ت‌.

هود  پروردگارش  را  به  گواهی  می‌طلبد  بر  بـیزاریش  از  قوم  گمراه  خود،  و  برکناره‌گیری  از  ایشان  و  بر‌یدن  از  آنان‌.  همچنین هود  قوم خودش  را  نیز  بر  این  بیزاری  از  ایشــان  رو  در  روی  خـودشان  گـواه  مـی‌کند،  تـا  در  دلهایشان  شبهه‌ای  از  بیزاری  او  از  ایشان  باقی  نماند،  و  کاملاً  بدانند  که  او  می‌ترسد  که  از  زمرۀ  آنان‌ گردد!  

همۀ  این  امور  با  عزّت  ایمان  و  والائی  آن‌،  و  با  یـقین  ایمان  و  اطمینان  آن  صورت  می‌پذيرد.

انسان  واقعاً به   هراس  می‌افتد  دربارۀ  مرد  تنهائی‌ که  با  یک  قوم  سنگدل  و  درشتخوی  و  سخت  نیرومند  و  نادان  رویاروی  می‌گردد.  نادانی  ایشان  تا  بدان  حدّ  است  که  معتقد  هستند  این  معبودهای  ناروا  و  نادرست  بلائی  به  مـردی  مـی‌رسانند  و  درنتیجه  آن  مـرد  پـریشان‌گوئی  می کند  و  هذیان  می‌گوید.  چنین  گمان  می‌برند که  دعوت  به  سوی  یزدان  یگانه  هذیانی  است  که  نـاشی  از  بلای  معبودهای  ایشان  است!  انسان  دهشت  مـی‌کند  از  کـار  مردی‌ که  با  قومی  رویاروی  می‌شود که  این  چنین  به  خداگونه‌های  دروغین  خود  معتقدند  و  بدانها  اعـتقاد  و  اطمینان  دارند.  او  عقیدۀ  ایشان  را  سفاهت  می‌داند  و  به  سبب  آن  بر  آنان  پرخاش  می‌کند  و  ایشـان  را  سـرزنش  می‌نماید  و  تشر  می‌زند  و  می‌رنجاند. گذشته  از  اینها  با  چـــالش  و  مــبارزه‌طلبی  درنــده‌خوئی  ایشـان  را  برمی‌انگیزد.  از  آنان  مهلت  و  فرصت  نـمی‌خواهد  تـا  همچون  آمادگی  ایشان  او  نیز  آمادگی  فراهم  آرد.  ایشان  را  رها  نمی‌کند  تا  درنگ‌ کنند  و در نتیجه  آتش  خشمشان  فروکش  کند.  انسان  واقعاً  به  هراس  می‌افتد  دربارۀ  مرد  تنهائی‌ که  این  چنین  بیمناک  خویشتن  را  به  میان  قومی  می‌اندازد  که  سنگدل  و  درشتخوی  و  سخت  نیرومندند.  ولی  هنگامی‌ که  انسان  دربارۀ  عوامل  و  اسباب  این  کار  او  می‌اندیشد،  هراس  برطرف  می‌شود.

این  کار،  کار  ایـمان  و  یقین  و  اطمینان  است  ...  ایمان  به  خدا،  و  یقین  به  وعدۀ خدا،  و  اطمینان  به  یاری  و  پیروزی  خدا  ...  ایمانی  که  با  دل  می‌آمیزد،  زمانی  که  خدا  وعدۀ یاری  و  پیروزی  را  می‌دهد  آن  را  حقیقت  ملموسی  در  درون  خود  می‌بیند  و  یک  لحظه  هم  راجع  بدان  شکّ  و  تردید  به  خـود  راه  نمی‌دهد.  هـمچون  حـقیقتی  انگـار  دستهایش  را  پر  می‌کند،  و  دل  او  را  پر  می‌کند که  مـیان  دو  پهلوی  او  است‌.  دیگر  همچون  حقیقتی  وعدۀ  به  آیندۀ  نهان  در  نهانگاه  غیب  نیست‌.  بلکه  حقیقتی  است  حاضر  و  آمـاده‌.  چشـم  و  دل  آن  را  مـی‌نگرند  و  ورانـدازمی‌نمایند.       

(قَالَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَاشْهَدُوا أَنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِهِ )(٥٤)

گفت‌:  من  خدا  را  گواه  می‌گیرم  و  شما  هم  گواهی  دهـید  (‌بر  گفتارم‌)  که  من  از  چیزهائی  که  بجز  خدا  مـی‌پرستید  بیزار  (‌و  از  بیماری  شرک  شما  سالم‌)  و  برکنارم‌.

من  خدا  را  گواه  می‌گیرم  بر  بیزاری  خود  از  چـیزی‌ کـه  بجز  خدا  می پرستید  و  انباز  خدا  می‌دانید.  شما  هم‌گواهی  دهید  گواهی  و  شهادتی  که  مرا  بر کنار  و  بیزار  از  شرک  قلمداد کند  و  حجّت  و  برهانی  بر  ضدّ  خودتان‌ گردد.  گواه  باشید:  من  بیزاری  خویش  را  آشکارا  بـه  شـما گـفتم  و  فریادتان  زدم  که‌ گریزان  از  چیزی  هستم  که  بـجز خـدا  می‌پرستید  و  انباز  خدایش  می‌دانید.  گذشته  از  این‌،  شما  و  خداگونه‌هائی  که  می‌پرستید  و گمان  می‌برید که  یکی  از  آنها  به  من  بلائی  رسانیده  است‌،  جملگی ‌گرد  هم  آئید  و  بدون  درنگ  و  مهلتی  به  چاره‌جوئی  من  و  نابودی  من  کوشید،  و  بدانید که  من  از  همه  شما  و  از  همۀ  انبازهائی  که  گمان  می‌برید،  هیچ  باکی  و  هراسی  ندارم! چون‌: 

(إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ ).

