  بر  دعوت‌ کنندۀ به  سوی  خدا  باکی  نـدارند  و  دوری  نمی‌گزینند،  مگر  این‌ که  دعوت‌کننده  به  سوی  حقّ  و  حقـیقت  دسته  و گروهی  داشته  باشد که  او  را  پناه  دهد،  و  یا  این ‌که  خودش  دارای  نیروی  مادی  بوده  و  با  آن  خـود  را  بپاید  و  خویشتن  را  حمایت  و  حفاظت  نماید.  و  امّـا  حرمت  عقیده  و  حقّ  و  دعوت‌،  هیچ  احترام  و  ارزشی  در  این  جانهای  خالی  فروتپیده  ندارند.

*
بدین  هنگام  غیرت  و  شهامت  شعیب  را  فرا می‌گیرد  و  به  دفاع  از  جلالت  و  عظمت  و  حرمت  و  قدرت  پروردگار  خود  برمی‏خیزد.  از  عزّت  و  قوّت  قبیله  و  عشـیر‌ۀ  خود  دوری  و  بیزاری  می‌جوید،  و  بـا  قوم  به  رزم  و  نبرد  می‌نشیند  و  ارزیابی  نادرست  ايشان  را  دربارۀ  حقيقت  نیروهای  موجود  در  سراسر گسترۀ  این  وجود،  به  تمسخر  می‌گیرد،  و  ایشان  را  متوجّه  می‌سازد که  با  خدائی ‌که  بر  هر چه  می‌کنند  آگاه  است  بی‌ادب  بوده‌اند.  آن  وقت  واپسين  سخن  فیصله ‌بخش  خود  را  می‌گوید،  و  براساس  عقیده  با  قوم  خود  قطع  رابطه  می‌کند  و  از  ایشان  می‏‎برد،  و  آنان  را  به  خدا  واگذار  می‌کند،  و  از  عذابی  می‌‌ترساند  که  در  انتظار  اشخاص  امثال  ایشان  است‌،  و  آنان  را  به  دست  ســـرنوشتی  مـی‌سپارد کـه  خـودشان  آن  را  برمی‌گزینند:

(قَالَ يَا قَوْمِ أَرَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرَاءَكُمْ ظِهْرِيًّا إِنَّ رَبِّي بِمَا تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (٩٢) وَيَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ إِنِّي عَامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذَابٌ يُخْزِيهِ وَمَنْ هُوَ كَاذِبٌ وَارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَكُمْ رَقِيبٌ )(٩٣)

شعیب  گفت‌:  ای  قوم  من‌!  آیا  قبیله  و  عشیرۀ  من  در  نـزد  شما  گرامی‌تر  و  مهمّ‌تر  از  خدا  است  (‌و  به  خاطر  آنان  با  مـن  مـدارا  و  سـازش  مــی‌کنید)  و  خــدا  را  فرامـوش  

می‌سـازید  و  او  را  پشت  سر  می‌اندازیـد  (‌و  بـه  قدرت  و  عزّت  وی  اعتنائی  نـمی‌کنید؟‌!)‌.  بیگمان  پـروردگار مـن  آگاه  از  هر  آن  چیزی  است  که  می‌کنید  (‌و  اعمال  و  افعال  شما  از  دید  او  مخفی  نمی‌ماند  و  پاداش  آنها  را  در  کـف  دسـتان  می‌گذارد)‌.  ای  قوم  من‌!  هرچه  در  قدرت  داریـد  انجام  دهید  و  کوتاهی  نکنید  (‌و  بدانید  که  پشـتیبان  مـن  خدا  است  و  از  شـما  بـاکـی  نـیست‌)‌.  مـن  بـه  کـار  خود  مشــغولم  (‌و  همانگونه  کـه  شـما  بـه  راه  خود  ادامـه  می‌دهید،  من  هم  بـه  راه  خود  ادامـه  مـی‌دهم‌)‌.  بـالاخره  خواهید  دانست  که  چه  کسی  دچار  عذابی  مـی‌شود  کـه  او  را  خوار  و  رسوا  می‌کند،  و  چه  کسی  دروغگو  است  (‌و  از  من  و  شما  کدام  راسترو  و  خوشبخت‌،  و  کدام  کـجرو  و  بدبخت  می‌باشیم‌)‌.  چشم  به  راه  باشید  و  من  هم  چشم  به  راهم  (‌که  عاقبت  چه  می‌شود)َ

(رَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ). 

آیا  قبیله  و  عشیرۀ  من  در  نزد  شما  کرامی‌تر  و  مهمّ‌تر  از  خدا  است‌؟‌.

آیا گروهی  از  انسانها که  هر  انـدازه  هـم  از  قدرت  و  شوکت  برخـوردار  باشند،  باز  مردمانی  هستند  و  ضعیف  و  ناتوان  می‌باشند،  و  بندگانی  از  بندگان  خدایند،  آنان  از  خدا  به  نظر  شما  مقتدرتر  و  قدرتمندتر  هسـتند؟‌..  آیـا  اینان  از  یزدان  جهان  در  انـدرون  شـما  هیبت  و  قوّت  بیشتری  و  ترس  و  هراس  سخت‌تری  دارند؟

(وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرَاءَكُمْ ظِهْرِيًّا ).

