 ادّعای  علم  و  مـعرفت  و  تـمدّن  را  دارد  ولاف  پـیشرفت  و  تـمدّن  می‌زند،  و کسانی  را  به  ارتجاع  و  واپسگرائی  و  تعصّب  بیجا  و  جمود  و  رکود  متّهم  می‌سازند که  میان  عقیدۀ  به  خدا،  و  رفتار  شخصی  در  زندگی‌،  و  معاملات  مادی  در  بازار،  معتقد  به  پیوند  و  ارتباط  هستند!!!

عقیدۀ  یگانه‌پرستی  خـدا  در  دلی  جـایگزین  و  اسـتوار  نمی‌گردد که  به  ترک  قانون  خدا  در  رفتار  شخصی  و  در  معاملات  بازاری  بگوید،  و  آنها  را  به  قـوانـین  زمـینی  مردمان  سپارد.  چه  مـمکن  نیست  یگانه‌پرستی  و  شرک‌ورزی  در  یک  دل‌ گرد  آید.  شرک  انواع  جوراجور  و  رنگهای  گوناگون  دارد.  از  جملۀ  این  انواع  و  رنگها،  نوع  و  رنگی  است ‌که  اکنون  ما  در  آن  زندگی  می‌کنیم‌،  و  نماد  اصل  و  حقیقت  شرکی  است ‌کـه  مشـرکان  در  هـر  زمانی  و  در  هر  مکانی  بر  آن ‌گرد  می‌آیند  و  بـه  هم  می‌رسند!

اهل  مدین  شعیب  را  مسخره  می‌کردند  -  همان‌ گونه‌ کـه  امـروزه  کسـانی  بـیشرمانه  دعـوت ‌کنندگان  به  سـوی  یگـانه ‌پرستی  راستین  را  مسـخره  می‌کنند  -‌ و  بدو می‌گفتند:

(إِنَّكَ لأنْتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ ).

تو  که  مرد  شکیبا  و  خردمندی  هستی  (‌چرا  بـاید  چنین  سخنان  یاوه  و  پریشانی  بگوئی‌؟‌!)‌.

از  این  سخن  عکس  آن  مقصودشان  بود.  چه  شکیبائی  و  خردمندی  به  نظر  آنان  ناسنجیده  و  نااندیشیده  چیزهائی  را  بپرستند که  پدران  و  نیاکانشان  آن  چیزها  را  پرستش  کرده‌اند  و  پرستش  و  معاملۀ  در  بازار  را  از  یکدیگر  جدا  سازند!  امروزه  حال  و  وضع  درست  بدان  شکل  است  و  فرهیختـگان  متمدّن ‌کسانی  را  مورد  طعنه  و  استهزاء  قرار  می‌دهند که  متعصّب  و  مرتجع  هستند!!‌!

*شعیب  در  مقابل  این  عیبجوئی  و  ریشـخند  قـوم  خود،  نرمی  و  خوشروئی  نشان  می‌دهد،  نرمی  و  خوشروئی  صاحب  دعوتی ‌که  به  حقّ  و  حقیقتی‌ که  با  خود  به  ارمغان  آورده  است  اطمینان  و  اعتماد  دارد.  شعیب  این  عیبجوئی  و  ریشخند  را  نادیده  می‌گیرد  و  بدان  اهمّیّتی  نمی‌دهد،  و  این  تمسخر  و  استهزاء  را  به  حساب  نـادانـی  و  نـفهمی  ایشان  می‌گيرد  ...  با  نرمش  و  مهربانی  بدیشان  حال  می‌کند که  او  حجّت  و  دلیلی  از  جانب  پروردگارش  دارد،  بدان‌ گونه ‌که  آن  را  در  دل  و  درون  خود  می‏‎یابد،  و  به  چیزی  که  می‌گوید  اطمینان  و  اعـتماد  دارد،  زیـرا  بدو  دانشی  عطاء  گردیده  است  که  بدیشان  داده  نشده  است‌.  و  وقتی ‌که  آ‌نـان  را  به  امانتداری  و  امـین  بودن  در  معاملات  دعوت  می‌کند،  خودش  نیز  از  نتیجۀ  این  امانت  و  انصاف  بهره‌مند  خواهد  بود  و  جانب  امانت  و  انصاف  را  مراعات  خواهد کرد.  چرا که  او  نـیز  هـمچون  ایشـان  دارای  اموال  و  صاحب  معا‌ملات  است‌.  او  با  این  دعوت  سود  شخصی  نمی‌جوید.  آنان  را  از  چیزی  نهی  نمی‌کند  و  بازنمی‌دارد  تا  خودش  بدان  دست  بیازد  و  مـیدان  و  بازار  برای  او  خالی  شود!  ایـن  دعـوت  او،  دعـوت  به  اصلاح  حال  همگانی  ایسان  و  خودش  و  سائر  مـردمان  است‌.  چیزی‌ که  ایشان  را  بدان  دعوت  می‌کند،  آن ‌گـونه  که  گمان  می‏‎برند  زیانی  بدیشان  نمی‌رساند  و  موجب  زیان  و  ضرر  آنان  نمی‌شود:

(قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَرَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَمَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَى مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلا الإصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ) (٨٨)