من  بر  خدا  تکیه  کرده‌ام  که  پروردگار  من  و  پروردگار  شما  است‌.

هر  اندازه  راه  انکار  در پیش  گیرید  و  تکذیب‌ کنید،  باکی  نیست‌.  چه  این  حقیقت  برجا  و  برپا  است‌،  حقیقت  ربوبیّت  خدا  برای  من  و  برای  شما.  زیرا  خدای  یگانه  خداوندگار  مـن  و  خداونـدگار  شـما  است‌،  بـه  دلیـل  ایـن ‌کـه  او  خداوندگار  همگان  است  و  یکی  است  و  بیشتر  نیست‌،  و  هیچ‌گونه  انبازی  ندارد.

(مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ).

هیچ  جنبنده‌ای  (‌اعم  از  انسان  و  غیرانسان‌)  نیست  مگـر  این  که  خدا  بر  او  تسـلّط  دارد  (‌و  زمـام  اختیارش  را  در  دست  دارد.  پس  چرا  باید  از  شما  ترسید؟‌!)‌.

این  تصویر  محسوسی  از  قدرت  و  قوّت  و  تسلّط  است‌،  قدرت  و  قوّت  و  تسلّطی‌ که  در  زمین  زمام  اختیار  هـر  کسی  و  هر  جنبنده‌ای  را  در  دست  دارد.  نـاصیه  یعنی  پبشانی ‌که  قسمت  بالای  رخساره  است‌.  این  هم  بیانگر  تسلّط  و  چیرگی و  غلبه  و  مواظبت  است که  به  شکـل  محسوسی  ذکر گردیده  است  و  متناسب  با  موقعیّت‌،  و  با  تندی  و  تیزی  و  سنگدلی  و  سختگیری  آن  قوم  است‌،  و  با  قدرت  بدنی  و  توانمندی  پیکر  ناتراشیدۀ  ایشان‌،  و  با  درشـتخوئی  و  احسـاس  خشـن  و  انـدیشۀ نـاجورشان  همخوانی  دارد  ...  د رضمن  بیانگر  پابرجـائی  و  حـرکت  سنّت  الهی  در  راستای  رویکرد  خود  است  و  می‌رساند  که  قانون  خدا  از  مسیر  ویـژه‌اش  مـنحرف  نـمی‌شود  و  کناره‌گیری  نمی‌کند:

(إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ )(٥٦)

بیگمان  خدای  من  بر  صراط  مستقیم  (‌که  جـادۀ  عدل  و  داد  است‌)  قرار  دارد  (‌و  کاری  برخلاف  حکمت  و  صواب  انجام  نمی‌دهد)‌.  

این  قدرت  و  قوّت  و  پایداری  و  تصمیم  است‌.

در  این  واژه‌هـای  نـیرومند  قاطعانه  راز  آن  بالائی  و  والائی  و  راز  آن  چالش  و  مبارزه‌طلبی  را  می‌یابیم  ...  این  واژه‌ها  شکل  حقیقتی  را  به  تصویر  می‌کشند که  پیغمبر  خدا  هود  عليه السّلام   از  پروردگار  خود  بـر  صـفحۀ  دل  خویش  می‏‎بیند  و  در  درون  خویشتن  سراغ  دارد  ...  هود  این  حقیقت  را  روشن  و  آشکار  می‌بیند  ...  پروردگار  او  و  پروردگار  همۀ  آفریدگان‌،  توانا  و  چیره  است‌:

(مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ).

هیچ  جنبنده‌ای  (‌اعم  از  انسان  و  غیرانسان‌)  نیست  مگـر  این  كه  خدا  بر  او  تسلّط  دارد.

این  مردمان  تنومند  و  قوی  و  درشتخوی  و  سنگدل  قوم  او  جــز  جنبندگانی  از  جـمله  جـنبندگانی  نـیستند کـه  پروردگارش  پیشانی  آنان  را  در  دست  دارد،  و  با  نیروی  چیرۀ  خود  ایشان  را  مغلوب  و  مقهور  خویش  می‌گرداند.  پس  هود  چرا  باید  از  این  جنبندگان  بترسد  و  چـرا  باید  بدیشان  توجّه  کند  و  اهمّیت  بدهد؟!  آنان  که  نمی‌توانند  بر  او  چیره  شوند  و  تسلّط  پیدا کنند  - ‌اگر  هم  بر  او  چیره  شوند  و  تسلّط  پیدا کنند  -  مگر  با  اجازۀ  یزدان  سبحان‌.  چرا  باید  او  با  ایشان  و  در  میان  آنان  بماند؟‌!  در  حالی‌که ر