َا نُرِيدُ (٧٩) قَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ (٨٠) قَالُوا يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَلا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلا امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُهَا مَا أَصَابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ (٨١) فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهَا حِجَارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ (٨٢) مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَمَا هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ )(٨٣)

روند  قرآنی  در  ضمن  مرور  تاریخی  جانشینان  زمین‌،  از  روزگاران  نوح  به  بعد،  و  ذکر  ملّتهائی  ‌که  بدیشان  برکت  عمر  و  مال  مبذول ‌گردیده  است‌،  و  یاد  ملّتهائی‌ که  عذاب  بر  آنان  واجب  و  گریبانگیرشان  شده  است‌،.  به  گوشه‌ای  از  داسـتان  ابراهیم  می‌پردازد  و  نـیم‌نگاهی  بـدان  می‌اندازد،  گوشه‌ای  که  برکات  در  آن  تحقّق  یافته  است‌.  پس  از  آن  روند  قرآنی  به  سوی  داستان  قوم  لوط  راه  را  می‌سپرد،  قومی  که  عذاب  دردناکـی  بدیشان  رسـیده  است‌.  در  دو  داستان  ابراهیم  و  لوط  که  در  ایـنجا  آمـده  است‌،  از  دو  طرف  وعدۀ  خدا  به  نـوح  تـحقّق  پذیرفته  است‌:

(قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَبَرَكَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ) (٤٨)

 (‌پس  از  آن  که  طوفان  همه  جا  را  ویـران  کرد،  به  زبـان  وحی  به  نوح‌)  گفته  شد:  ای  نوح‌!  از  کشتی  پیاده  شـو  (‌و  بدان  که  تو  و  همراهانت‌)  از  امنیّت  ما  برخوردارید  و  (‌از  قحطیها  و  بیماریها  و  سائر  بـلاها)  سـالم  و  بـركنارید  و  (‌دریای‌)  برکات  خدا  به  روی  تـو  و  گروههای  همراهت  (‌گشــوده‌)  است  (‌و  نگران  نباشید  که  محیط  سالم  و  پربرکتی  خواهـید  داشت  و  بـعدها)  ملّتها  و  گروه‌های  دیگری  (‌از  نسل  شمـا  پدید  می‌آیند  که  آنان‌)  را  از  نعمتها  و  خوشیها  برخوردار  می‌کنیم  (‌ولی  ایشان  در  غرور  و  غفلت  فرو  می‌روند  و)  آنگاه  عذاب  دردناکی  از  سوی  ما  بدانان  می  رسد.(‌هو‌د/48‌)

 برکات  در  ابراهیم  و  پس  از  او  در  دو  فرزندش  بود‌:  یکی  اسـحاق  بــود کـه  از  اسحاق  و  پسـران  او  پـيغمبران  بنی‌اسرائیل  پای  به  جهان  نهادند.  دومی  اسماعیل  بود  که  از  نسل  او  خاتم‌الأنبیاء  صلّی الله عليه وآله وسلّم  پای  به  جهان  نهاد.

*

(وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى ).

فرستادگان  (فرشتۀ) ما  همواره  با مژدگانی، به پـیش  ابراهیم  آمدند.

روند  قرآنی  از  این  مژده  جـز  در  موعد  مـناسب  و  با  حضور  زن  ابراهیم  سخن  نمی‌گوید.  فرستادگان  فرشتگان  بودند.  در  اینجا  فرشتگان  نیز  معرّفی  نشده‌اند  و  نام  آنان  گفته  نشده  است‌.  ما  مانند  مفسّران  در  امـر  شـناساندن  ایشان  و  تعدادشان  بدون  دلیل  سخن  نمی‌گوئیم  و  بدین  بحث  وارد  نمی‌شویم‌.

(قَالُوا سَلامًا قَالَ سَلامٌ ).

بدو  سلام  کردند.  ابراهیم  جواب  سلام  ایشان  را  داد. 

 ابراهیم  از  سرزمین ‌کلدانیان ‌که  زادگاه  او  و  در  عـراق  بود،  کوچ  کرد.  از  اردن  گذشت‌،  و  در  سرزمین  کنعان  در  بیابان  مسکن  گزید.  بنا  بر  عادت  بدویان  و  بیابان‌نشینان  در  پذیرائـی  از  مـهمان‌،  ابـراهیم  که  آنـان  را  مـهمان  می‌پنداشت  برای  فراهم  آوردن  خوراکی  برای  ایشان  به  تلاش  و  تکاپو  پرداخت‌.

(فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ) (٦٩) 

آنگاه  چیزی  نگذشت  که  گوساله  بریان  شده‌ای  حاضر  آورد.