 گفت‌:  ای  قوم  من‌!  اگر  من  (‌بر اثر  نبوّت‌)  دلیل  آشکاری  از  پروردگارم  داشته  باشم  (‌و  به  یقین  کامل  رسیده  باشم‌)  و  روزی  خوبی  (‌علاوه  از  نبوّت‌)  به  من  عطاء  فرموده  باشد،  به  من  بکوشید  (‌آیا  می‌توانم  برخلاف  فرمان  خدا،  یعنی  خالق  و  هادی  و  رازق  خود  رفتار  کنم‌،  و  شما  را  از  بت‌پرستی  و  بزهکاری  نهی  ننمایم‌؟‌)‌.  مـن  نـمی‌خواهـم  شما  را  از  چیزی  بازدارم  و  خودم  مـرتکب  آن  شوم  (‌و  بلکه  شما  را  به  انجام  کاری  می‌خوانم  که  خود  نیز  بـدان  عمل  مـی‌کنم‌)‌.  مـن  تـا  آنجا  کـه  مـی‌توانــم  جز  اصـلاح  (‌خویشتن  و  شما  را)  نمی‌خواهـم‌،  و  تـوفیق  مـن  هـم  (‌در  رسیدن  به  حقّ  و  نیکی  و  زدودن  ناحقّ  و  بـدی‌)  جز  بـا  (‌یاری  و  پشتیبانی‌)  خدا  (‌انجام  پذیرفتنی‌)  نیست‌.  تنها  بر  او  توکّل  می‌کنم  و  (‌کار  و  بارم  را  بدو  واگذار  می‌سازم  و  با  توبه  و  انابت‌)  فقط  به  سوی  او  برمیگردم.

(  یا  قَوْم  ...  )  .  ای  قوم  من  ....

با  محبّت  و  مودّت  ایشـان  را  فـریاد  می‌دارد،  و  به  خویشاوندی  و  نـزديكی  یـادآورشان  می‌گردانـد،  و  پیوندها  و  پیوستگیها  را  به  یادشان  می‌اندازد  تا  زمـینۀ  دعوت  را  آماده  سازد.

(أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي ).

اگر  مـن  (‌بر اثر  نـبوّت‌)  دلیـل  آشکـاری  از  پروردگارم  داشته  باشم...

من  بی‌دلیل  سخن  نمی‌گویم‌.  حقیقت  پـروردگارم  را  در  جان  خود  می‌یابم  و  یقین  دارم  او  است‌ که  به  من  وحی  می‌کند  و  به  من  دستور  می‌دهد  به  چیزی ‌که  آن  را  بـه  شما  می‌رسانم‌.  در  پرتو  این  دلیل  روشنی که  در  درونم  سراغ  دارم‌،  با  یقین  و  اطمینان  سخن  میگویم.

(وَرَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا ؟).

و  روزی  خوبی  از  جانب  خود  به  من  عطاء  کرده  است‌. 

 از  جملۀ  این  روزی‌،  ثروتی  است‌ که  همچون  شما  با  آن  با  مردمان  معامله‌ می کنم‌.            

(وَمَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَى مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ). 

مــن  نـمی‌خواهـم  شـما  را  از  چیزی  بـازدارم  و  خودم  مـرتکب  آن  شـوم  (‌و  بـلکه  شـما  را  بـه  انجا‌م  کـاری  می‌خوانم  که  خود  نیز  بدان  عمل  می‌کنم‌)‌.

بر  آن  نیستم  که  شما  را  از کاری  بازدارم  و  بدا‌ن  اطّلاع  شما  بـروم  و کـاری  را  انـجام  دهـم ‌کـه  شـما  را  از  آن  بازداشته‌ام  و  از  این  راه  برای  خود  سودی  بیندو‌زم‌!

(إِنْ أُرِيدُ إِلا الإصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ ).

من  تا  آنجا  که  مـی‌توانم  جز  اصلاح  (‌خویشتن  و  شما  را)  نمی‌خواهم‌.

هدف  من  اصلاح ‌کلّی  زندگی  و  جامعه‌ای  است‌ که  خیر  و  صلاح  آن  عائد  هر  فردی  و  هر گروهی  می‌گردد،  هر چند  که  متبادر  به  ذهن  بعضیها  شود که  پـیروی  از  عـقیده  و  اخلاق  برخـی  از  درآمـدهای  شـخصی  و کسب‌  و كار  فردی  را  بکاهد،  و  برخی  از  فرصتها  و  اوقات  نـیک  را  ضائع‌ کـند  و  هـدر  دهـد.  بـلی  از  درآمـدها  و  کسب  و  کارهای  پلید  و  ناپاک  مـی‌کاهد  و  فـرصتهای  زشت  و  پلشت  را  از  میان  می‌برد،  و کسب  و ‌کار  پاک  و  رزق  و  روزی  حلال  را  جایگزین  آنها  می‌سازد،  و  جا‌معه‌ای  را  جایگزین  سائر  جامعه‌ها  مـی‌سازد  کـه  دارای  ضـمانت  اجتماعی‌،  و  همپشت  و  همکار  یکدیگر  خواهد  بود،  و  در  آن