و  خدا  را  فراموش  می‌سازید  و  او  را  پشت  سر  می‌اندازید  (‌و  به  قدرت  و  عزّت  وی  اعتنائی  نمی‌کنید!)‌.

این  طرز  بیان  صورت  محسوسی  را  از  دوری‌گزیدن  و  رویگردانی  نمودن  به  تصـویر  می‌کشد که  بر  زشـتی  کردار  و  پلشتی  رفتارشان  می‌افزاید.  آنان  به  ترک  خدا  می گویند  و  از  خدا  رویگردان  می‌شوند،  در  حالی ‌که  ایشان  آفرید‌گان  او  هستند،  و  او  رازق  آنـان  است  و  نعمت  و  ثروتی  را  بدیشان  داده  است ‌که  هم  اینک  در  آن  غوطه‌ورند.  کاری  که  می‌کنند گذشته  از  این  که  کـفر  و  تکذیب  و  ارزیابی  نادرست  است‌،  سرمستی  و  انکـار  نعمت  و  بیشرمی  است‌.

(إِنَّ رَبِّي بِمَا تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ ).

بیگمان  پروردگار  من  آگاه  از  هـر  آن  چیزی  است  کـه می‌کنید.

احاطه‌،‌کامل‌ترین  صورت  محسوس  از  آگاهی  از  چیزی‌،  و  قدرت  بر  آن  است‌.

این  خشمگینی  بنده  مؤمنی  به  خـاطر  پـروردگار  خـود  است‌.  او  خشمگین  می‌گردد  از  این‌ که  جلالت  و  عظمت  و  وقار  و  شوکت  یزدان  به  بازی‌ گرفته  شـود.  خشـمی  اسـت  که  در  جوار  آن  بزرگی  یافتن  و  افتخار  پیدا  کردن  بـه  وسـیلۀ  حسب  و  نسب  و  قـوم  و  قـبیله‌اش  چـیزی  نمی‌ارزد  و  برجای  نمی‌ماند  ...  شـعیب  باد  به  غبـغب  نینداخت  و  خویشتن  را  باد کرده  و  آماسیده  نکرده  از  این  که  قوم  مدین  از قبیله  و  عشیرۀ  او  می‌ترسند،  و  درنتیجه  دستشان  بدو  نمی‌رسد  تا  کاری  در  حـقّ  او  بکنند  که  می‌خواهند.  بدین  هـم  آسـوده  خـاطر  نـنشست  و  آرام  نگرفت‌ که  قبیله  و  عشیرۀ  او کسـانی  هسـتند کـه  او  را  می‌پایند  و  از  دست  قوم  مـدین  حـمایت  و  نگاهداری  می‌نمایند،  قومی  که  راه  آنان  از  راه  او  جدائی  پیدا  کرده  بود.  ایمان  درحقیقت  این  است  ...  مؤمن  خود  را  جز  در  سایۀ  خدا  نیرومند  نمی‌بیند  و  جز  به  خدا  نمی‌نازد،  و  از  این  خشنود  نمی‌گـردد  که  دار  و  دسته‌ای  داشته  باشد که  مردمان  از  ایشان  بترسند،  ولی  مردمان  از  پروردگار  او  نترسند)  چه  هواداری  و  جانبداری  او  از  قوم  و  قبیله‌اش  نیست‌،  بلکه  هواداری  و  جانبداری  او  از  پروردگارش  و  از  دیــنش  است‌.  او  بـه  خـاندان  و  عشـیره‌اش  نسبت  نمی‌رساند،  بلکه  او  به  خداوندگارش  و  به  آئینش  نسبت  می‌رساند  ...  این  دوراهۀ  جدائی  حقیقی  میان  جهان‌بینی  اسلامی  و  جهان‌بینی  جاهلی  در  همۀ  زمـانها  و  مکانها  است‌.

از  این  خشم  مؤمنانه  برای  دفاع  از  یزدان‌،  و  از  بریدن  و  گسیختن  از  هر  نوع  عظمت  و  عزّتی  جدای  از  عظمت  و  عزّت  ایزد  سبحان‌،  و  از  این  دوری‌ گزیدن  و گریختن  از  هر  پناهگاهی  و  پناه  بردنی  به  پناهگاهی  و  پناه  بردنی  حز  پناهگاه  خدای  منّان  و  پناه  بردن  به  آفریدگار  جهان‌،  چالش  و  مبارزه‌طلبی  شعیب  با  قوم  خود  برمی‌جوشد،  و  آن  چنان  جدائی  و  قطلع  رابطه  او  با  ایشان  پدیدار  می‌آید  

-  پس  از  آن ‌که  یکی  از  افراد  آنـان  بود  -‌و  دو  راه  از  همدیگر  جدا  می شوند  و  فاصله  می‌گیرند  و  دیگـر  به  یکدیگر  متّصل  نمی‌شوند  و  نمی‌رسند:

(وَيَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ ).

ای  قوم  من‌!  هر چه  در  قدرت  دارید  انجام  دهید  و  کوتاهی  نکنید  (‌و  بدانید  که  پشتیبان  من  خدا  است  و  از  شما  باکی  نیست‌)‌.

به  راه  خود  بروید  و  نقشۀ  خود  را  اجراء‌ کنید.  من‌که  از  شما  دست  شسته‌ام‌.

(إِنِّي عَامِلٌ ).

من  به  کار  خود 