گوسالۀ  چاق  بریان  شدۀ  بر  سنگ  داغ  و  تافته  در  جـلو  آفتاب  سوزان  پیش  کشید.

امّا  فرشتگان  خوراک  مردمان  روی  زمین  را  نمی‌خورند:

(فَلَمَّا رَأَى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ ).

هنگامی  که  دید  آنان  دست  به  سوی  آن  دراز  نمی‌کنند  (‌و  لب  به  غـذا  نـمی‌زنند،  پـیش  خود  فکر  کـرد  کـه  دوست  نیستند  و  سر  جنگ  دارند،  این  است  که  نمی‌خواهند  غذا  بخورند  ).  

دید  دستشان  به  سوی  غذا  دراز  نمی‌شود.

(نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً ).

از  ایشان  رمید  و  بدشان  دید  و  هراسی  از  آنان  به  دل  راه  داد.  

کسی ‌که  خوراک  نمی‌خورد  انسان  را  به  شکّ  و  تردید  می‌اندازد،  و  چنین  به  دل  راه  می‌دهد که  قصد  خیانتی  و  یــا  سـتمی  دارد،  بـرابـر  آداب  و  رسوم  بـدویان  و  بیابان‌نشینان  ...  صحرانشینان  مـا  از  خیانت  بـه  نـان  و  نمک  خودداری  می‌کنند.  یعنی  اگر  نان  و  نمک  کسی  را  بخورند  از  خیانت  بدو  می‌پرهیزند  و  حقّ  نان  و  نمک  را  نگــاه  مـی‌دارند‌!  هـر گاه  از  خـوراک  خـوردن  کسـی  خودداری ‌کنند،  بدین  معنی  است‌ که  آنان  می‌خواهند  شرّ  و  بلائی  بدو  برسانند،  یا  ایشان  از  مقاصد  و  نیّات  درون  او  نسبت  به  خود  نگرانند  و  بدو  اعتماد  ندارند  ...  بدین  هنگام  بود که  فرشتگان  برای  ابراهیم  پرده  از  حقیقت  حال خود  برداشتند:            

(قَالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ).

 گفتند:  مترس‌.  ما  (‌فرشتگان  خدائیم  و)  به  سوی  قوم  لوط  روانه  شده‌ایم  (‌تا  آنان  را  هلاک  کنیم‌)‌.

ابراهیم  می‌دا‌نست‌که  فرستادن  فرشتگان  به  سوی  قـوم  لوط  چه  معنی  دارد!  ولی  در این  لحظه  امری  پیش  آمد  که  مجرای  سخن  را  تغییر  داد:

(وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ ).

همسر  ابراهیم  (‌ساره  که  در  آنجا)  ایستاده  بود  (‌از  !یـن  خبر  که  آنان  فرشتگان  خدایند  و  برای  نجات  برادرزادۀ  شوهرش  لوط  و  سائر  مؤمنان  از  دست  کفّار  آمـده‌انـد  شادمان  شد  و)  خندید.

چه ‌بسا  خندیدن  او  از  شادی  بر  هلاک  قوم  ناپاک  لوط  باشد:

(فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ) (٧١) 

ما  (‌توسّط  همان  فرشتگان‌)  بدو  مژدۀ  (‌تولّد)  اسحاق  (‌از  او)‌،  و  بـه  دنبال  وی  (‌تولّد)  یعقوب  (‌از  فرزندش  اسحاق‌)  را  دادیم‌.

زن  ابراهیم  نازا  بود  و  پیر  شده  بود  و  فرزندی  نداشت‌.  مژدۀ  تولّد  اسحاق  ناگهان  بدو  داده  شد  و  او  را  سخت  شگفت‌زده ‌کرد.  مژده  دو  چندان  گردید  وقتی ‌که  شنید  از  اسحاق  فرزندی  متولّد  می‌شود  و  یعقوب  نام  می‌گیرد.  زن  -  بویژه  نازا  -‌ در  برابر  همـرن  مژده‌ای  سراپای  او  به  لرزه  می‌افتد،  و  ناگهانی  این  مژده  بیشتر  او  را  به  لرزه  می‌اندازد  و  سرگردان  و حیران ‌ ‌می‌سازد:

(قَالَتْ يَا وَيْلَتَا أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ) (٧٢) 

گـفت‌:  ای  وای‌!  آیـا  مـن  کـه  پـیرزنی  هستم  و  این  هـم  (‌ابـراهـیم‌)  شـوهرم  کـه  پیرمردی  مـی‌باشد،  فـرزندی  می‌زایم‌!  این  چیز  شگفتی  (‌و  مـحالی‌)  است  (‌مگـر  ممکن  است  از  ما  دو  نفر  انسان  فرت