاورده‌اند که  آن  را  از  جانب  خدا  با  خود  به  ارمـغان  آورده  است  ...  کفر  ورزیده‌انـد  و  بـر کـرنش  بردن  و  پرستش  کردن  خود  برای  غیر  یزدان  جهان  مـانده‌انـد  و  بندگان  را  بجای  یزدان  پرستیده‌اند!  و  بر  جاهلیّت  خویش  ماندگار گردیده‌اند  و  از  آن  بیرون  نیامده‌اند  و  به  اسلام  داخل  نگردیده‌اند  ...  بدین  سبب  «‌ملّت  مشرک‌«  شده‌اند.  یک  قوم  واحد  در  مقابل  دعوت  پیغمبر  خود  به  دو  ملّت  تقسیم  شده‌اند:  ملّت  مسلمانی  و  ملّت  مشـرکی‌.  دیگـر  یک  قوم  واحد،  یک  ملّت  واحد  نمانده  است‌،  همان ‌گونه  که  پیش  از  رسالت  آن  پیغمبر  یک  مـلّت  واحـد  بـوده  است‌،  هر چند  از  لحاظ  نـژاد  و  تـخمه  یک  قـوم  واحـد  بشمار  آمده  است  ...  ولی  دیگر  پیوند  نژاد  و  تـخمه‌،  و  پیوند  زمین  و  مصالح  مشترک‌،  دیگر  بر  روابط  ایشـان  حاکم  نگردیده  است  هـمان‌ گونه ‌کـه  پـیش  از  رسـالت  پیغمبرشان  حاکـم  بوده  است  ...  بـا  پـیدایش  رسـالت  پیغمبرشان  پیوند  دیگری  پدیدار  گردیده  است  و  یک  قوم  واحد  را گرد  هم  آورده  است  و  مـتّحدشان  نـموده  است‌،  و  یا  یک  قوم  واحد  را  پراکنده‌ کرده  است  و  متفرّق  نموده  است  ...  این  پیوند،  پیوند  عقیده  و  برنامه  و کرنش  بردن  و  پرستش‌ کردن  است‌.  این  پیوند  است‌ که  یک  قوم  واحد  را  متفرّق‌ کرده  است  و  دو  ملّت  مختلفی ‌کرده  است  که  به  هم  نمی‌رسند  و  با  یکدیگر  همزیستی  نمی‌کنند!  این  بدان  سبب  است‌ که  پس  از  ظهور  جدائی  میان  عقیدۀ  هر یک  از  این  دو  ملّت‌،  پیغمبرشان  و  ملّت  مسلمانی‌ که  در  خدمت  او  بوده‌اند،  بر اساس  عقیده  و  برنامه  و کرنش  بردن  و  پرستش‌ کردن‌،  از  قوم  خود  فاصله‌ گرفته‌اند  و  با  آنان  قطع  رابطه  کـرده‌انـد.  از  مـلّت  مشـرکی  فـاصله  گرفته‌اند  و  با  آنان  قطع  رابـطه  کـرده‌انـد  کـه  پـیش  از  رسالت  پیغمبرشان  این  ملّت  قوم  ایشـان  بوده  است  و  ملّت  و  اصل  آنان  بشمار  آمده  است  ...  چون  دو  برنامه‌،  جدا  شده  است‌،  دو  نژاد  مختلف  و  متفاوت‌ گردیده  است‌،  و  از  یک  قوم  واحد  دو  ملّت  نوپا  و  نورس  پدید  آمده  است‌،  دو  ملّتی‌ کـه  بـه  هــم  نـمی‌رسند  و  با  یکـدیگر  همزیستی  نمی‌کنند!

آن  وقت‌ که  مسلمانان  از  قوم  خود  فاصله  می‌گیرند  و  با  ایشان  قطع  رابطه  می‌کنند  به  سبب  عقیده  و  بـرنامه  و  کرنش  و  پرستشی‌ که  دارند،  یزدان  جهان  میان  مسل